این تابستان که تمام شود می‌توان رسما گفت گروه دوستان دانشگاهی‌مان متلاشی می‌شود، حداقل از نظر مکانی. این ته مانده‌هایشان که ما باشیم هم تا انتهای تابستان هر کداممان یک سر دنیا خواهیم بود. فکر کردن بهش گاهی خیلی آزارم می‌دهد همان‌طور که فکر کردن به اینکه برای مدت طولانی هر آنچه از دلبستگی و آشنایی در ایران دارم نخواهم دید.

این‌طور وقت‌ها تنها چیزی که باعث می‌شود خیلی غصه نخورم این امید، شاید واهی  است که به خودم می‌دهم: بعدا دوباره همدیگر را خواهیم دید، ۴ سال بعد یا ۴٠ سال بعد دوباره جمعمان جمع خواهد بود و مثل الان لذت دنیا را می‌بریم. این امید به خصوص در مورد خانواده‌ام خیلی به‌درد‌بخور است و روزگار را برایم قابل تحمل می‌سازد.

 

پی‌نوشت: دقیقا به همین دلیل است که از مرگ نزدیکان و عزیزانم می‌ترسم، چون بعدش هیچ امیدی برای دیدار دوباره نیست که با آن دلت را خوش کنی و از اندوهت بکاهی. شاید اصلا "آن دنیا" از همینجا شکل گرفته باشد، دنیایی که حتی پس از مرگ نیز امیدهایمان را زنده نگه دارد و دلمان را خوش کند که عزیزانمان جایشان راحت است و در آینده‌ای نه چندان دور دوباره همه دور هم جمع خواهیم شد و کیف خواهیم کرد.

/ 3 نظر / 15 بازدید
بی نام

واقعا...خصوصا واسه ما که کلا آدم های عاطفی هستیم خیلی سخته...همین باعث شد من کلا قید خارج رو بزنم...هرچند از نظر علمی کارم اشتباه بود ولی دوری از عزیزترین ها خیلی سخته...امیدوارم بری ولی دوباره برگردی بعد از دکترا

الهام

همه چی درست می شه ان شاءالله شما نگران دل تنگی نباشین دنیا رو چه دیدین... کارای خدا رو چه دیدین... حتی قدرت تمرکزتون رو برای براورده شدن آرمان هاتون رو چه دیدین شاید این مشکل ها هم حل شد. بدِ بدِش هم 4سال اولش سخته!!!! برای من که از دوستام دل کندم این طور بود ولی خوب همیشه هم به یادشون بودم تازه از غم دوری از مکان و دوستام به شعر گفتن هم افتاده بودم شاید شمام هم شاعر شدید

شیرین

مطالب قبلیتونو که می خوندم سرشار از امید و انرژی بود ولی چند وقته از اون انرژی خبری نیست ,جو افسردگی که بعد از انتخابات تو جامعه هست به وبلاگ شما هم سرایت کرده,دلم میخواست در مورد اتفاقات اخیر نظر میدادید. راستی حالا که دارید میرید امیدوارم با علم ,تجربه و تعهد بیشتری برگردید.