داشتم به این فکر می کردم که من در چه موقعیت هایی به یاد خدا می افتم. تعدادشان زیاد نبود: مواقعی که نیاز دارم یک اتفاق خوب برایم بیافتد یا متناظرا نیاز دارم که یک اتفاق برایم نیفتاد: شب قبل از امتحانی که درسش را بلد نیستم، وقتی جایی قرار دارم و به شدت دیرم شده است، وقتی بنزین ماشین از آخرین درجه یک مقدار هم پایین تر است و من وسط اتوبان تهران ساوه ام، وقتی تقلب کرده ام و می ترسم استاد بفهمد و... . و یا مواقعی که انتظاری ندارم اما ناگهان یک اتفاق خوب می افتد یا می فهمم از یک اتفاق بد پیش گیری شده است. یعنی مواقعی که سورپریز می شوم.

در قبال موارد دسته ی اول رویکردم این گونه است: «خدایا ببخش. غلط کردم. دیگه آدم میشم. قول میگم اگه این دفعه به خیر گذشت و استاد چیزی نفهمید دیگه تقلب نکنم. دیگه نمازمم اول وقت می خونم و ...».

و در قبال موارد دسته ی دوم: مقادیری غافلگیری، خجالت، شرمندگی و «خدایا ممنون. خیلی حال دادی» + یک مقدار شکر و یک عهد قوی شخصی که «جبران زحمات خدا را باید بکنم و از این به بعد آدم می شم و ...»، چیزی شبیه قسمت اول.

 

اما بعد از مدتی -حداکثر یک هفته: فراموشی کامل. همانی هستم که یک هفته قبل، دو شب قبل از امتحان، یک ساعت قبل از اتمام بنزین و در هنگام غفلت قبل از سورپریز بودم.

 

«و هنگامی که در دریا ناراحتی به شما برسد، جز او ، تمام کسانی را که برای حل مشکلات خود می خوانید، فراموش می کنید، امّا هنگامی که شما را به خشکی نجات دهد، روی میگردانید و انسان بسیار ناسپاس است» (اسرا-۶۷)

 

                                                                  ***


خیلی وقت است که این طوریم. شاید کل دوران زندگی ام را. اما جدیدا یک فرقی با قدیم کرده ام. قدیم ترها این پروسه ی تبدیل و دگردیسی یک هفته ای، به صورت ناآگاهانه طی می شد. یعنی خودمم هم نمی فهمیدم. می رفت تا دفعه ی بعد که یاد خدا بیافتم و آن موقع از خودم بپرسم که چی شد دوباره فراموش کردم و کلی خجالت بکشم.

اما جدیدا این روند به صورت آگاهانه طی می شود. یعنی در طول همان یک هفته، می فهمم و حس می کنم که دارم ذره ذره فراموش می کنم. حتما دقت دارید که این با عمدی بودن فرق دارد. من عمدا این کار را نمی کنم ولی می فهمم که دارم عوض می شوم.

 

چرا؟!

پیدا کردن جوابش خیلی سخت نبود:

اصولا من وقتی نیازی به چیزی ندارم، انتظار رخ دادن واقعه ای خوب و یا جلوگیری از پیشامد بدی را ندارم، برای چی باید بروم سراغ خدا؟ من اگر درسم را بلد باشم که خودم جواب سوال را می نویسم. نیازی به خدا ندارم که کمکم کند. یا اگر دیرم نشده باشد خودم به موقع می رسم سر قرار؛ چه نیازی هست که خدا راه را برایم باز کند؟! با باک پر کل اتوبان تهران ساوه را که سهل است تهران اصفهان را هم می توانم بروم آن هم بدون کمک خواستن از خدا و خواندن دعای توسل و قسم و آیه و ...

یک نگاهی به مواقعی که من یاد خدا می افتم گویای همین مطلب است. درست است که این موقعیت ها در ظاهر خیلی متفاوتند و فرق دارند. اما همه در این نکته مشترکند که یا ناشی از جهل منند (مثل آن موقع که از آینده خبر ندارم و غافل گیر می شوم) یا ریشه در نیاز من دارند (مثل قضیه ی شب امتحان). بنابراین واضح است که وقتی من نسبت به موضوعی علم دارم یا بی نیازم عمرا یا خدا نیافتم. مگر نه اینکه انسان اولیه با دیدن کوچکترین چیزی غافل گیر می شد و حظ می کرد و دستهای غیبی را عامل وقایع می دانست؟ اما من - انسان قرن بیست و یکم - با اعجاب انگیزترین چیزها هم غافل گیر نمی شوم. نیازی هم به خدا ندارم که چیزهایی مثل نگه داشته شدن زمین در مدارش را برایم توجیه کند. نیوتن ها و انیشتین ها زحمتش را کشیده اند. در مورد رفع نیاز هم این قدر وفور محصول و شرکت های کوچک و بزرگ هستند که من احتیاجی به وجود خدا حس نکنم. نتیجه اینکه من سالی پنج شش بار یاد خدا بیافتم و بس. تازه در آینده همین تعداد هم بعید به نظر می رسد. 

                                                                  ***

 

این سرنوشت طبیعی این گونه پرستیدن است. پرستیدنی که ریشه در جهل و نیاز من دارد. برای همین است که من در عین آگاهی و در عین کوشش، باز هم، همیشه، بعد از بزرگترین و فرخنده ترین اتفاقات زندگی، فراموش می کنم، بی اعتنا می شوم و راه خود در پیش می گیرم تا دوباره کی نیازمند شوم و امید به کرم و رحمتش ببندم. چون مهم ترین -اگر نگویم تنها- فایده ی خدا برای من رفع نیاز است و سرپوش گذاشتن بر جهل من. چون من، خدای خود را، از سر آگاهی و استغنا، نمی پرستم.

«و آنچه از نعمت ها در دسترس شماست از خداست ، آنگاه چون آسیبى مانند سلب نعمت به شما رسد ، ناله و فریادتان را به التماس و زارى به درگاه او بلند می  کنید . سپس هنگامی که آسیب را از شما برطرف کند بر خلاف انتظار گروهى از شما به پروردگارشان شرک می  آورند» (نحل ۵۳-۵۴)

/ 31 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من

چرا خدا انقدر آدم رو بدبخت آفريد؟؟ آخه خدا از اين همه درد کشيدن ما چه لذتی می بره؟؟ تو رو خدا هر کی می دونه جواب منو بده

پژمان

به نام خدا سلام به یه عبارتی دقت کردی؟ خ و د پ ر س ت ی یادمه دیدم حضرت علی عبادت بندگان رو به چند دسته تقسیم کرده بود: عبادت بردگان و عبادت تاجران و...؟ اگه بتونی پیداش کنی، شاید بیان همون چیزی باشه که می خواستی بگی، و نسبتا خوب گفتی.

پژمان

یکی می گفت: خدایا، اگه به خاطر بهشت می پرستمت برمن حرام گردان و اگر به خاطر ترس از جهنم می پرستمت مرا در آن بیافکن

حسام

منظورم يه چيزايی شبيه همون چيزی بودتوی او کلام علی (ع) مطرح شده. اون کسی هم که اون حرفو زده خيلی قشنگ گفته

پژمان

البته اونهایی که حضرت علی (ع) می گفتند پرستش خدا بود. خیلی وقتها مسئله اصلا چیز دیگه ئی یه. مسئله خود پرستیه. حالا خدا هم نفع داره برامون، خوب خوبه!! تفاوتش خیلی باریکه، شاید هم اشتباه میکنم . :-?

حسام

نه به نظرم اشتباه نمی آد. خيلی وقتها به جای اينکه خدا رو بپرستم، خوب که نگاه می کنم می بینم خودمو دارم می پرستم. خدا فقط یک سرپوشه براش

شيوا

عالی بود!! اتفاقا منم به اين نتيجه رسيده بودم که هر وقت دنبال جای پارگ می گردم ياد خدا می افتم.

سعيد «رها»

اينا جملات دکتر شريعتی هست که جواب منو داده:«ايمان بی عشق» تعصبی کور است..هويی است برای هيچ وعطشی است به سوی سراب وشتاب ديوانه واری است به سوی فريبی که آن را نميشناسی...علمی جامد ومرده است وبا روح در نمياميزد..زندانی است پر از زنجير و غل وبند که روح را می ميراند و دل را ويرانه می سازد...ايمان پيش از عشق به چيزی نمی ارزد.بايد بميرد....*کلمات خداوند در جستجوی مخاطب خويشند..اگر يافتند آرام ميگيرند واگر نيافتند روح را از درون به اتش می کشند...وعدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟! یا حق

خواننده

فوقالعاده تاثیر گذار بود. به خصوص برای من که اخیرا همچین روندی تو زندگیم وجود داشت. انگار نوشته شما نقل زندگی من بود. از دلم نیومد یه کامنت برای تشکر نذارم.ممنون

uhln kwvghi ..یعنی حامد عباس نصرلاه

بابا کم خالی ببندین وقتی که مادری بچهی خودشو توی شیشه می گذاره و خاک میکنه وسگی بعد از چند ساعت نصف سراونو میخوره و...و...بعد به خاطر بوش اون جنازه رو پیدا میکنن یا مادری بچه خودشو به خاطر دختر بودن زندهزنده خاک میزنه و بعد از حال رفتن فکر میکنه مرده و...و... و... و همسایه سداشو از زیر خاک میشنوه ولی از ترس کونش میترسه خبر بده و...و...که همش هم به مشکل اقتصادیشون برمیگشت {در اطرافتهران}وهیچ کس هم با خبر نمشه ان موقع میگی به خدا توکل کنند [سوال]ویا یکی از اقوام بر روی سر کودکی از روی حسودی سوزن میکندو...و...سوزن پیدا میشود{اطراف تهران}ان موقع به خدا توکل کنند.البته من بیشتر از تو به خدا توکل دارم