خانه

من بعد از نزدیک به شش ماه دوری، برای عید برگشتم ایران و دو هفته ایران بودم. این مدت دور بودن از ایران جدای از سختیهاش یک خوبی هم داشت و آن اینکه وقتی بعد از دوری، ولو برای یک مدت نسبتا کوتاه، دوباره ایران را می دیدم نگاهم خیلی با قبل از رفتنم فرق می کرد.

قبل از رفتن ایران برای من جایی بود که تمام عمرم را در آن سپری کرده بودم، در آن رشد کرده بودم و بهش خو گرفته بودم. درست به همین دلیل، و مثل همه چیزهای دیگری که بهشان عادت می کنیم، خوبی هایش برایم بدیهی شده بود و بدیهایش در نظرم پر رنگ. وقتی بعد از این شش ماه برگشتم، کاملا بر عکس شده بود. نگاهم خیلی فرق کرده بود چون پوسته عادت شکسته بود و با دید بازتری نگاه می کردم و این بار خوبی هایش را هم میدیدم. 

و مهم تر از خوبی ها، پیشرفت هایش را هم. حالا هر چقدر هم کم ولی مشهود بود. از افتتاح یک پارک نزدیک خانه مان بگیر تا چیزهای ریزتری مثل استانداردتر شدن خط کشی خیابان ها یا افزایش محسوس تعداد راننده هایی که برای تغییر خط وسط اتوبان راهنما میزنند. 

حالا شما میخواهید بگویید مخش تاب دارد یا دلش خوش است و نفسش از جای گرم در میاید بگذار یه دو سالی دوباره ایران زندگی کند حالش را می پرسم، ولی من این ها را که می بینم و به آن اضافه می کنم پتانسیلی را که ایران دارد برای بهتر شدن، بیش از پیش مصمم می شوم که سریعتر این دوره را تمام کنم و برگردم کشورم. اینجا درست است که خیلی زیباست، خیلی منظم است و اعصاب آدم آرامش بیشتری دارد، ولی ایران خانه است و همان طور که قبلا هم گفته بودم، رانندگی شبانه در تهران این حس را به آدم می دهد که "صاحب خانه" است و دنیا زیر پای اوست. این حسی است که اینجا به من دست نمی دهد و من این حس را با هیچ چیز عوض نمی کنم. 

 

 

پی نوشت یک: وقتی وارد بخش بررسی گذرنامه در فرودگاه امام شدیم، از همه چیز بیشتر دلم می خواست ماموری که گذرنامه ام را گرفته بود وقتی مهر ورود را روی گذرنامه می زد می گفت: به خانه خوش آمدید. و این حرف را نه به من، که به همه ایرانیان دیگر هم می زد که اینجا خانه شماست. حالا خارج از ایران هر سختی ای که کشیده اید یا هر کسی که هستید، اینجا خیالتان راحت باشد شما در خانه خودتان هستید و درب آن همیشه به روی شما باز است. 

پی نوشت دو: در طی این مدتی که ایران بودم به تبع نوروز دید و بازدید زیاد رفتم. بین همه این دید و بازدیدها تقریبا یک موضوع مشترک بود و آن اظهار شکایت و نارضایتی از وضع موجود و بعضا پرس و جو و مقایسه با وضعیت سوییس و شکوه و شکایت مجدد. قبلا هم بود ولی این دفعه بیشتر به چشمم آمد. در اینکه شکوه ها و نارضایتی ها به حق است شکی ندارم ولی چیزی که این وسط خیلی آزارم می داد این بود که محض رضای خدا در یکی از این دید و بازدیدها یک نفر پیدا نشد که راه حلی هم پیشنهاد کند برای بهتر شدن وضع. منظورم وضع کلان و سیاسی مملکت نیست. همین امور ساده روزمره را می گویم. مثلا رانندگی یا سروقت بودن و ... . یک نفر پیدا نشد که مثلا پیشنهاد کند که خوب مثلا ما خیلی بدقول هستیم یا بد رانندگی می کنیم برای همین من در سال جدید حداقل سعی می کنم خودم سر وقت باشم یا درست برانم. حتی آنهایی را هم که می دانم در عمل چنین تلاشی را انجام می دهند و صرفا اهل حرف و غرغر کردن نیستند در جمع که می نشینند یا ساکت می مانند یا دم به دم دیگران می دهند و هم نوایی می کنند. من این صرف غرغر کردن را اصلا دوست نداشتم. 

 

/ 14 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی

امیدوارم خونه خوش بگذره

م.مهدی

سلام . خوش بگذره . من که دو هفته سفر رفته بودیم و برگشتیم نفس های عمیق میکشیدم . انگار آسمون ابی تر شده بود.وای عجب هوایی

آرت

سلام. درباره شکوه و شکایت ما جمله معروف جبران خلیل جبران رو به یاد بیاورید[خنثی]

آرت

من هرچند وقت یه بار میام و یه چیز بی ربط به مطلبتون میگم و میرم. باید ببخشد. اما هفته قبل یه فیلمی به دستم رسید با اسم "تختگاه هیچ کس" از ناصر پورپیرار.نمیدونم دیدید یا نه ؟منو رو که تو فکر برده و نکته جالبترش اینکه یکی از هم کلاسی هام این فیلم رو برام آورد. (در این فیلم سلسه تخت جمشید و سلسله هخامنش رو زیر سوال میبرد و اینکه همچین تمدنی افصانه است و ما دچارتوهم هستیم.) من نه از منظر میهن پرستی و عشق به وطنو..(که تو این چند ساله در وجودم کم شده) که از دریچه دانستن حقیقت دنبال جوابش هستم.

"درب خانه همیشه به روی شما باز است". [چشمک] دوباره برگرد

sahereh

سلام , به خانه خوش آمدید...

آن ام آرزوست

احساس رانندگی شبانه در تهران‌ات را خوب می فهمم، خووووب!

من اکنون احساس می کنم بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم تنها مانده ام و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم و اعماق آسمان ساکت را می نگرم و خود را می نگرم و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که تو این جا چه می کنی ؟ امروز به خودم گفتم : من احساس می کنم که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد همین و همین دکتر علی شریعتی[چشمک]

علیرضا

من همیشه ایرانی بودنم را دوست دارم فقط وقتی بازی های تیم ملی فوتبالمون را میبینم دلم میخواد آرژانتینی بودم (خصوصا وقتی از عرب ها می بازیم) اون حس رانندگی در شب را درک نکردم تو شهر ما رانندگی در شب وروز خیلی تفاوتی ندارد.