یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

در زمانهای نه خیلی دور، شهری بود که همه ی ساکنانش از بدو تولد نابینا بودند و برای شناخت دنیای اطراف خود راهی جز لمس کردن آن نداشتند.

روزی از روزها مسافر بینایی سر راهش به شهر قصه ی ما رسید. وقتی فهمید مردم شهر همه کور هستند و هیچ کدام از زیبایی های جهان اطرفشان را نمی بینند دلش سوخت. تصمیم گرفت مدتی در شهر بماند و از ویژگی ها و زیبایی ها دنیا برایشان بگوید. شروع کرد از کوه و دریا و آسمان و ابر و ... تعریف کردن که اهالی شهر ناباورانه شروع به پرسیدن سوال های جورواجور کردند. حق هم داشتند. تا حالا چنین چیزهایی نه دیده بودند نه شنیده بودند. دلیلی هم نداشت به حرف یک غریبه ی تازه از راه رسیده اعتماد کنند. مسافر قصه ی ما هم برای اینکه صداقتش را اثبات کند بردشان لب دریا و اجازه داد خودشان دریا را لمس کنند اما گفتند این که همان جوی آب خودمان است. بردشان در دل کوه تا خودشان کوه را حس کنند اما گفتند این همان سنگ و خاکی است که در شهر خودمان پیدا می شود. وقتی در مورد کوه و دریا وضع چنین بود، فرصت به ابر و آسمانی نمی رسید که تازه لمس شدنی هم نبودند...

القصه از مسافر قصه ی ما اصرار و از مردم شهر انکار. هر چه مسافر بیشتر می گفت، مردم شهر کمتر گوش می دادند. تا اینکه بعد از مدتی حوصله شان از دست حرفهای مسافر سر رفت و به او تهمت دیوانگی و جنون زدند و همه ی آنچه را که می دید تخیل خواندند و از شهر بیرونش کردند و به زندگی سابق خود برگشتند.

***

مدتها از آن ماجرا می گذرد. مردم شهر هنوز کور هستند و هنوز حرف مسافر را از یاد نبرده اند و هنوز آن را مشتی تخیلات بی اساس می پندارند. هر از گاهی هم که مسافری گذارش به آن شهر می افتد، پیش خود می گویند باز هم یک دیوانه ی دیگر...

/ 46 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بکتاش

وقتی راه ديگه ای نباشه و از طرفی اين احتمال خيلی نزديک به يک باشه؛ به نظر من راه بهينه تری وجود نداره! گشتم نبود؛نگرد نيست!

حسام

خودمم دارم به همين نتيجه می رسم. اگر راهی نباشه و قراره همه چيز احتمالی باشه خوب طبيعتا احتمال بيشتر رو انتخاب می کنم.

اگر مايی داشته باشد اين يستوی ها؛مع عسر اين بی خبری ها؛ يسری هم خواهد بود.البته گاهی اعجاز بينايی به قيمت شهامته!

اشليکی

دارم به خودم شک می کنم چون همه اين روزها به وجود خدا شک کرده اند(از دکتر پژوهان گرفته تا دوستان خودم)

اشليکی

امروز يکی از اساتيد گفت:( اشکال ما اين است که می خواهيم با يک سوال و صرف ۱۰ دقيقه وقت شکمان را برطرف کنيم در حالی که نيازمند ساعتها مطالعه و پرسش است). من فکر می کنم حق با ايشون است . ولی ما اينقدر در گير روزمرگی می شويم که فراموش ميکنيم برای پرسش های اساسی مان وقت صرف کنيم .

حسام

منم فکر می کنم حق با استاد شماست. برای همين هم هست که يک عمر بهمان وقت داده اند.

....

yek soale mohem! aya nahveye zendegie shomaa do nafar farghi mikone age khoda vojood daashte baashe yaa nadaashte baashe?! soale bihode hichvaght be javaabe mofidi nemirese

حسام

نحوه ی زندگی من يکی آره. خيلی فرق خواهد کرد.

بکتاش

به ... : شما وقتی يک فيلم؛موسيقی؛تابلوی نقاشی؛ساختمون؛ربات يا حتی يک ماشين خفن ميبينی؛از خودت يا اطرافيان نمیپرسی که اينو کی درست کرده؟جواب سوال چه تاثيری توی نحوه زندگيت داره؟ بلا تشبيه:يه بچه که توی پرورشگاه بزرگ شده چرا دنبال پدر و مادری ميگرده که سالها پيش مردن؟ چون دنبال هويتشه. اینجا داريم در مورد وجود کسی که همه ی universe رو خلق کرده بحث میکنیم! تازه من در مورد اعتبار اخلاقیات و بحث معاد و بهشت و جهنم و... که خیلی هم مهمن دیگه چیزی نمیگم

خيره به ماه

کانت ميگه ْمن با قلب خود تو را پيدا کردمْ باهات بدجوری موافقم حسام جون.آدما اگه بخوان با منطقی که خودشون خلق کردن خدا رو بشناسن مشمول حکايت ْگشتم نبودنگردنيست ْمیشن.مشکل ما آدماي متمدن! اينه که ميترسيم.اگه آدمی اون شهر شجاعت داشتن براي درک حقيقت ناب دل به دريا ميزدن وداغی شنها رو با پای خودشون احساس ميکردن ديگه دچار شک وياس فلسفي نميشدن!وقتی خدا عاشقانه انسان رو آفريد ميدونست همه ديوانه اند ولی او ديوانگان را دوست دارد!پس بقول دوستت مولوی:گر سوی جانان ميروی مستانه شو مستانه شو