حرف‌های بی‌مخاطب

باز هم در ادامه عقل و سردرگمی

در ادامع مطالب قبل، این یکی را هم می‏نویسم که شاید فعلا آخرین مطلبی باشد که در رابطه با این موضوع می‏نویسم.

 

یادم هست سر کلاس فلسفه که می‏رفتیم ماده را این‏گونه تعریف می‏کردند که چیزی است که فضا اشغال می‏کند (بیان دقیقش یادم نیست ولی تاکید روی اشغال کردن فضا بود). حالا سناریوی زیر را در نظر بگیرید:

یک نفر را فرض کنید که کلاهی روی مغزش گذاشته شده (یا پیشرفته‏ترش اینکه یک تراشه الکترونیکی در مغزش کار گذاشته شده) است که برایش جهان بیرون را شبیه‏سازی می‏کند. به این معنی که مثلا او روی یک صندلی در یک اتاق خالی با چشمانی بسته نشسته است و این تراشه در مغزش همه‏ی اتاق با اشیایش را مجسم می‏کند. یعنی این فرد به خاطر تحریک اعصاب بینایی‏اش توسط این تراشه مثلا یک تلویزیون در اتاق "می‏بیند" یا به خاطر تحریک اعصاب حسی‏اش نرمی فرش زیر پایش را حس می‏کند و قص علی هذا. 

حالا فرض کنید فرد شروع می‏کند به واکنش نشان دادن به محیطش یعنی مثلا دستش را دراز می‏کند که لیوان روی میز را بردارد (واضح است که نه میزی هست نه لیوانی). ولی "جلوی" لیوان یک پارچ است که باید هواسش باشد دستش به آن نخورد. تراشه مذکور در ذهن این فرد به این ترتیب با یک حقه ساده در تحریک اعصاب بینایی می‏تواند احساس تجسم فضایی را در این فرد به وجود آورد و چیزی را آن‏جا قرار دهد که «فضا اشغال می‏کند». به این ترتیب من به عنوان آزمایش‏کننده ماده خلق کرده‏ام! (حداقل برای آزمایش‏شونده).

 

پی‏نوشت 1: من شاید بتوانم مدعی شوم که از هیچی ماده خلق کرده‏ام (حداقل در دنیای فرد آزمایش‏شونده). قبول دارم که این ادعا یک کمی گزاف است چون انرژی صرف شد تا نورون‏های فرد تحریک شوند و ... ولی در دنیای آن فرد ماده از هیچ به وجود آمده است! ممکن است که "هیچ" دنیای او معادل "هیچ" دنیای من باشد ولی از کجا می‏خواهد بفهمد اصلا دنیای من وجود دارد که بفهمد "هیچ" دنیای او واقعا "هیچ" نیست؟ 

پی‏نوشت 2: این‏ نکته که چیزی که برای یک فرد "ماده" حساب می‏شود برای دیگری "هیچ" است خیلی جالب است به نظرم! یعنی سوژه آزمایش واقعا جهان مادی‏ای را حس می‏کند اطرافش که هیچی نیست برای فرد آزمایش‏کننده!

پی‏نوشت 3: حالا تا اینجایش بیرون از ذهن این فرد فضایی بود و زمانی و ... ولی اگر بیرون ذهنش هیچی نباشد، حتی آن اتاق و حتی فضا هم نباشد، آن وقت قضیه خیلی جالب‏تر می‏شود.

پی‏نوشت 4: همین بحث را می‏توان به زمان هم تعمیم داد.

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

ادامه عقل و سردرگمی

در رابطه با مطلب قبلی و این پست محمد، خیلی وقت پیش‏ها که داشتم به این موضوع فکر می‏کردم یک ایمیلی برای محمد فرستادم که عینا اینجا می‏آورم چون به نظرم بد نیست و در رابطه موضوع قبلی است (یعنی اول این بود بعدش آن آمد!). منتها چون متن ایمیل طولانی بود و من حوصله ندارم دوباره تایپش کنم، عینا اینجا می‏آورمش. بابت اینکه زبان ایمیل مخاطب دوم شخص مفرد (محمد) است و لحن محاوره‏ای و  بی‏نظم بودنش و احیانا غلط‏های املایی پیشاپیش عذر می‏خواهم:

 

« راجع به اونکه جهان خارج علم حضوری نیست و ... این رو من هم قبول دارم. ولی تا جایی که یادمه توی کلاس هم چیزهایی مثل احساس گرسنگی و ترس و ... هم در حیطه علم حضوری گنجانده نشد و فقط در نهایت "علم به وجود احساس گرسنگی" و علم به "من" یا خودآگاهی به علم حضوری تعبیر شد. اگر این تعبیر رو بپذیریم (و به نظر من احساس گرسنگی خودش واضحه که علم حضوری نیست چون من میتونم نورون هات رو طوری تحریک کنم که فکر کنی گرسنه ای ولی گرسنه نباشی و ...) اون وقت وجود جهان خارج اصلا قرار نیست جزو بدیهیات یا علم حضوری باشه. یعنی هر وقت این اشکال رو سر کلاس مطرح میکردیم یا مباحثه میکردیم، به این نتیجه میرسیم تنها چیزی که میتونیم بگیم اینه که یک چیزی خارج من هست (الان راجع به این یک کم بیشتر توضیح میدم) ولی اینکه چه شکلیه و آیا همین طوریه که هست (اگر این گزاره اصلا معنی داشته باشه. یعنی در این مورد "واقعا" و "واقعی" چه معنی ای داره وقتی همه همین طوری میبینندش و کسی نمیتونه چک کنه طور دیگه ای هست یا نه و اگرم بیاد بگه احتمالا میگیم مریضه یا روانیه و بستریش می کنیم) به نظرم اصلا بدیهی نیست. 

اما راجع به وجود جهان خارج این چیزیه که من فکر کنم:
من اصولا وقتی فکر می کنم، میبینم یه سری چیزهایی هست که "من" بهشون میگم. اینها مجموعه چیزهایی هستند که کنترلشون تا حد خوبی در اختیار منه مثل افکارم، خواسته هام و کارهام و ... 
اما در مقابل، یه سری چیزهایی هست که کنترلشون در اختیار من نیست. مثل وضع هوای امروز یا کارهای تو و ... 
من اسم این رو میذارم "جهان خارج".
حالا بیا فرض کنیم یه روز که من میفهمم این چیزهایی که من فکر می کردم کنترلشون در اختیار من نبوده، عملا در اختیار من بوده ولی من بلد نبودم! یعنی همه اینها عملا یک virtual reality ای بودند که یه سیمولاتوری داشت برای من سیموله میکرد که اینجا مثلا کامپیوتره این الان آسمونه و ... اما عملا همه اش دست مغز من بوده که گول بخوره یا نه و من می تونستم عملا به جای اینکه اینجا آسمون ببینم جنگل ببینم! (یه صحنه از ماتریکس هستش که نئو میره پیش اون پیشگوئه میبینه یه پسره نشسته داره یه قاشق رو خم می کنه. پسره حرف جالبی می زنه میگه اگه بدونی که این قاشق نیست که داره خم میشه، توئی که داری خم میشی و این طوری میبینی دیگه خم کردنش کاری نداره. حالا فرض کن این طوری ما هم کنترل "جهان خارج" رو در دست بگیریم). در این صورت "جهان خارج" با اون تعریف که چیزی باشی که کنترلش در اختیار من نباشه عملا میشه اون سیمولاتوره فقط. یا چیزهایی بیرون سیمولاتور که من نمیبینم. 
حالا این رو میشه به اکستریم ها برد. من سه تا سناریو رو تصور می کنم:
1- سناریوی اول اینیه که احتمالا تا چند ده سال آینده، یه شبه ماتریکس در مقیاس کوچیک توی خونه خواهیم داشت. یعنی چی؟ یعنی مثل یه دستگاهی که میشنی توشوصل میشه به مغزت بعد همه کار رو برات اون میکنه. گشنه ات مشیه غذا میخوای؟ طوری نورون هات رو تحریک می کنه که مثلا الان پا شدی بعد رفتی بیرون بعد مثلا رسیدی رستوران بعد مثلا غذای دلخواهت رو سفارش میدی بعد نورونهای چشایی ات رو با مزه مورد نظر تحریک می کنه و ... در حالی که در نهایت تنها کاری که داره میکنه اینه که مایع مغذی رو به بدنت میرسونه مستقل از نوع غذایی که داری میخوری! فقط بسته به انتخابت بهت طعم قرمه سبزی یا پیتزا یا ... رو میده. همین طور در مورد ورزش کردن، کتاب خوندن و ... . 
یعنی عملا تو از جات تکون نمیخوری و داری تو یه "جهان مجازی" زندگی می کنی. میشه تصور کرد که همچین چیزی به اینترنت هم وصل باشه و آدمها تو اون جهان مجازی همدیگه رو ببیند منتها چون دیگه نورون ها هم تحریک میشن انگار که واقعا همدیگه رو دیدن! در این صورت جهان بیرونی برای ما وجود نخواهد داشت به این معنی که الان هست. یه جهان دیگه ای که همونقدر واقعیه که این الان هست ولی در مقابل این مثل یه جهان مجازی میمونه.
حالا تو همون جهان تو میتونی شخصیت های مجازی داشته باشی: کسایی که مثل آدمهای طبیعی رفتار کنند و نورون هات رو تحریک کنند وقتی مثلا باهاشون دست میدی و ... . عمرا هم نفهمی کدومشون اصلند کدوم نیستند :دی
2- تعمیم سناریوی بالا این میشه که این ماتریکسهای کوچیکتر با یه ماتریکس بزرگتر و به مراتب قدرتمند تر جایگزین شن به نحوی که عملا همونی بشه که تو ماتریکس دیدیم. یه جهانی داریم که توش "واقعا" هستیم و یه جهان دیگه که "فکر می کنیم اون توییم" ولی به همون اندازه واقعی به نظر میرسه. 
در همه این دو تا بالایی ها، "من" تنها چیزی که میتونم بفهمم و "حس کنم به علم حضوری" اینه که خودم هستم و یه چیزهایی حس می کنم! یه چیزهایی هم هست که خارج از منه. اینکه چیه رو نمی دونم. اینکه شعاع عملکرد و قدرت من و به همون نسبت دایره جهان خارج چقدره رو هم نمیدونم. برای من همونقدر که جهان الان واقعیه (میگم اگر این لغت معنی داشته باشه در این مورد) جهان سیمولاتوری هم واقعیه و من نمیتونم بفهمم فرقش رو احتمالا.
3- حالا خفن ترین حالتش رو در نظر بگیر اینکه یه سوپر کامپیوتری باشه که همه ماها رو سیموله کرده! یعنی حالت اول رو در نظر بگیر که گفتم توش میتونی عملا شخصیت های مجازی برای خودت درست کنی که عین واقعیش باشند، حالا فرض کن 6 میلیاردتا از اینها درست کردی اون تو و برای هر کدوم هم یه module تعریف کردی به اسم مغز که شبیه مغز تو کار می کنه و بهشون یه سبکی از "خود آگاهی" هم دادی! حالا اینها اون تو ولند و دارند زندگی می کنند در حالی که عملا همه شون یه سری شخصیت مجازی اند که توی ماتریکس تو هستند ولی "فکر می کنند" که واقعی اند و جهان ماتریکسی واقعیه و ...
در این مورد آخری اون آدمهایی که داخل خود ماتریکس زاییده شده اند، حتی وجود ندارند به اون معنا! یعنی جنس وجودشون با تو فرق داره یه طورایی! به محض اینکه تو پاشی بری بخوابی و دستگاه رو خاموش کنی اونا هم به باد فنا هستند!
برای اینها دیگه داخل و خارج به اون صورت معنی نمیشه! همه اش یه چیزه!
4- و در نهایت از همه خفن ترش اینه که از سناریو بالا خودت رو حذف کنی. یعنی یه ماتریکسی که بیرونش اصلا معنی نداره. به این معنی که در سناریو دو، تو دو جا بودی: بیرون ماتریکس زندگی می کردی (جسما) ولی با تحریک نورون هات این طور بهت القا میشد که داری توی یه مثلا کلان شهر زندگی میکنی. اما تو این یکی دیگه بیرون ماتریکس جسمی هم وجود نداره! جسم هم صرفا یه سطح از سطوح تعریف ماتریکس میشه!
در این دو سناریو آخری، اون آدمهایی که اون تو هستند شاید در بهترین حالت بتونند به این فکر کنند که یه ماتریکسی هست و ما همه هستیم! داخل و خارج معنی نداره!
و دقت داری که سناریوی 3 چقدر شبیه مغز و قدرت تخیل آدمه؟ به راحتی میتونی توی ذهنت یه دنیای این طوری بسازی و توش یه سری آدم طراحی کنی که زندگی کنند و ازدواج کنند و بچه دار بشن و بمیرن و ... 
و سناریو 4 میشه سناریو سومی که توش یه ماتریکسی رو تجسم کنی که این کارها رو داره واسه یه عده توش می کنه و فکر کن ببین آدمهای اون تو چقدر بدبختند و چطوری میخوان بفهمند که آیا تو هستی یا نیستی یا چی!!
من هر چی بیشتر فکر می کنم، سناریوی 2 و 4 از همه بیشتر برام make sense می کنه. یاد حرف خداوردیان می افتم که میگفت ما یه جورایی انگار توی خیال خدا هستیم و یا اون حرف ملاصدرا که اینایی که ما میبینیم همه اش ظاهره و نقابه و پشت این، همه چیز فقط وجوده و این ذهن ماست که به این میگه سنگ و به اون میگه درخت! یعنی انگار ما تو خود ماتریکسه هستیم واقعا و اونهایی که خفن ترند تونستند از ماتریکس بیان بیرون و "حقیقت اشیا" رو ببیند (پیامبر یه دعایی داره که میگه خدا به من "حقیقت" اشیا رو نشون بده). 
حالا اینکه چطور میشه همه ی این خیال بافی ها رو چک کرد و گفت درستند یا غلط رو نمیدونم. بدبختی اینکه اصلا نمیدونم ممکن هست چک کردنشون یا نه؟ یاد کارتون flatland می افتم (اگه ندید حتما ببین). جماعتی توی جهان دو بعدی زندگی می کنند که یه کره از جهان سه بعدی میاد با یکیشون حرف میزنه بعد بقیه بهش می گن زده به سرت و اینها! بدبختیش اینجاست که اگر کره باهاشون حرف نزنه، صد سال هم نمیتونند به وجودش پی ببرند! اگرم حرف بزنه میگن اینها تاثیرات روانی و مغز و ... است! شاید در مورد ما هم صدق کنه همین! شاید اینهای که شیزوفرنی دارند و چیزهای دیگه رو میبینند واقعا اونا هستند و ما نمیبینیم و ما مشکل داریم!
نمیدونم واقعا نمی دونم. 
در آخر یه چیز شاید بی ربط. داشتم یه بخشی از دعای عرفه رو میخوندم، این جمله زیر چشمم رو گرفت:
"چگونه برای اثبات وجود شریفت به چیزی دلیل آورده شود که در هستی خود محتاج توست، آیا برای غیر تو ظهوری است که برای تو نیست تا وجود غیر، آشکار کننده جمال تو باشد؟"
فکر کن! برای اثبات یه چیزی به دلیلی نیاز داری که خود دلیله برای وجودش نیازمند وجود اون چیزه باشه! فکر کن ببین عجب دوری میشه!»

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

یکصد سال بعد از این...

من بالاخره برگشتم و این بار تصمیم دارم به طور منظم (اقلا) هفته‏ای یک بار این‏جا را به روز کنم، احتمالا هر سه‏شنبه یک‏بار.

برای شروع هم می‏خواهم راجع به موضوعی بنویسم که وسط این بحث انتخابات، تیم ملی فوتبال و سخرانی رییس جمهور در سوییس شاید چندان با اهمیت به نظر نرسد. اما این موضوع مدت‏هاست فکر مرا به خود مشغول کرده و آن این است: صد سال بعد چگونه خواهد بود؟

***

از دوران نوجوانی و حتی شاید کودکی من همیشه به داستان‏های علمی تخیلی علاقه زیادی داشتم. آن وقت‏ها کتاب‏های ژول ورن و بعدترها کتاب‏های آسیموف و یا جان کریستوفر، جزء کتاب‏های محبوب من بودند. درست به همین دلیل همواره تصور من از آینده یک چیزی شبیه به این بود: ربات‏ها در همه ابعاد نقش مهمی ایفا خواهند کرد، انسان‏های زیادی روی کرات دیگر و ایستگاه‏های فضایی زندگی می‏کنند و جای ماشین را سفینه‏های کوچک می‏گیرند، یعنی یک مخلوطی از همین فیلم‏های علمی-تخیلی که امروزه می‏بینیم.

اما مدتی است که تصور من از آینده دستخوش تغییر شده است، به خصوص بعد از آشنایی با پیشرفت سریع تکنولوژی در حوزه تعاملات بین ذهن انسان و رایانه (همون Brain-Computer Interaction و این‏ها!).

***

هر چه به عقب نگاه می‏کنم می‏بینم اکثر اختراعات انسان در این سمت و سو بوده‏اند که بشر هر چه کمتر از اعضای بدن خود استفاده کند و یا کمترین حرکت ممکن را داشته باشد. از زمان‏های دور بگیر که آدمیزاد اسب را رام کرد تا به جایش بدود و حرکت کند تا امروز که یک وسیله ساده به نام کنترل از راه دور جزء لاینفک زندگی ما شده است به نحوی که زندگی بدون آن حتی قابل تصور نیست!

امروزه بشر بدون پا باز هم می‏تواند به کمک ماشین حرکت کند. مشکل دست هم با پیشرفت‏های اخیر در اندام‏های مصنوعی به زودی قابل حل است. گوش و چشم و باقی اعضا هم به همین ترتیب. در مواردی که یک طرف قضیه رایانه باشد وضع از این هم بهتر است. برای همین زمان زیادی طول نخواهد کشید که رایانه شما بتواند فرمان‏های ساده (مثلا خاموش روشن شدن) را مستقیم با پردازش‏های سیگنالی، از مغز شما دریافت کند.

***

این نکته‏ای است که به نظر من آینده را متفاوت خواهد ساخت. مثلا شاید 50 سال دیگر اصلا نیازی به کنترل از راه دور نباشد. کافی است در ذهن خود شماره کانال را در نظر آورید و تلویزیون کانال را به دلخواه شما عوض خواهد کرد. به همین ترتیب به صفحه کلید و ماوس نیازی نخواهد بود. رایانه شما موضوعات را از ذهن شما خواهد گرفت و روی مانیتور نمایش خواهد داد. یا شاید ماشین شما نیاز به فرمان نداشته باشد! کافی است در ذهن خود تصور کنید که الان ماشین باید بپیچد و ماشین می‏پیچد!

صحبت از مانیتور شد. اصلا چرا باید به مانیتور نیازی باشد؟ مگر نه اینکه رایانه شما یک سری سیگنال‏های الکتریکی را به صورت تصویر برایتان نمایش می‏دهد تا چشمتان دوباره آن‏ها را به سیگنال الکتریکی تبدیل کرده تا مغزتان آن‏ها را پردازش کند و شما "ببینید"؟ خوب چرا رایانه مستقیما آن سیگنال‏ها را به عصب بینایی‏تان نفرستد؟ در این صورت دیگر نیازی به مانیتور که نخواهد بود هیچ، بلکه شما قادر خواهید بود تصاویر را در هر لحظه که دوست داشتید هر جایی که دوست داشتید ببینید!

به ترتیب مشابه شما برای گوش دادن به آهنگ‏هایتان نیازی به هدفون و بلندگو نیز نخواهید داشت. کافی است دستگاه مربوطه سیگنال‏ها را به عصب شنوایی‏تان بفرستد و تمام! تازه به این ترتیب مشکل افراد نابینا و ناشنوا هم حل می‏شود.

حتی می‏شود کمی دورتر را نیز تصور کرد: همه حواس پنجگانه. حس لامسه را به عنوان یکی از مهم‏ترین آن‏ها در نظر بگیرید. وقتی شما یک چیزی را لمس می‏کنید غیر از این است که عصب‏های حسی، سیگنال‏هایی به مغز می‏‏فرستند و مغز شما آن چیز را "حس" می‏کند؟ خوب چرا دوباره مستقیما با مغز کار نکنیم؟ مثلا شما دوست دارید فرش نرمی زیر پای خود داشته باشید. کافی است به رایانه‏ای که درون شما کار گذاشته شده است بگویید سیگنال‏های "فرش نرم" را از سمت اعصاب حسی پا به مغز بفرستد و مغز شما حس می‏کند که روی فرش نرمی ایستاده است ولو اینکه زیر پای شما هیچ فرشی نباشد!

به همین ترتیب اگر دوست دارید در خانه‏تان یک مبل صورتی بزرگ داشته باشید کافی است برنامه مربوط توسط رایانه درونی شما اجرا شود! خانه بزرگتر می‏خواهید؟ کافی است بگویید برنامه آن مرزهایی را که به عنوان "دیوار" برایتان تعریف کرده که اگر شما به آن مرزها برسید در شما احساس درد ایجاد می‏شود گویی که واقعا به دیوار برخورد کرده‏اید، گسترش دهد. می‏خواهید کتابی را از کتابخانه‏تان برداشته و بخوانید؟ مشکلی نیست! کافی به سمت همان کتابخانه‏ای که "می‏بینید" (و البته ممکن است واقعا وجود نداشته باشد!) بروید، کتابی که "می‏بینید" را بردارید، "حس‏اش کنید" و صفحاتش را ورق بزنید و بخوانیدش همه و همه در حالی که این‏ها سیگنال‏هایی است که رایانه درونی‏تان ایجاد می‏کند و نه کتابی چاپ شده است نه کتابخانه‏ای هست و نه حتی راه رفتنی! آن هم یک سری سیگنال است که در شما "توهم" راه‏رفتن را ایجاد می‏کند!

با این حساب همه این‏ها، یعنی خانه بزرگ، فرش جدید، کتب روز و ... می‏شوند یک سری برنامه جدید که باید خریداری کنید یا برنامه‏های قدیمی‏ای که باید به‏روز‏رسانی نمایید.

و یا حتی جلوتر. وقتی اشیا می‏توانند به صورت برنامه باشند، چرا آدم‏ها نباشند؟ مثلا پدر مرحوم شما چرا نتواند "برای شما" دوباره زنده شود و کنار شما "زندگی کند؟". یا چرا نباید "همسر" یک برنامه باشد که فردی از جنس مخالف را برای شما بسازد؟ همین‏طور فرزند، دوست، برادر و ... .

با این تفاسیر به نظر من آینده این طوری خواهد بود: انسان نیاز به هیچ یک از اندام‏هایش نخواهد داشت. نه دست، نه پا، نه حتی قلب. فقط یک مغز نیاز است  شناور درون یک محیطی که آن را زنده نگه می‏دارد و باقی کارها را یک رایانه برای مغز می‏سازد.

 

 

پی نوشت: بعد از این‏ها، من حتی جلوتر می‏روم و فکر می‏کنم خیلی از قسمت‏‏های مغز را هم می‏توان حذف کرد و وظایف آن را به عهده این رایانه گذاشت. همه این‏ها من را در نهایت به این دو سوال سوق می‏دهند که:

1) از کجا معلوم الان این گونه نباشد؟ (که البته سوال تازه‏ای نیست. خیلی هم قدیمی است).

2) این "من" کجای من است؟ (که این هم سوالی خیلی قدیمی است).

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱
comment نظرات ()