حرف‌های بی‌مخاطب

عقل و سردرگمی‏

پیش‏نوشت: این یادداشت را (و احتمالا چند تای بعدی‏ را نیز) به بهانه این مطلب محمد عزیز می‏نویسم. البته مستقیما شاید به مطلب محمد ربطی نداشته باشد و پاسخی برای آن نباشد. صرفا موضوعش تا حدی با آن مشترک است و این مطلب به همراه چند مطلب اخیرش (به خصوص این یکی) باعث شد راجع به خیلی موضوعات فکر کنم و سرم مدتی گرم شود که خلاصه‏اش را در چند یادداشت بعدی خواهم نوشت اگر خدا بخواهد. 

اما بروم سر اصل مطلب. 

چند وقت پیش دوباره داشتم به این فکر می‏کردم اصلا با استدلال‏های عقلانی می‏شود خدا را اثبات کرد یا نه. یعنی مشکلی با خود استدلالش ندارم. مشکل با فرض استدلال دارم که این است که عقل می‏تواند به وسیله اصول عقلانی و منطقی خدا را اثبات کند. یادم هست وقتی کلاس فلسفه هم می‏رفتیم کلی مباحث معرفت‏شناسی هم خواندیم و صحبت کردیم که به کدام گزاره‏های عقلانی می‏توان اعتماد کرد و کدام یک قابل اعتماد نیستند. سپس بر پایه این‏ها و گزاره‏های "بدیهی" نظیر «اجتماع نقیضین محال است»، سعی می‏شد وجود خدا و احیانا صفاتش اثبات شود. ولی یادم هست با همه این احوال و این مباحث همیشه یک نکته آزاردهنده وجود داشت که وقتی با محمد و رضا هم مباحثه می‏کردیم تکرار می‏شد، نکته‏ای که محمد در این مطلب به عنوان اینکه از "کجا معلوم اجتماع نقیضین محال باشد" بیانش کرده است. و واقعا از کجا معلوم؟

به عبارت دیگر، برای من الان این مسئله مطرح است که مگر خدا محدود است به قوانین ما؟ هر قانون عقلی که اسمش را بیاوری قانونی است که با عقل ما سازگار است. حالا خدا برای چه باید "تابع" این قانون باشد که من از این قوانین به وجودش پی ببرم؟ چه برسد به صفاتش! (یعنی پی بردن به وجود را تا حدی می‏توانم درک کنم ولی اینکه با این قوانین صفاتش را هم به دست آوریم برایم دیر هضم‏تر است).

دقت کنید: من اصلا ادعا نمی‏کنم قوانین عقلی نمی‏توانند مثلا به خدا و صفاتش برسند شاید هم می‏توانند چنین کنند. شاید هم همانی که قوانین عقلی می‏گویند درست است. ولی کلی احتمال دیگر هست که از حیطه عقل ناقص من خارج است و وقتی خارج است خوب من با عقلم نمی‏توانم بهش برسم!

بعد آن وقت حس می‏کنم همه این تلاش‏هایی که می‏کنیم که خدا را با عقلمان بشناسیم، وقتی ابزاری که می‏خواهیم با آن خدا را بشناسیم این قدر در مقایسه با چیزی که می‏خواهیم بشناسیمش کوچک است، و از آن طرف آن خدایی که می‏خواهیم با عقل کوجکمان بشناسیمش اصلا لزومی ندارد طبق قوانین عقل ما رفتار کند، راه به جایی ممکن است نبرد و احساس درماندگی بهم دست می‏دهد. 

بعدش فکر می‏کنم راجع به اینکه خوب تنها راهی که می‏ماند این است که راه ایمان را امتحان کنم و این راهی که می‏گویند عرفا رفته‏اند و خدای خود را "دیده‏اند". ولی بلافاصله با خودم می‏گویم من اگر الان خدا را "ببینم" دیگر تمام است؟ از کجا بفهمم اینی که دیدم توهم و ساخته پرداخته ذهن خودم نبود و خود خدا بود؟ چه برسد به اینکه بروم به یک کسی بگویم فلانی من خدا را دیده‏ام. در این صورت می‏برندم بیمارستان روانی بستری‏ام می‏‏کنند!بعد این‏طوری بیشتر درمانده می‏شوم.

روی اینکه علم بخواهد روزی خدا را برایم کشف کند هم که خیلی وقت است حساب باز نمی‏کنم. علتش هم این است که اصلا افقی که علم راجع بهش صحبت می‏کند به شدت محدود است. یادم هست یک بار راجع به یک فیلم کارتونی به اسم flatland نوشتم که زندگی موجوداتی دو بعدی بود که یکی‏شان روزی توسط یک "کره" (یک موجود سه بعدی) که ناظر به جهانشان بود صدا زده می‏شود و آن "آقای مربع" هم می‏رود به بقیه شهروندان سرزمین تخت خبر می‏دهد ولی مسخره‏اش می‏کنند و می‏گویند بعد سوم چیست اصلا؟ (مفصل‏تر قبلا راجع بهش نوشته‏ام ولی هر چه گشتم دنبالکش را پیدا نکردم. شاید هم توهم زده‏ام؟! اگر ندیده‏اید ببینید کارتون جالبی است). حالا حکایت علم و رابطه‏اش با خدا از این جنس است. فرض کنید ما در جهان دوبعدی زندگی کنیم. علممان هم محدود است به همان دو بعد. اصلا محدود است به "بعد" و "فضا". چطور می‏تواند راجع به ابعاد بالاتر (نه لزوما بعد فضایی) صحبت کند؟! 

آخرش به این دلم را خوش می‏کنم که وقتی مردم خیالم راحت می‏شود و همه چیز را می‏فهمم. ولی بعدش یاد این آیه می‏افتم که «من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخره اعمی و اضل سبیل» (هر کس در این دنیا نابینا باشد در آخرت نیز نابینا خواهد بود بلکه هم گمراه‏تر. سوره اسراء آیه 72). 

خلاصه‏اش می‏شود اینکه من مانده‏ام وسط یک دنیایی که نمی‏دانم واقعی است یا نه (به این معنی که همینی است که من می‏بینم یا این صرفا توهمی است که سیگنال‏های الکتریکی مغز من به من القا می‏کند) با یک ابزاری به اسم عقل که قرار است به وسیله‏اش خدایی را بشناسم که مطمئن نیستم از قوانین حاکم بر عقل من پیروی کند یا نه و در بهترین حالت حتی اگر "ببینمش" هم نمی‏توانم مطمئن باشم که توهم خودم بوده یا خود خدا بوده است. بعد برای اینکه همه این‏ها را حل کنم یک عمر محدودی دارم و هر چه بخواهم بکنم باید در این مدت باقی‏مانده انجام دهم و حواسم باشد سرم به درس و کار و ... "گرم" نشود در حالی که شاید تهش هیچی نباشد و اصلا می‏بایست سرم "گرم" می‏شد و ...

وضع جالبی است خلاصه! می‏دونم که چه چیزهایی را نمی‏دانم ولی نمی‏دانم چطوری می‏توانم پاسخشان را بیابم. حتی نمی‏دانم آیا اصلا می‏توانم جوابشان را پیدا کنم یا نه!

 

پی‏نوشت:

1. جالب نیست؟ این بیچاره‏هایی که مثلا اسکیزوفرنی دارند و در بیمارستان بستری‏اند از کجا معلوم آن‏ چیزهایی که آن‏ها می‏بینند واقعی نباشد؟ و این ماییم که "ناقصیم" و نمی‏توانیم ببینیمشان؟ و اصلا "واقعی" یعنی چه؟ در رابطه با این دومی در مطلب بعدی بیشتر می‏نویسم.

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٢
comment نظرات ()

در مورد افزایش جمعیت

شاید یک مقدار دیر باشد برای زدن این حرفها ولی چیزی که مرا در رابطه با سخنان آقای احمدی نژاد در مورد افزایش جمعیت آزار می دهد خود سیاست کافی نبودن دو بچه و حساب آتیه و ... نیست. به هر حال هر کسی سیاست خودش را برای اداره مملکت دارد که درست یا غلطش را مستقلا باید بررسی کرد (هر چند که معتقدم به خودی خود این سیاست هم غلط است). چیزی که آزارم می دهد برداشت های سطحی از مفاهیم دینی است نظیر اینکه "هر که دندان دهد نان هم دهد"، "خدا روزی رسان است پس ما چرا باید نگران باشیم؟" و ... . به عنوان نمونه این بخشی از سخنان آقای احمدی نژاد در تاریخ 24 فروردین ماه امسال در برنامه "بدون حاشیه" صدا و سیماست:

"رئیس جمهور با تاکید بر اینکه یک ملت باید ادامه پیدا کنند و نباید قطع شوند اظهار داشت: برخی‌ها خیال می‌کنند ما روزی مردم را می‌دهیم در حالی که این بسیار اشتباه است و بنده تعجب می‌کنم که چرا علما در این خصوص سکوت کرده‌اند. هر چند ما نیز باید مدیریت کرده و نگذاریم بهداشت و آموزش از بین برود." [لینک]

شکی در این نیست که روزی رسان خداست ولی این سبک استدلال درست مثل این است که من بگویم شفا دهنده خداست پس برای چی سرمایه گذاری کنیم دکتر تربیت کنیم؟ یا بیمارستان بسازیم؟ و مواردی از این دست. مشکلی که من دارم این است که اگر یک نفر بیاید بگوید من بررسی کرده ام دیدم کنترل جمعیت به صلاح کشور نیست این هم دلیلش، این من را اذیت نمی کند. می توان دلیل را دید و اگر صحیح بود پذیرفت و اگر نبود رد کرد. ولی متوسل شدن به این سبک استدلال ها ذکرش رفت من را خیلی اذیت می کند.

 

پی نوشت: ایشان در ادامه صحبتهایشان گفته اند که: " پدران ما 5 یا 6 فرزند داشتند هر چند فقر در سطح وسیعی وجود داشت ولی تحیمیلی بود اما ما الان مستقل هستیم و جمعیت ما دو برابر سال 59 شده و با این وجود وضعیت ما از آن زمان خیلی بهتر است."  [لینک

درست است که وضع الان ما از آن موقع خیلی بهتر است، ولی نکته ای که ایشان ذکر نکرده اند این است که اگر جمعیت ما کمتر بود وضع ما نسبت به اینی که هست می توانست به مراتب بهتر باشد (حداقل من اینطور فکر می کنم).

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٦
comment نظرات ()

محرم 2009

به نظر می‏رسد رنگ و بوی محرم امسال بسیار سیاسی‏تر از سال‏های قبل باشد و این باعث نگرانی بعضی از رجال سیاسی و دینی ما شده است. البته دلایل نگرانی‏ها متفاوت است. عده‏ای نگرانند به همان دلیل که 13 آبان یا 16 آذر نگران می‏شوند، عده‏ای دیگر هم از این ناراحت و نگرانند که عزاداری امام حسین دستمایه‏ی بازی‏های سیاسی قرار بگیرد و من اتفاقا با این طیف دوم موافقم. در ابتدا بگویم که من اصلا معتقد نیستم عزاداری برای امام حسین یک "هدف" است به این معنی که اصل خود عزاداری است و اینکه اشکی بریزیم و یادی از شهدای کربلا بکنیم و ثوابی ببریم و با این‏کار شفاعت حسین‏بن‏علی را در آن دنیا برای خود بخریم. بلکه معتقدم اگر عزاداری توصیه شده است به این دلیل است که هدف و آرمان شهدای کربلا و امام حسین زنده بماند. به همین دلیل به نظرم نگرانی از اینکه روضه‏خوانی و "گریه" مردم امسال کم‏تر شود صحیح نیست. 

 

اما از آن طرف، با اینکه عزاداری بخواهد وسیله‏ای شود برای پیشبرد مقاصد سیاسی مخالفم. یعنی با این به شدت مخالفم که کسی به چیزی معتقد نباشد اما چون بقیه به آن اعتقاد دارد از آن سواستفاده کند تا مقاصد خودش را پیش ببرد. مثلا "خون شهدا" را در نظر بگیرید: خیلی از کسانی که این واژه را زیاد به کار می‏برند شاید اصلا برایشان مهم نباشد که خونی برای دفاع از این مملکت ریخته شده است اما پای جدال‏های سیاسی که وسط بیاید سریع خودش را به شهدا و امام و ... می‏چسباند و سند مالکیت آن‏ها را به نام خود می‏زند. سپس با استفاده از این‏ها و متهم کردن رقیب به پایمال کردن خون شهدا یا آزردن روح امام و ... بر او غلبه می‏کند و از او امتیاز می‏گیرد. مثال‏هایی از این دست متاسفانه بسیارند و من درست به همین دلیل مخالفم با اینکه امام حسین و عزاداری امام حسین صرفا وسیله‏ای باشد برای غلبه بر حریف. دقت کنید که من نمی‏گویم کسی الان دارد این کار را می‏کند یا نه. شاید اصلا هیچگاه نتوان با اطمینان صد در صد گفت که کسی مشمول این قاعده می‏شود یا نه چون مسئله درونی است و بحث نیت است. ممکن است همانی که خون شهدا را وسط می‏کشد واقعا به این مسئله معتقد باشد و صرفا به عنوان ابزار استفاده نکند. ولی خود فرد می‏فهمد که کی دارد از چی به عنوان ابزار استفاده می‏کند. این‏طور مواقع به نظرم اشتباه است اگر این‏کار را انجام دهد.

 

یک نکته دیگر هم در مورد عزاداری محرم برایم مطرح شده است این است که آیا عزاداری محرم اصلا باید سیاسی (یا شاید بهتر است بگویم سیاسی-اجتماعی) باشد یا نه؟ اگر نباشد می‏شود همینکه یک جماعتی ده روزی را گریه کنند و احساساتشان تخلیه شود و بعدش زندگی روزمره‏شان را از سر بگیرند تا سال بعد. اما اگر بنا بر این شد که سیاسی باشد مسئله این است که هر یک از طرفین ماجرا را از زاویه دید خودش روایت می‏کند و خودش را حسینی و طرف مقابل را یزیدی می‏خواند. این وسط اگر قرار باشد هر یک از طرفین به تکلیف خود (که ناشی از حسینی بودن خودش است) عمل کند باید طرف مقابل را قلع و قمع کند یا حداقل زورش را بزند تا حسین‏وار رفتار کرده باشد. واضح است که در این صورت چه هرج و مرجی رخ خواهد داد. البته مادامی که اکثریت غالب مردم با یک طرف باشند مشکلی پیش نمی‏آید و همه علیه طرف مقابل می‏شورند مثل زمان شاه. ولی الان که تعداد هواداران طرفین که اتفاقا رهبران هر دو داعیه انقلابی بودن و دین‏دار بودن دارند کم نیست، این به نظرم نکته مهمی است که باید به آن توجه شود. 

 

و یک نکته کلی دیگر: به نظر من تعمیم اتفاقات تاریخی به زمان حال کار بسیار سخی است و نیازمند این است که شرایط دقیقا مثل هم باشند (که باز هم این مورد از دید افراد مختلف فرق خواهد کرد و مشکل ساز خواهد بود). به عنوان مثال یک نفر ممکن است شرایط الان را به شرایط زمان امام حسین تشبیه نماید. سپس نتیجه‏گیری کند که باید علیه ظلم و یزید زمان شورید چون حسین‏بن‏علی چنین کرد. اما شیعه علاوه بر امام حسین ده امام دیگر هم داشته که به هر دلیل علیه حکومت نشوریدند. اگر بحث تعمیم است چرا مثلا صلح امام حسن یا سکوت امام علی تعمیم داده نشود؟ حرف من این نیست که شرایط الان مثل زمان کدام امام است. تمام حرف من این است که اگر قرار است تشبیه و تعمیمی صورت گیرد دلیل محکم می‏خواهد و همین‏طوری نسبت دادن یزید به یک طرف قابل قبول نیست چون هر دو طرف همین‏کار را می‏کنند (یک مثالش همان سبز نبوی/علوی/اموی و ... است). 

 

یک مورد دیگر هم هست که برای اینکه در کامنت‏ها ننویسم اینجا می‏گویم: از نظر من اینکه از مناسبت‏های تقویم ملی و دینی برای بیان اعتراضات استفاده شود بسیار عالی و هوشمندانه است. دلیلش هم ربطی به برداشت من از مثلا حق بودن یک طرف و باطل بودن طرف دیگری ندارد. بلکه علت اینکه این کار به نظرم خوب است این است که وقتی به یک گروهی تریبونی برای بیان حرف‏هایشان داده نشود که حرف‏هایشان را- چه غلط چه درست- بزنند، استفاده از هر فرصت ممکن بسیار عاقلانه است. ربطی هم به اینکه از نظر من گروه بر حق است یا باطل ندارد. هر چه باشد باید این حق بهش داده شود که حرفش را بزند و مردم قضاوت کنند.

 

و در انتها، فارغ از مسائل سیاسی دو پیشنهاد مرتبط با محرم:

1) در کتاب "حق الناس" به قلم محسن کدیور که قبلا هم اینجا راجع بهش نوشته بودم فصلی به قیام امام حسین علیه حکومت یزید اختصاص داده شده است و هدفش بررسی این قیام از زاویه دید دیگران است یعنی کسانی که شیعه نیستند و لزوما امام حسین را بر حق نمی‏دانند و نمی‏دانستند. سوالی که در این بخش سعی شده به آن پاسخ داده شود این است که حتی با فرض اینکه حسین‏بن‏علی امام نبود و بر حق بودنش مسلم، آیا برخوردی که با او شد درست بود یا نه؟ خواندن این فصل را بسیار توصیه می‏کنم به خصوص از این جهت که حاوی تعاریف دقیق فقهی و دینی واژگانی است که این روزها زیاد شنیده می‏شود نظیر بغی، باغی، محاربه و ... . همچنین حکم دینی هر یک از این واژگان بیان شده ااست. در نهایت با توجه به این تعاریف بررسی شده است که از زاویه دید یک فرد غیر شیعه که امام حسین بر حق نیست، کدامیک از این تعاریف بر او صدق می‏کند و متناسب با آن چه برخوردی باید با او صورت می‏گرفته است. اکیدا توصیه می‏شود که بخوانید کل این کتاب را. 

2) دوستی برایم لینک صحبت‏های دکتر سروش به مناسبت محرم 1387 را فرستاده بود که من هم اینجا می‏گذارم [+]. شنیدنش را توصیه می‏کنم به خصوص از این جهت که از زاویه دید متفاوتی به مسئله می‏پردازد و حاوی نکات آموزنده و تامل برانگیزی است. 

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۳
comment نظرات ()

بدون شرح

امام صادق (ع):

اگر کسی در زندان یا در اثر ترساندن یا کتک زدن به کاری که موجب حد است اقرار کرد نباید آن حد بر او جاری شود. (دعائم الاسلام ، ج ۲، ص ۴۶۶)

 

تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۸
comment نظرات ()

دعا

داشتم به مفهوم دعا کردن فکر می‌کردم و اینکه چه فایده‌ای دارد. هر روز کلی آدم در همه گوشه کنار دنیا دعا می‌کنند که خدا همه بیماران را شفا بده. یا مثلا همه گرسنه‌ها را سیر کن. اما با دعایشان نه همه بیماران خوب می‌شوند نه همه گرسنه‌ها سیر. با این حساب به نظر می‌رسد حداقل این‌طور دعا کردن بی‌فایده و غیر منطقی است. اما درست بر عکس این مدل دعا کردن خیلی در متون دینی ما یافت می‌شود. داشتم به این فکر می‌کردم که چرا این‌طوری است آن هم در حالی که در همان لحظه من دعاکننده هم می‌دانم دعایم مستجاب نمی‌شود.

به نظرم این روش دعا کردن، و شاید کلا دعا کردن در حق دیگران، بیش از اینی که هدف و فایده‌اش اجابت باشد، نشان دهنده این است که من غافل نیستم و به یک سری امور اهمیت می‌دهم. برایم مهم است که الان یک عده یک گوشه از این کره خاکی بیمارند و حتی اگر نشناسمشان دوست دارم خوب شوند. یا یک عده گرسنه‌اند و از ته دل آرزو دارم امکانی فراهم شود که سیر شوند. یا عده‌ای اسیرند و من دلم می‌خواهد آزاد شوند حتی اگر نشناسمشان.

همین نفس اهمیت دادن و غافل نبودن به نظر من خیلی می‌ارزد، آن هم در شرایطی که خودم سالمم، سیرم، آزادم و دغدغه‌ای ندارم پس بد نیست به جای آزرده کردن خاطرم از زندگی آسوده‌ام لذت ببرم. چرا که منی که این‌گونه باشم اگر موقعیتش پیش آید (یا موقعیتش را ایجاد کنم) حتما در جهت تحقق دعاها و آرزوهایم عمل می‌کنم: گرسنه‌ای را غذا می‌دهم، وسایل مداوای بیماری را تهیه می‌کنم یا مقدمات آزادی اسیری را فراهم. به نظر من به یکی از دلایلی که دعا کردن به خصوص در حق بقیه این‌قدر در اسلام توصیه شده است همین است و شاید برای همین است که اولیا دین گفته‌اند عاجزترین شما کسی است که از دعا کردن ناتوان باشد.

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٧
comment نظرات ()

بی‌ربط‌ها

بی‌ربط ١: توصیه می‌کنم این مطلب مصطفی ملکیان را حتما بخوانید به خصوص اگر دغدغه دین دارید:

تاثیرات اجتماعی بهم نادرست از دین

به نکات زیبا و مهمی اشاره کرده است. من جمله یک فهم نادرست خیلی رایج از دین و آن مترادف دانستن دین‌داری با مالک حقیقت بودن است و نه طالب حقیقت بودن. این باور غلط به شدت در جامعه ما رواج دارد و  باعث می‌شود که من اسما مسلما خودم را سعادت‌مند و عاقبت‌به‌خیر بدانم و هر آنکه مسلمان نیست، ولو خیلی هم آدم خوبی باشد را بیچاره و بدبخت فرض کنم.

طولانی است اما تضمین می‌کنم که به خواندنش بیارزد.

 

بی‌ربط ٢: این قضیه شرکت کردن افراد در مراسم تنفیذ رییس جمهور و کاهش محبوبیت‌شان برای من محل سوال است. مثلا آقای محمدرضا شریفی‌نیا را در نظر بگیرید که چون رفته است تنفیذ یک دفعه از اوج محبوبیت به حضیض منفوریت افتاده است! یا مثلا افشین قطبی یا بقیه. مگر محمدرضا شریفی‌نیا یا افشین قطبی به خاطر گرایش‌های سیاسی‌شان محبوب بوده‌اند که حالا منفور شده باشند؟ تا جایی که من می‌دانم اولی به خاطر هنر بازیگری‌اش معروف شده بود و دومی به خاطر شیوه مربی‌گری‌اش. این دو تا هم هیچ دخلی به گرایش‌های سیاسی آدم‌ها ندارند. حالا با شرکت در مراسم تنفیذ کدام‌یک از این دو تحت تاثیر قرار می‌گیرد که باعث افت محبوبیت شوند؟ شاید این دو واقعا از صمیم قلب رییس جمهور را دوست داشته و به همین دلیل در مراسم شرکت کرده‌ باشند. بله اگر به علت پاچه‌خواری این‌کار را کرده باشند محل ایراد است و کاهش محبوبیت. ولی از کجا معلوم است این؟ نیت قلبی یک نفر را چطوری تعیین می‌کنند که از رویش قضاوت هم بکنند؟ خلاصه مطلب اینکه از نظر من دوست‌داشتن و نداشتن یک نفر فقط و فقط به ‌خاطر گرایشات سیاسی‌اش بسیار ناپسند است.

   + امیر حسام صلواتی ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٤
comment نظرات ()

حق الناس

اخیرا مشغول خواندن کتابی هستم به اسم "حق الناس" از محسن کدیور. در یک کلام باید بگویم کتاب فوق‏العاده‏ای است به خصوص برای منی که اطلاعاتم در زمینه تضادهای اسلام سنتی و حقوق بشر بسیار اندک است. خواندنش را به همه توصیه می‏کنم چون به شدت در گسترده‏تر کردن زاویه دید فرد موثر است. هر چند هنوز تمامش نکرده‏ام، اما به شدت برایم جالب و آموزنده بوده است.

یک نکته‏ای که در این کتاب خیلی برایم ستودنی بود بی‏طرفی نویسنده به هنگام گزارش آرا و عقاید موجود در بین فقهای اسلام و تضادهای آن با اندیشه حقوق بشر است. چرا که اکثر افرادی که از زاویه دینی به مسئله حقوق بشر نگاه می‏کنند با تعصب به مسئله وارد می‏شوند و این برای خواننده خوشایند نیست.

اسم کتاب هم برایم جالب است. حق‏الناس مرکب از دو واژه حق و ناس است  معنای ناس مردم است و معنای حق هم که مشخص است. این ترکیب بارها در قرآن تکرار شده است و در کتب فقهی هم کاربرد بسیاری دارد. اما این‏گونه که نویسنده توضیح می‏دهد: «...این قلم حق‏الناس را به معنای مصطلح معنای فقهیش به کار نبرده است. معنای لغوی و عرفیش را اراده کرده است: حق انسان. اسم جنسی که معادل جمع است، و حاصلش حقوق بشر. عنوان حق‏الناس را برای این کتاب برگزیدم- به‏کارگیری واژه سنتی در معنای مدرن- تا بگویم این سنت استعداد قرائت مدرن را دارد. حق‏الناس همان حقوق بشر است، بی کم و کاست».

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٤
comment نظرات ()

من و دین

جدیدا احساس می‌کنم دین مثل رهنمودهایی است که پدرها و مادرها به فرزندان نوجوان خود می‌دهند و دستوراتش مثل باید و نبایدهایی است که وضع می‌کنند. در هر دو مورد اگر فرد به راهنمایی‌ها و بایدها و نبایدها عمل نکند ضرری متوجه وضع‌کننده آن‌ها نمی‌شود و احتمالا آینده خود فرد است که خراب می‌شود.

به همین صورت فکر می‌کنم بهشت و جهنم به آن صورتی که تصور می‌شود نیست. یعنی این‌طوری نیست که پس از مرگ یک دادگاه برپا کنند و اعمال هر فرد را سبک سنگین کنند بعد تصمیم بگیرند که بفرستندش جهنم یا بهشت. کما اینکه وقتی مثلا یک پدری به پسرش می‌گوید پسرم سراغ مواد نرو که بدبخت می‌شوی، پسر اگر معتاد شد خود به خود آینده‌اش تباه می‌شود و این‌طوری نیست که مثلا پدرش دادگاهی برگزار کند و بگوید خوب چون تو معتاد شدی پس باید بدبخت شوی. به عبارت دیگر این وسط پدر نقش میرغضب را ندارد که بخواهد پسرش را بدبخت کند. هشدارش را می‌دهد، آینده‌ را برای فرزندش ترسیم می‌کند، حالا فرزند دلش خواست گوش می‌کند نخواست هم گوش نمی‌کند. ولی مسئولیت سرنوشتش با خودش خواهد بود. به این ترتیب در این دنیای مثالی، این سوال از خدا معنا ندارد که برای چی من را خلق کردی بعد فرستادی‌ام جهنم؟

تازه با این تشبیه، به نظرم حکایت انسان در ادوار مختلف تاریخ مشابه وضعیت انسان در دوره‌های مختلف رشدش است. به عبارت دیگر وقتی آدم یک کودک است، والدینش به شیوه امر و نهی با او برخورد می‌کنند: این کار را بکن، آن را نکن و اگر خلاف کردی تنبیه می‌شوی. به همین صورت در آن اوایل بشر باید یک سری کارها را می‌کرد، یک سری را نمی‌کرد. اگر هم خلافش را انجام می‌داد عذاب نازل می‌شد و نسل متخلفان را از روی زمین برمی‌داشت. بعدها که بشر رشد کرد و تا اینکه در نهایت نبوت ختم شد، آن روندی که یک پیامبری بیاید و قومش را از نزول عذاب بیم دهد به پایان رسید. این هم درست مثل ورود انسان در سنین نوجوانی و جوانی است. رهنمودها و هشدارها مشخص هستند و این فرد است که خود انتخاب می‌کند. دیگر امر و نهی به آن صورت قدیمش جواب نمی‌دهد. به این مورد اضافه کنید این نکته را که در دوران جوانی فرد معمولا عصیانگر هم هست و با رهنمودهای والدینش مخالفت و از اطاعت آنان تمرد می‌کند. این از جنبه‌ای شبیه حکایت بشر در قرون اخیر هم هست.

با این اوصاف خیلی دلم می‌خواست دوران میانسالی و پیری بشر را هم درک می‌کردم ببینم در آن زمان بشر "عاقل" شده است و به این نتیجه رسیده است که "پدر و مادرم راست می‌گفتندها! ای کاش حرفشان را گوش داده بودم. هر چه بود از من با تجربه‌تر بودند و چند تا پیرهن بیش از من پاره کرده بودند".

 


پی‌نوشت: همان‌طور که واضح این نوشته صرفا یک تشبیه است و شاید همه‌اش غلط باشد و هیچ پشتوانه عقلی نداشته باشد. هرچند حداقل برای من یکی تشبیه خوبی به نظر می‌رسد، اما دلیلی ندارم که لزوما تشبیه درستی باشد. لذا از دلیل خواستن برای اثباتش در کامنت‌ها بپرهیزید! همچنین این نوشته با این پیش‌فرض نوشته شده است که خدایی وجود دارد، مهربان است و اینکه آخرتی هست. هر یک از این پیش‌فرض‌ها هم نیاز به اثبات دارند که از حوصله این مطلب خارج است.

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٥
comment نظرات ()