حرف‌های بی‌مخاطب

به خاطر غزه

یک کشتی شامل کمکهای بشردوستانه برای شکستن محاصره روانه غزه می شود و سربازان اسرائیلی به کشتی حمله می کنند، چند نفر را می کشند و تعدادی بیشتری را زخمی. در نهایت هم کشتی را تصرف و از رسیدن محموله آن به غزه جلوگیری می کنند. بعد از این واقعه نخست وزیر این رژیم از این حادثه ابراز تاسف می کند و علت حادثه را دفاع از خود سربازان اسرائیلی در برابر ضربات چاقو و چماق طرف مقابل می داند. 

من خیلی از فنون جنگی سر در نمیاورم ولی به نظرم وقتی یک سرباز آموزش دیده آن هم در ارتش اسرائیل که ادعا می کنند خیلی پیشرفته است در برابر ضربات چاقو و چماق دست به اسلحه می برد یک جای کار می لنگد! تا جایی که من می دانم یک فرد آموزش دیده خیلی ساده می تواند چماق و چاقو را از دست یک فرد غیر حرفه ای در آورد. گیرم که نتواند، چاره اش شلیک گلوله است؟!

البته اسرائیلی ها ادعا کرده اند که سرنشینان کشتی اول اقدام به تیراندازی کرده اند و آنها در دفاع نه نفر را کشته اند. با توجه به اینکه در نتیجه "تیر اندازی" سرنشینان کشتی تنها دو نفر از سربازان اسرائیلی مجروح شده اند و با توجه به سابقه ارتشی که خیلی راحت هزاران نفر را در جریان یک حمله به غزه یا لبنان می کشد و حتی به خبرنگاران اجازه ورود نمی دهد، من این ادعا را به سختی می توانم باور کنم.

ولی مسئله اصلی این ها نیست. امروز دیدم یکی دیگر از مسئولان این رژیم (اسم یا سمتش یادم نیست) نیز حادثه را این گونه توجیه می کرد که ما گفته بودیم غزه محاصره است و سرنشینان کشتی این را می دانستند. نکته ی غافل گیر کننده ای وجود نداشت و به این دلیل که ما اعلام کرده بودیم غزه محاصره است آنها باید اجازه می دادند کشتی بازرسی شود و پس از تایید به غزه بروند! 

حالا جدای از اینکه کشتی گویا در آب های بین المللی بوده و ربطی به اسرائیل ندارد، این ادعا که ما گفته بودیم غزه محاصره است پس مسئولیت این اتفاق گردن آنهایی است که محاصره را شکسته اند درست مثل این است که من یک خط دور خانه همسایه ام بکشم بگویم تو حق نداری از این خط رد شوی اگر شدی پایت را قلم می کنم چون زورم زیاد است! بعد که این کار را کرد و من زدم پایش را قلم کردم به قاضی بگویم به من چه ربطی دارد! من که گفته بودم می خواست نکند!

حالا حکایت اینجاست: نیم میلیون نفر را در 45 کیلومتر مربع جا حبس کرده اند و در محاصره اقتصادی قرار داده اند، هر وقت هم دلشان بخواهد حمله می کنند و می کشند بعد تازه مدعی هم هستند که ما گفته بودیم می خواستند محاصره را نشکنند! اگر ایران این کار را کرده بود 24 ساعت نمی کشید که هدف انواع تحریم ها و تهدیدها و یا حتی جنگ قرار می گرفت.

وقتی این موضع دوگانه کشورهایی که صدای حمایت از حقوق بشرشان گوش فلک را کر کرده می بینم...

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۳:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۱
comment نظرات ()

بدون شرح

امام صادق (ع):

اگر کسی در زندان یا در اثر ترساندن یا کتک زدن به کاری که موجب حد است اقرار کرد نباید آن حد بر او جاری شود. (دعائم الاسلام ، ج ۲، ص ۴۶۶)

 

تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۸
comment نظرات ()

حق الناس

اخیرا مشغول خواندن کتابی هستم به اسم "حق الناس" از محسن کدیور. در یک کلام باید بگویم کتاب فوق‏العاده‏ای است به خصوص برای منی که اطلاعاتم در زمینه تضادهای اسلام سنتی و حقوق بشر بسیار اندک است. خواندنش را به همه توصیه می‏کنم چون به شدت در گسترده‏تر کردن زاویه دید فرد موثر است. هر چند هنوز تمامش نکرده‏ام، اما به شدت برایم جالب و آموزنده بوده است.

یک نکته‏ای که در این کتاب خیلی برایم ستودنی بود بی‏طرفی نویسنده به هنگام گزارش آرا و عقاید موجود در بین فقهای اسلام و تضادهای آن با اندیشه حقوق بشر است. چرا که اکثر افرادی که از زاویه دینی به مسئله حقوق بشر نگاه می‏کنند با تعصب به مسئله وارد می‏شوند و این برای خواننده خوشایند نیست.

اسم کتاب هم برایم جالب است. حق‏الناس مرکب از دو واژه حق و ناس است  معنای ناس مردم است و معنای حق هم که مشخص است. این ترکیب بارها در قرآن تکرار شده است و در کتب فقهی هم کاربرد بسیاری دارد. اما این‏گونه که نویسنده توضیح می‏دهد: «...این قلم حق‏الناس را به معنای مصطلح معنای فقهیش به کار نبرده است. معنای لغوی و عرفیش را اراده کرده است: حق انسان. اسم جنسی که معادل جمع است، و حاصلش حقوق بشر. عنوان حق‏الناس را برای این کتاب برگزیدم- به‏کارگیری واژه سنتی در معنای مدرن- تا بگویم این سنت استعداد قرائت مدرن را دارد. حق‏الناس همان حقوق بشر است، بی کم و کاست».

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٤
comment نظرات ()

سقط جنین

در این مطلب قصد دارم راجع به سقط جنین بنویسم بدون اینکه در مورد درستی یا نادرستی آن قضاوتی داشته باشم چرا که معتقدم هر گونه قضاوت، بستگی به پارامترهای و مقدمات زیادی دارد (که به تعدادی از آن‌ها اشاره خواهم کرد). برای نشان دادن صحت قضاوت باید ابتدا هر یک از این مقدمات اثبات شوند که خیلی‌هایش از عهده من خارج است بقیه‌شان هم از حوصله‌ام! لذا در این نوشته صرفا قصد دارم به ذکر برخی از آن مقدماتی بپردازم که به روشن‌تر شدن موضوع برای من کمک کرد.

اما اصل مطلب:

به نظر من پس از شکل‌گیری نطفه، زمانی وجود دارد که جنین هر موجود جزء افراد آن گونه طبقه‌بندی می‌شود. مثلا در مورد انسان، مقطعی از رشد وجود دارد که پس از آن جنین انسان رسما جزء انسان‌ها طبقه‌بندی می‌شود. اینکه این زمان دقیق کی است را من نمی‌دانم. می‌تواند درست پس از شکل‌گیری نطفه باشد، می‌تواند چند ماهگی جنین باشد، می‌تواند از بدو تولد باشد و می‌تواند چند سالگی کودک باشد. هر موقع که هست، پس از این زمان حکم انسان شامل این کودک/نوزاد/جنین می‌شود.

بنابراین اگر فردی عقیده دارد کشتن انسان‌ها غلط است، به همان ترتیب کشتن کودک/نوزاد/جنین هم درست نیست (بسته به اینکه چه زمانی او را انسان حساب کنیم).یعنی اگر فردی معتقد باشد جنین انسان هم انسان است، این فرد تحت هیچ شرایطی نباید با سقط جنین موافق باشد (مگر یک حالت که در ادامه خواهم گفت).

حال یک نفر ممکن است بگوید باشد من از همان چندماهگی جنین را هم انسان حساب می‌کنیم اما اگر بعد از آن زمان و قبل از تولد فهمیدم مشکلی دارد، مثلا اگر به دنیا بیاید فلج می‌شود، در این صورت سقط را مجازمی‌شمارم چرا که آن کودک اگر به دنیا بیاید زندگی‌ بسیار سختی خواهد داشت. اما به نظرم در صورت پذیرفتن انسان بودن جنین، این کار صحیح نیست مگر فرد به اتانازی (مرگ از روی ترحم) هم معتقد باشد. چرا که این کار درست مثل کشتن یک کودک یک ساله فلج است یا یک جوان ٢٠ ساله که قطع نخاع شده است. زیرا حکم یکسانی در مورد همه این انسان‌ها صادق است.

حالا با این حساب به نظر من (یا حداقل برای من) دعوای اصلی سر این می‌شود که جنین را از کی انسان حساب کنیم؟ درست پس از شکل‌گیری نطفه؟ یک زمانی در دوره حاملگی؟ و یا پس از تولد؟ که همان‌طور هم که بالاتر گفتم، این زمان را من نمی‌دانم و  اهل فن و متخصصان باید معین کنند.

شاید این مطلبی که نوشتم خیلی بدیهی به نظر برسد اما این‌گونه فکر کردن به خود من خیلی کمک کرد که بفهمم آیا با سقط جنین مخالفم یا موافق و چرا این موضع را دارم.

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٩
comment نظرات ()

مسئله حق

یک موضوعی است که مدتی است ذهن مرا به خودش به شدت مشغول کرده‌ است. اجازه بدهید با یک مثال مسئله را توضیح دهم:

فرض کنید شما و چند تن دیگر می‌خواهید یک اجتماع کوچک را شکل دهید. از آنجایی که زندگی جمعی نیازمند رعایت یک سری مقررات و حقوق افراد جمع است، تصمیم می‌گیرید که قبل از تشکیل اجتماع خود، حقوق و قوانینی که افراد ملزم به رعایت آن‌ها هستند را فهرست کنید. فهرست را درست می‌کنید و قرارتان را بر این می‌گذارید در صورتی که مورد جدیدی پیش آمد یا گزینه تازه‌ای را خواستید به فهرست اضافه کنید، اساس بر دموکراسی باشد یعنی در صورتی که در مواردی اختلاف داشتید، اکثریت افراد تعیین می‌کنند که آیا قانونی در لیست گنجانده شود یا خیر.تا این‌جای کار ایرادی ندارد و شاید بدیهی‌ترین روش ممکن برای تعیین اساسنامه یک جامعه باشد. اما سوالی که برای من مطرح است این است که دامنه این تعیین حقوق تا کجاست؟

مثلا فرض کنید امروز اعضای کمیته تعیین حقوق دور هم جمع می‌شوند و مقرر می‌کنند قتل و دزدی در جامعه ممنوع است چون اکثریت این طور می‌خواهند. هر کس هم که مخالف است جامعه را ترک کند. این از نظر من ایرادی ندارد اما اگر فردا همین کمیته دور هم جمع شدند و گفتند از فردا پوشیدن لباس قرمز ممنوع است چون اکثریت این‌طور دوست دارند چه؟ و پس فردا تصویب کردند که همه باید موهای خود را از ته بتراشند چون خواست اکثریت این‌است چطور؟ یا اینکه اکثریت به این نتیجه برسند که امروز باید سر آقای ایکس بریده شود چون همه این‌طور می‌خواهند! آقای ایکس هم حتما باید تن در دهد چون با زندگی در آن جامعه به نحوی قبول کرده است که خواست اکثریت ملاک است!

به این ترتیب اکثریت قادر خواهد بود در مورد نوع پوشش، زندگی، حقوق و همه چیز اقلیت تصمیم‌گیری کند تازه کار خلاف قانونی هم انجام نشده چرا که از اول قرار بود گزینه‌های مورد مناقشه با توجه به رای اکثریت انتخاب شوند.

یک راه حل برای رفع چنین مشکلی این است که دامنه اختیارات این کمیته تعیین حقوق و قوانین را محدود کنیم. خیلی هم خوب اما سوال این است که چه چیزهایی باید در این دامنه گنجانده شوند و در چه مواردی این کمیته حق تعیین و تکلیف ندارد. این موارد را چگونه انتخاب کنیم؟ بدیهی‌ترین راه این است که رای‌گیری کنیم. یعنی افراد دور هم جمع شوند و معین کنند که در چه مواردی کمیته حقوق اجازه دخالت دارد و در کدام موارد ندارد. اشکال این راه این است که دارای دور است: رای‌گیری برای مشخص کردن اینکه در چه مواردی به کمیته تعیین حقوق اجازه دهیم تا با رای‌گیری قوانین و حقوق را معین کند!

راه حل دیگری که ممکن است پیشنهاد شود این است که از همان اول طی می‌کنیم فهرست حقوق و قوانین چه باشند. یعنی حقوق را با یکدیگر قرارداد می‌کنید. در این صورت هر کس نخواست از همان اول تکلیف خود را می‌داند و اگر نخواست می‌رود عضو یک جامعه دیگر می‌شود. این روش دور ندارد اما عیبش این است که در گذر زمان موارد جدیدی پیش می‌آید که لازم می‌دارد فهرست قوانین اصلاح شود. به علاوه اعتقادات و سلایق افراد در طول زمان تغییر می‌کند و همین امر نیز باعث می‌شود حقوق و قوانین اصلاح شوند. در این موارد چه باید کرد؟

 

و این است آن مسئله‌ای است که خیلی مرا درگیر کرده. به عبارت دیگر، حقوق افراد نسبت به یکدیگر در یک جامعه چگونه باید مشخص شود؟ و اینکه آیا دموکراسی در این موارد خوب است؟

 

 

پی‌نوشت: از این لحاظ جوامعی که خدا را محور حقوق قرار می‌دهند مشکلی ندارند (دقت کنید که می‌گویم از این لحاظ مشکلی ندارند و گرنه آنجا هم مسائل خاص خود را دارد. به علاوه فعلا کاری به درستی یا نادرستی این‌ کار ندارم). چرا که مبنا بر این است که حقوق افراد به یکدیگر همانی است که خدا مشخص کرده است. این‌طوری دعوا هم نمی‌شود به شرطی که از همان اول همه قبول کرده باشند که مبنا حرف خداست. البته هر مرجع ثالثی هم غیر از خدا محور قرار گیرد دعوا از ریشه حل میَ‌شود مادامی که همه آن مرجع را قبول داشته باشند. تنها اشکال در نحوه انتخاب مرجع است. مثلا اگر قرار باشد یک فرد مرجع باشد سوال این است که چرا آقا یا خانم ایکس باشد و من نباشم؟ معیار تعیین صلاحیت این فرد چیست؟ رای‌گیری مسلما جواب مناسبی نیست. این است که آن اول فقط خدا را نام بردم.

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٢
comment نظرات ()

در باب اسید پاشی و مباحث مرتبط با آن

این قضیه مجازات یک فرد اسیدپاش به صورت یک دختر جوان با کور کردن چشمهایش نمی دانم چرا بدجوری آرامش را از من سلب کرده است. به همین دلیل گفتم راجع به افکارم اینجا بنویسم بلکه توانستم با تبادل نظر با دیگر دوستان سر و سامانی بهشان بدهم.

 

قبل از اینکه وارد بخش اصلی مطلبم بشوم بد نیست این نکته را گوشزد کنم که من به شدت معتقد به «پیشگیری بهتر از درمان است» هستم. یعنی از نظر من هر گونه فعالیت و سیاست گذاری که در جهت پیش گیری از انجام جرم صورت گیرد چندین مرتبه الویت بالاتری دارد از هر فعالیتی که مرتبط با مجازات مجرم یا تعیین چگونگی مجازاتش باشد. حتی یک قدم پیش تر می روم. به نظرم اصل وجود مجازات هم همین است. یعنی پیشگیری از وقوع جرم در آینده. که صد البته بدون فایده خواهد بود اگر زیرساخت های قبلی در جهت کاهش وقوع جرم و انگیزه های ارتکاب جرم فراهم نشده باشد. که متاسفانه به نظرم این اتفاقی است که الان در جامعه ایران رخ می دهد و آن اتکای صرف به مجازات مجرم برای جلوگیری از وقوع جرم است. اما به هر حال عدم وجود بستر مناسب باعث نمی شود که اگر کسی جرمی مرتکب شد بگویم خوب باشد! بستر لازم که فراهم نیست. مجازاتش هم نکنید برود خوش باشد تا ما بستر سازی کنیم!

پس از این پرانتز طولانی بروم سر اصل مطلب. چون مطلبم احتمالا طولانی خواهد بود خلاصه اش را اول می گویم که اگر حالش را نداشتید تا انتها نخوانیدش (هر چند که خواهش دارم اگر وقتش را دارید بخوانید و حتما نظر دهید چون به شدت به من کمک خواهد کرد افکارم را جمع و جور کنم). اما خلاصه: من می خواهم بگویم ابتدا تعریفی از مجازات عادلانه ارائه دهم. سپس بگویم که درست به این دلیل که به شدت (و آنهایی که مرا می شناسند تصدیق می کنند که واقعا به شدت) از هر گونه عمل خشونت بار متنفرم مجازات این فرد به نظرم عادلانه می رسد. در انتها هم نظرم را راجع به بعضی نظرات مرتبط با موضوع که در روزهای اخیر در وبلاگستان فارسی منتشر شده است بیان کنم.

 

مجازات مناسب و عادلانه کدام است؟

به نظر من یک مجازات عادلانه باید دو ویژگی داشته باشد:

1) بازدارنده باشد. این به نظر من مهم ترین ویژگی یک مجازات است. وگرنه از نظر من خنک شدن دل قربانی دلیل خوبی برای مجازات نیست. دقت کنید که خود بازدارندگی تا حدی معنای تناسب جرم و مجازات را در خود دارد. چرا که در صورت کمتر بودن میزان مجازات از جرم، فرد مجرم عملا در صورت وقوع جرم حتما سود خواهد کرد. به عنوان مثال فرض کنید مجازات دزدی مسلحانه از بانک دو سال زندان باشد. طبیعی است که یک نفر بنشیند با خود حساب کند که می روم بانک یک میلیارد تومان می دزدم. اگر فرار کردم که چه بهتر. اگر هم گیر افتادم فوقش دو سال می روم زندان ولی بعد که آزاد شدم باقی عمرم را راحت زندگی می کنم! با این تفاسیر اگر دزدی نکند عجیب است!

2) عادلانه باشد. به این معنی که حقوق مجرم هم نادیده گرفته نشود و شدت مجازات از جرم بیشتر نباشد. اعلت در نظر گرفتن این قید ایت است که اگر فقط قید اول را در مجازات دخیل بدانم، در این صورت یک قانون باید تصویب شود که هر گونه جرمی - اعم از خلاف رانندگی یا قتل- مجازاتش اعدام باشد که آخر بازدارندگی است!

 

قبل از اینکه ادامه بدهم بد نیست همین جا و با توجه به همین دو ویژگی به چند شبهه پاسخ بدهم:

1) از نظر من بین دو مجازات که هر دو قید عادلانه بودن را ارضا می کنند، آنی بهتر است که بازدارندگی بیشتری دارد. و اگر از نظر میزان بازدارندگی هر دو به یک مقدار بودند آنی بهتر است که مستلزم خشونت کمتری است. به عنوان مثال فرض کنید پس از بررسی های گسترده به این نتیجه برسیم که برای مجازات آدم کشی اعدام و حبس ابدهر دو به یک میزان بازدارندگی دارند. هر دو هم با جرم تناسب دارند. من دومی را انتخاب می کنم. اگر روزی مطالعات مختلف به این نتیجه ختم شدند که کار اجباری هم همین ویژگی ها را دارد من این سومی را انتخاب می کنم و به همین ترتیب.

2) اینکه مجازات بازدارنده باشد به این معنی نیست که کسی آن را انجام ندهد. بلکه به این معنی است که در قبال یک گزینه دیگر، آما وقوع جرم را کاهش دهد. به عنوان مثال اگر جریمه سبقت غیر مجاز را 1 میلیون تومان هم بگذارند بالاخره هستند افرادی که باز هم سبقت غیر مجاز بگیرند. ولی مسلما تعدادشان بسیار کمتر از وقتی است که جریمه اش 1000 تومان باشد.

 

با این تفاسیر آیا مجازات چشم در برابر چشم به نظر من عادلانه است؟

بله! از نظر من این مجازات عادلانه است چون:

1) هر دو ویژگی یاد شده در بالا را -حداقل به زعم من- دارد.

2) گزینه مناسب دیگری را نمی شناسم که همان میزان بازدارندگی را داشته باشد. خوشحال می شوم اگر کسی می داند بگوید. البته در وبلاگ های مختلف روش های مختلفی پیشنهاد شده اند مثل کار اجباری. از نظر من این آخرش به چیزی شبیه آنچه کامنت گذاران هلندی اشاره کرده اند ختم می شود. یعنی وضعیتی شبیه همان مثال بانکی که زدم پیش می آید. فرد با خودش دو دو تا چهار تا می کند می گوید خوب می روم اسید را می پاشم، دلم خنک می شود بعدش هم چند سالی می روم زندان. در حالی که اگر فرد احتمال بدهد در صورت انجام این کار چشم هایش را از دست خواهد داد مسلما به این راحتی اقدام به انجام این کار نمی کند.

ولی باز هم تاکید می کنم، اگر گزینه دیگری پیدا شد که ثابت شد با خشونت کمتر قادر است همان بازدارندگی را ایجاد کند به شدت طرفدار آن خواهم بود.

 

 

و اما نظرات دیگر وبلاگ نویسان

در این چند روزه وبلاگ های مختلفی راجع به این موضوع نوشتند. دیدم بهتر است به جای کامنت گذاشتن برایشان همه نظراتم را یک جا در وبلاگ خودم بنویسم.

وبلاگ کمانگیر: "کور کردن یک آدمیزاد به دلیل رفتار وحشیانه اش را پذیرفتنی نمی دانم. نه به این دلیل که او حق ِ داشتن چشمانش را دارد (یا ندارد)، که به این دلیل که خطی باید بر حیطه ی اختیارات آدمیزاد گذاشت. اسید ریختن در چشم آدمیزاد وحشی گری است، مستقل از اینکه کسی که چشمش را قرار است از دست بدهد چه کرده است، دل شکسته است یا چشم کور کرده است."

با اینکه باید خطی بر حیطه اختیارات آدمی گذاشت به شدت موافقم. و به همین دلیل می گویم من این خط را بر عمل مجرمانه فرد اسیدپاش می گذارم. یعنی از نظر من اگر کسی اقدام به اسیدپاشی کرد اختیارش راجع به تبعات عمل وحشیانه اش از او سلب می شود. توجه دارید که این موضوع با توجه به آن دو ویژگی مجازات عادلانه که بالاتر ذکر کردم معنی پیدا می کند. به بیان بهتر، من نمی گویم اگر فرد مثلا یک عمل مجرمانه انجام داد اختیار زندگی را باید از او گرفت. این سلب اختیار باید متناسب با همان جرمی باشد که مرتکب شده است.

 

وبلاگ بلوط: مفصل است. کامل بخوانیدش. من فقط به چند تا سوال که در متن طرح شده بود می خواهم پاسخ دهم:

- "کور کردن فرد خاطی واقعا به چه کسی قراره سود برسونه؟ اگه بگیم که عبرتی می‌شه برای بقیه، آیا تا به حال مجازات اعدام جلوی قتل رو گرفته؟"

اینکه به کی قرار است سود برسد: به همه افرادی که ممکن است با شل گرفتن این دسته از جرمها در آینده چشم هایشان را در اسید پاشی افرادی مریض احوال از دست بدهند.

اما اینکه آیا تا به حال مجازات اعدام جلوی قتل را گرفته است یا نه باید بگویم همان طور که بالاتر هم اشاره کردم، دلیل ندارد مجازات شدید وقوع جرم را به صفر برساند. ولی باشد بین گزینه های مختلف بهترین گزینه از نظر میزان کاهش وقوع جرم باشد. مثال جریمه 1 میلیون تومانی برای جریمه رانندگی را به یاد بیاورید. همان در مورد اعدام هم صادق است. به هر حال هستند افرادی که به هر دلیل آدم بکشند. ولی به نظرم وقتی مجازاتش این چنین شدید باشد درصد افرادی که این کار را می کنند کاهش چشم گیری خواهد داشت. اما در نهایت باز هم تاکید می کنم اگر مجازات دیگری پیدا شد به عنوان جایگزین اعدام، با همان بازدارندگی و با خشونت کمتر، من مسلما طرفدار آن خواهد بود.

- "اصلا تحقیقی انجام شده که نشون بده مجازات چشم در برابر چشم و دست در برابر دست کارآمد بوده در جامعه امروز ایران؟"

به شدت با این حرف موافقم. خوب است که اگر انجام شده است نتایجش را منتشر کنند. اگر هم نشده است انجام دهند. در هر دو صورت اگر تحقیقات انجام شده این نتیجه را در بر داشت که این مجازات ها کارآمد نیستند، مجازات های دیگری وضع شود.

- "عدالت می‌تونه مجبور کردن فردخاطی باشه به جبران. مثلا خرج عمل زن رو دادن. دادن جریمه نقدی که قربانی بتونه از اون امرار معاش کنه یا حتی مجبور کردنش به انجام یک خدمت برای جامعه. حرفه مجرم چی بوده؟ نمیشه مجبورش کرد که فلان قدر کار مجانی انجام بده؟ آیا اینها بیشتر به سلامت عمومی جامعه کمک نمی‌کنه تا کور کردن اون؟"

اولا که این طور که در متن خبر آمده بود فرط خاطی باید خرج عمل زن را بدهد. ثانیا در بهترین حالت این کار یک سود فردی برای قربانی دارد و یک سود جمعی برای جامعه که از طریق کار اجباری فرد مجرم ایجاد می شود. ولی من به جد معتقدم در نهایت ضررش بیش از سودش است. به همان دلیلی که قبلا هم گفتم. با وضع چنین مجازاتی، درصد وقوع جرایم مشابه بیشتر خواهد شد. در هر کدام اقلا دو تا چشم از دست می رود. یک فرد سالم (از نظر جسمی و روحی) گوشه نشین می شود. چند خانواده ضربه می خورند و در نهایت کلی هم خرج عمل باید بشود (این جوری که بی بی سی نوشته است خرج عمل این قربانی خاص 40000 دلار شده است). به همین دلیل است که فکر می کنم هر چه بیشتر جلوی این جرایم گرفته شود منفعتش برای جامعه بیشتر است، چه مادی چه معنوی. در حالی که به نظرم این منفعت با انجام کار اجباری حاصل نمی شود.

- "دستگاه قضایی باید کمک کنه به آروم کردن جامعه نه اینکه خودش مجری خشونت بشه و فشار روانی جامعه رو- که کم هم نیست- بیشتر کنه. یک چیزی هم هست به اسم فرهنگ عفو که تا جایی که من می‌دونم تو همین اسلام روش بیشتر از انتقام تکیه شده."

آرام کردن جو جامعه اصلا پیشنهاد خوبی برای تعیین رفتار قوه قضاییه نیست.نتیجه مستقیم این پیشنهاد این است که اگر جامعه به هر دلیلی با یک فرد یا افرادی مشکل داشتند- مثلا در شرایطی که پس از انقلاب ها پیش می آید- برای آرام کردن جامعه همه آن افراد را از دم تیغ بگذرانیم. البته من بعید می دانم منظور نویسنده این بوده باشد. ولی به نظرم آن پیشنهاد یا به این ختم خواهد شد یا اینکه قوه قضاییه به شدت در برابر مجرمان سعه صدر به خرج دهد که در این حالت باز هم جو جامعه آرام نخواهد شد و مردم بی گناه این بار در هراس خواهند بود.

در مورد فرهنگ عفو هم: بله فرهنگ عفو به شدت توصیه شده است. اما در مورد حق خود آدم نه حق الناس. یعنی خوب است آن کسی که عزیزش را کشته اند از قصاص قاتل صرف نظر کند و عفو نماید. ولی وقتی او نگذرد عفو دستگاه قضایی مصداق از کیسه خلیفه بخشیدن است (البته با این فرض که قصاص قاتل حق اولیا دم است که شاید خود نیاز به اثبات داشته باشد که به هر حال از بحث من خارج است).

- "سوالی هست که باید پرسید و دید که هدف از ترویج ترور و خشونت و ترس تو جامعه چیه و در دراز مدت کی قراره ازش استفاده کنه؟ مردم یا از ما بهترون"

من از ما بهترون نیستم و به نظرم این کار نه ترویج خشونته نه ترور. بر عکس این عمل مجرم است که ترویج ترور و خشونت محسوب می شود. و باز هم به نظرم سود این کار قوه قضاییه به من نوعی بر می گردد نه از ما بهترون.

 

وبلاگ بامدادی: «چشم در برابر چشم همه‌ی جهان را کور می‌کند. – مهاتما گاندی»

با اینکه جمله زیبایی است اما اصلا موافق نیستم. صد البته که  یک دلیل این عدم توافق من با گاندی ناشی از ضعف بصیرت و عمق نگاه من است (این را به مسخره نگفتم. کاملا جدی می گویم)، اما دلیل اصلی اش به نظر من این است که هر جمله ای را نمی شود به هر شرایطی تعمیم داد و باید شرایطی که تحت آن جمله بیان شده را هم در نظر گرفت. در مورد این مورد خاص من دقیقا نمی دانم این جمله کی و در پاسخ به چه شراطی گفته شده است. اما می توانم حدس بزنم که این جمله در شرایطی که کینه و نفرت بین دو طرف متخاصم در یک جنگ داخلی (مثل لبنان قدیم یا عراق فعلی) یا علیه استعمار (هند) بیداد می کند به شدت کاربرد دارد. ولی در شرایطی که این کار منجر به افزایش نفرت بین دو گروه یک جامعه و افزایش شکاف و خشونت بین آنها نمی شود به نظرم این جمله کاربرد ندارد.

 

در نهایت حرفهایم را با ذکر دو نکته به پایان می برم:

اول: اینکه «خون را با خون نمی شویند» و «جواب بدی را با بدی نمی دهند» بسیار آموزنده هستند و باید در رفتار تک تک ما خودشان را نشان دهند. اما هر چیزی یک حیطه عمل دارد که به نظرم موضوع مورد بحث جزوشان نیست. کما اینکه وقتی یک کشوری به کشور شما حمله کند هم جواب متخاصم را با جملات بالا نمی دهید. از نظر من فرد اسید پاش، خفاش شب، بیجه و امثال اینها در حد همان دشمن متخاصم هستند که آرامش افراد بی گناه را هدف قرار داده اند.

دوم: همان طور که اول هم گفتم، من به شدت از اعمال خشونت بار - ولو در حد کشتن یک پشه (و کاملا جدی، یک پشه) باشد- بیزارم. اما خشونت را در برخی موارد اجتناب ناپذیر می دانم. به نظر من هر چقدر هم رحم و مروت خوب باشد، این هم درست است که: «ترحم بر پلنگ تیز دندان   ستمکاری بود بر گوسفندان».

 

آخیش! راحت شدم! ببخشید که این قدر طولانی شد. بسیار ممنون می شوم اگر مرا از نظراتتان بی نصیب نگذارید.

   + امیر حسام صلواتی ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱۱
comment نظرات ()