حرف‌های بی‌مخاطب

شهر من تهران

یادم است در فیس‌بوک فن تهران شده‌ بودم که دوستی برایم پیغام گذاشت عجیب است که از این شهر شلوغ با این همه دود و دمش خوشت می‌آید. این نوشته را می‌خواستم آن موقع در جواب بنویسم که چرا تهران را دوست دارم ولی فرصت نشد تا امروز.

بر خلاف خیلی از آدم‌ها تهران برای من نه با خیابان‌هایش، که با کوه‌هایش معنا می‌شود و برای همین خیلی تهران را دوست دارم. اشتباه نکنید. منظورم از کوه توچال و دربند و درکه و ... نیست. این‌ کوه‌ها برای من تنبل اصلا مناسب نیستند. منظورم از کوه، کوه‌های سمت سعادت‌آباد، اوین و پونک  هستند. جنبه خوب همه این کوه‌ها این استکه اکثرا راه‌هایی دارند که ماشین‌خور هستند و می‌توان با ماشین کار سخت صعود را انجام داد!

هر وقت حوصله‌ام سر می‌رود و دلم از شلوغی‌های تهران می‌گیرد، یکی‌شان را انتخاب می‌کنم و می‌زنم به کوه. کمی بعدتر که بالا کوهم، می‌نشینم رو به شهر و از بالا تهران را نظاره می‌کنم. به هیچ وجه نمی‌توانم احساس خوبی که از این کار بهم دست می‌دهد را توصیف کنم. ولی به شدت آرامش‌بخش است. می‌نشینم رو به شهر و شهر را با همان وضعیت شلوغش "حس" می‌کنم: اینکه الان در میدان آزادی کلی مسافر توی گرما زیر آفتاب و دود شدید اتوبوس‌ها منتظر تاکسی ایستاده‌اند. چه حالی باید داشته باشند! آن طرف‌ترش میدان انقلاب است، پر از تضاد و بی‌نظمی. چقدر کنکوری‌هایی که الان دارند برای آماده شدن کتاب می‌خرند. خیلی بالاترش میدان ونک است و آدمهایی که پاساژهای خریدش را متر می‌کنند...

همین‌طوری ادامه می‌دهم و جای افراد مختلف در جای‌جای شهر قرار می‌گیرم و از دید آن‌ها تهران را نگاه می‌کنم. خسته که شدم کمی نگاهم را بالاتر می‌آورم و حاشیه تهران و مرزش با کویر را می‌نگرم و ...کمی بالاتر... و بازهم بالاتر... از اینجا به بعدش منم و آبی بی‌کرانی که پر از سکوت است و مرا از شهر و همه شلوغی‌ها، سر و صداها و دل‌مردگی‌هایش رها می‌کند و می‌برد به آن بالا بالاها...

پس از چنددقیقه‌ای که این‌طوری نشستم شارژ می‌شوم و برمی‌گردم سر زندگی معمولی تهرانی خودم ولی با این تفاوت که دیگر می‌دانم دست در همین لحظه بالای سرم همان آسمانی است که از این شلوغی و در هم ریختگی خالی است واحتمالا به من و دغدغه‌های مسخره‌ام و ذهن کوچکم می‌خندد. حتی تصورش هم برایم آرامش‌بخش است. هر وقت هم یادم رفت که چطوری می‌شود آسمان را حس کرد دوباره روز از نو روزی از نو. بساطم را جمع می‌کنم می‌روم خودم را شارژ می‌کنم و برمی‌گردم.

تهران را برای همینش خیلی دوست دارم. برای اینکه از میدان آزادی‌اش که نماد شلوغی و آشفتگی تهران است تا این آرامش بی‌نهایت کوه‌هایش فقط ٢٠ دقیقه راه است!

 

 

پی‌نوشت: امشب که داشتم برمی‌گشتم خانه یه یک نکته دیگر پی بردم و آن اینکه تهران ویژگی مهم دیگری هم دارد که مطمئنم در خارج دلم براش خیلی تنگ خواهد شد و آن احساسی است که هنگام رانندگی در خیابان‌هایش به من دست می‌دهد: احساس صاحب‌خانه بودن! انگار که شهر ارث پدری من و بقیه تهرانی هاست! می‌دانم احساس مسخره‌ای است ولی خیلی شیرین است. شاید بعدتر راجع به این نوشتم چون همین احساس مسخره یکی از دلایل اصلی من برای بازگشت به ایران است.

   + امیر حسام صلواتی ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٦
comment نظرات ()