حرف‌های بی‌مخاطب

ديوانه ديوانه ديوانه

من یک دیوانه ام.آری من یک دیوانه ام.دیوانه ای که در شهر عاقلان گم شده است.مگر تعجبی دارد؟!حتی اگر نابغه ترین آدم روی زمین هم باشی دیوانه ترین لقب خواهی گرفت..تهنا به این دلیل که مثل بقیه نیستی.برای همین است که همه نوابغ را دیوانه می نامیدند.چرا که مردمان عادت دارند هر که را مثل آنها نباشد دیوانه بنامند.اما من دیوانه ام نه به این علت که نابغه ام فقط و فقط به این دلیل که دیوانه ام.
من دیوانه ای هستم که به دیوانه خانه نخواهم رفت.چرا؟چون هیچ کس حاضر نیست برای یک دیوانه تنها دیوانه خانه بسازد هر چند که این عمل اشتغال زا هم باشد!÷س من یک دیوانه تنها و غریبم!بین هزاران عاقل یک دیوانه غریب می ماند و غربت درد غریبی است.خیلی جالب است که خود غربت هم غریب است!
من از دیوانه بودن خودم اصلا شرمنده و ناراحت نیستم.اصلا تا حالا یادم نمی آید که –به جز دو بار-از آنچه هستم شرمنده شده باشم!پس با این اوصاف من یک دیوانه غریب از خوشحال هستم!من حتی به اینکه دیوانه هستم افتخار هم می کنم.یعنی من یک دیوانه غریب خوشحال از خود راضیم.
من از دیوانه بودن لذت می برم.من حس می کنم دیوانه بودن بهتر از عاقل بودن.حداقل یک تنوعی است.حداقلش این است که از قالب زندگی روز مره خارج می شوی.حداقلش این است که ممکن است بتوانی خودت را نابغه جا بزنی.دیوانه بودن یک لذت بزرگ است که فقط خواص (!) از آن بهره مندند.
برخلاف تصور خیلی ها،دیوانه بودن یک درد نیست،یک رنج نیست حتی یک بیماری نیست.دیوانه بودن نه جرم است و نه یک بدبختی بزرگ.دیوانه بودن یک ویژگی خاص است برای افرادی خاص.حداقل این است که من یک دیوانه ام که نه بدبخت است نه مجرم نه بیمار ...
آری من یک دیوانه غریب خوشحال از خود راضی خوشبختم.من یک آدم دیوانه دیوانه دیوانه خوشبخت هستم...

   + امیر حسام صلواتی ; ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٢/٩
comment نظرات ()