حرف‌های بی‌مخاطب

 

...
من به مهمانی دنيا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ايوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خيس محبت رفتم
چيزها ديدم روی زمين
کودکی ديدم ماه را بو ميکرد.
قفسی بی در ديدم که درآن روشنی پرپر ميزد
نردبانی که از آن عشق ميرفت به بام ملکوت
من زنی را ديدم نور در هاون ميکوبيد
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی دوری شبنم بود
کاسه داغ محبت بود.
من گدايی ديدم در به در ميرفت
آواز چکاوک ميخواست
و سپوری که به يک پوسته خربزه ميبرد نماز

من بره ای دیدم که بادبادک میخورد
من الاغی يونجه را ميفهميد
در چراگاه نصيحت گاوی ديدم سبز

من شاعری ديدم هنگام خطاب
به گل سوسن ميگفت شما
...

   + امیر حسام صلواتی ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٧/٢٥
comment نظرات ()