حرف‌های بی‌مخاطب

خودم

خیلی بد است که آدم درست آن جوری بشود که نمی خواهد.که روزی بدش می آمد.عین آدمهایی شود که روزی مسخره شان می کرده،از آنها ابراز انزجار می کرده،آنها را عکس آنچه می خواسته می دیده.حالا ببینید خودش درست عین آنها دارد می شود و من الان چنین وضعیتی دارم.درست دارم شکل جو مسخره و بیخودی را می گیرم که دور و برم است.بی آنکه بخواهم ولی این دارد رخ می دهد.جوی که هر وقت فکر کردم از آن بدم آمده است و هر بار هم تصمیم قاطع گرفتم که اصلا حتی یک ذره هم شبیه آن نشوم ولی الان ... . از خودم بدم می آید.من از کسی که شکل جو الان دور و برم را داشته باشد بدم نمی آید(اما خیلی خوشم هم نمی آید)اما از خودم بدم می آید چون می خواستم این شکلی نشوم و شدم.هر چی بکشم حقم است.هر بلایی سرم بیاورند شایستهاش هستم.حق دارند اگر بایکوت ام کنند.شاید به نوعی اطرافیانم هم متوجه شده باشند.امیر حسام صلواتی دیگر آن طوری نیست که خودش می خواسته است.نمی دانم کجای کار را اشتباه رفته ام.اما دنبالش می گردم.مطمئنم که پیدایش می کنم و هر چقدر هم بزرگ باشد حلش می کنم و بعد مطمئنم که ورق بر می گردد.من می توانم این وضعیت را تغییر بدهم چون می دانم که خوشم نمی آید و می دانم که اراده لازم برای آن را هم دارم.مهم نیست که چقدر طول بکشد اما دلیلی برای نتوانستن نمی بینم...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/۱٥
comment نظرات ()