حرف‌های بی‌مخاطب

ادامه عقل و سردرگمی

در رابطه با مطلب قبلی و این پست محمد، خیلی وقت پیش‏ها که داشتم به این موضوع فکر می‏کردم یک ایمیلی برای محمد فرستادم که عینا اینجا می‏آورم چون به نظرم بد نیست و در رابطه موضوع قبلی است (یعنی اول این بود بعدش آن آمد!). منتها چون متن ایمیل طولانی بود و من حوصله ندارم دوباره تایپش کنم، عینا اینجا می‏آورمش. بابت اینکه زبان ایمیل مخاطب دوم شخص مفرد (محمد) است و لحن محاوره‏ای و  بی‏نظم بودنش و احیانا غلط‏های املایی پیشاپیش عذر می‏خواهم:

 

« راجع به اونکه جهان خارج علم حضوری نیست و ... این رو من هم قبول دارم. ولی تا جایی که یادمه توی کلاس هم چیزهایی مثل احساس گرسنگی و ترس و ... هم در حیطه علم حضوری گنجانده نشد و فقط در نهایت "علم به وجود احساس گرسنگی" و علم به "من" یا خودآگاهی به علم حضوری تعبیر شد. اگر این تعبیر رو بپذیریم (و به نظر من احساس گرسنگی خودش واضحه که علم حضوری نیست چون من میتونم نورون هات رو طوری تحریک کنم که فکر کنی گرسنه ای ولی گرسنه نباشی و ...) اون وقت وجود جهان خارج اصلا قرار نیست جزو بدیهیات یا علم حضوری باشه. یعنی هر وقت این اشکال رو سر کلاس مطرح میکردیم یا مباحثه میکردیم، به این نتیجه میرسیم تنها چیزی که میتونیم بگیم اینه که یک چیزی خارج من هست (الان راجع به این یک کم بیشتر توضیح میدم) ولی اینکه چه شکلیه و آیا همین طوریه که هست (اگر این گزاره اصلا معنی داشته باشه. یعنی در این مورد "واقعا" و "واقعی" چه معنی ای داره وقتی همه همین طوری میبینندش و کسی نمیتونه چک کنه طور دیگه ای هست یا نه و اگرم بیاد بگه احتمالا میگیم مریضه یا روانیه و بستریش می کنیم) به نظرم اصلا بدیهی نیست. 

اما راجع به وجود جهان خارج این چیزیه که من فکر کنم:
من اصولا وقتی فکر می کنم، میبینم یه سری چیزهایی هست که "من" بهشون میگم. اینها مجموعه چیزهایی هستند که کنترلشون تا حد خوبی در اختیار منه مثل افکارم، خواسته هام و کارهام و ... 
اما در مقابل، یه سری چیزهایی هست که کنترلشون در اختیار من نیست. مثل وضع هوای امروز یا کارهای تو و ... 
من اسم این رو میذارم "جهان خارج".
حالا بیا فرض کنیم یه روز که من میفهمم این چیزهایی که من فکر می کردم کنترلشون در اختیار من نبوده، عملا در اختیار من بوده ولی من بلد نبودم! یعنی همه اینها عملا یک virtual reality ای بودند که یه سیمولاتوری داشت برای من سیموله میکرد که اینجا مثلا کامپیوتره این الان آسمونه و ... اما عملا همه اش دست مغز من بوده که گول بخوره یا نه و من می تونستم عملا به جای اینکه اینجا آسمون ببینم جنگل ببینم! (یه صحنه از ماتریکس هستش که نئو میره پیش اون پیشگوئه میبینه یه پسره نشسته داره یه قاشق رو خم می کنه. پسره حرف جالبی می زنه میگه اگه بدونی که این قاشق نیست که داره خم میشه، توئی که داری خم میشی و این طوری میبینی دیگه خم کردنش کاری نداره. حالا فرض کن این طوری ما هم کنترل "جهان خارج" رو در دست بگیریم). در این صورت "جهان خارج" با اون تعریف که چیزی باشی که کنترلش در اختیار من نباشه عملا میشه اون سیمولاتوره فقط. یا چیزهایی بیرون سیمولاتور که من نمیبینم. 
حالا این رو میشه به اکستریم ها برد. من سه تا سناریو رو تصور می کنم:
1- سناریوی اول اینیه که احتمالا تا چند ده سال آینده، یه شبه ماتریکس در مقیاس کوچیک توی خونه خواهیم داشت. یعنی چی؟ یعنی مثل یه دستگاهی که میشنی توشوصل میشه به مغزت بعد همه کار رو برات اون میکنه. گشنه ات مشیه غذا میخوای؟ طوری نورون هات رو تحریک می کنه که مثلا الان پا شدی بعد رفتی بیرون بعد مثلا رسیدی رستوران بعد مثلا غذای دلخواهت رو سفارش میدی بعد نورونهای چشایی ات رو با مزه مورد نظر تحریک می کنه و ... در حالی که در نهایت تنها کاری که داره میکنه اینه که مایع مغذی رو به بدنت میرسونه مستقل از نوع غذایی که داری میخوری! فقط بسته به انتخابت بهت طعم قرمه سبزی یا پیتزا یا ... رو میده. همین طور در مورد ورزش کردن، کتاب خوندن و ... . 
یعنی عملا تو از جات تکون نمیخوری و داری تو یه "جهان مجازی" زندگی می کنی. میشه تصور کرد که همچین چیزی به اینترنت هم وصل باشه و آدمها تو اون جهان مجازی همدیگه رو ببیند منتها چون دیگه نورون ها هم تحریک میشن انگار که واقعا همدیگه رو دیدن! در این صورت جهان بیرونی برای ما وجود نخواهد داشت به این معنی که الان هست. یه جهان دیگه ای که همونقدر واقعیه که این الان هست ولی در مقابل این مثل یه جهان مجازی میمونه.
حالا تو همون جهان تو میتونی شخصیت های مجازی داشته باشی: کسایی که مثل آدمهای طبیعی رفتار کنند و نورون هات رو تحریک کنند وقتی مثلا باهاشون دست میدی و ... . عمرا هم نفهمی کدومشون اصلند کدوم نیستند :دی
2- تعمیم سناریوی بالا این میشه که این ماتریکسهای کوچیکتر با یه ماتریکس بزرگتر و به مراتب قدرتمند تر جایگزین شن به نحوی که عملا همونی بشه که تو ماتریکس دیدیم. یه جهانی داریم که توش "واقعا" هستیم و یه جهان دیگه که "فکر می کنیم اون توییم" ولی به همون اندازه واقعی به نظر میرسه. 
در همه این دو تا بالایی ها، "من" تنها چیزی که میتونم بفهمم و "حس کنم به علم حضوری" اینه که خودم هستم و یه چیزهایی حس می کنم! یه چیزهایی هم هست که خارج از منه. اینکه چیه رو نمی دونم. اینکه شعاع عملکرد و قدرت من و به همون نسبت دایره جهان خارج چقدره رو هم نمیدونم. برای من همونقدر که جهان الان واقعیه (میگم اگر این لغت معنی داشته باشه در این مورد) جهان سیمولاتوری هم واقعیه و من نمیتونم بفهمم فرقش رو احتمالا.
3- حالا خفن ترین حالتش رو در نظر بگیر اینکه یه سوپر کامپیوتری باشه که همه ماها رو سیموله کرده! یعنی حالت اول رو در نظر بگیر که گفتم توش میتونی عملا شخصیت های مجازی برای خودت درست کنی که عین واقعیش باشند، حالا فرض کن 6 میلیاردتا از اینها درست کردی اون تو و برای هر کدوم هم یه module تعریف کردی به اسم مغز که شبیه مغز تو کار می کنه و بهشون یه سبکی از "خود آگاهی" هم دادی! حالا اینها اون تو ولند و دارند زندگی می کنند در حالی که عملا همه شون یه سری شخصیت مجازی اند که توی ماتریکس تو هستند ولی "فکر می کنند" که واقعی اند و جهان ماتریکسی واقعیه و ...
در این مورد آخری اون آدمهایی که داخل خود ماتریکس زاییده شده اند، حتی وجود ندارند به اون معنا! یعنی جنس وجودشون با تو فرق داره یه طورایی! به محض اینکه تو پاشی بری بخوابی و دستگاه رو خاموش کنی اونا هم به باد فنا هستند!
برای اینها دیگه داخل و خارج به اون صورت معنی نمیشه! همه اش یه چیزه!
4- و در نهایت از همه خفن ترش اینه که از سناریو بالا خودت رو حذف کنی. یعنی یه ماتریکسی که بیرونش اصلا معنی نداره. به این معنی که در سناریو دو، تو دو جا بودی: بیرون ماتریکس زندگی می کردی (جسما) ولی با تحریک نورون هات این طور بهت القا میشد که داری توی یه مثلا کلان شهر زندگی میکنی. اما تو این یکی دیگه بیرون ماتریکس جسمی هم وجود نداره! جسم هم صرفا یه سطح از سطوح تعریف ماتریکس میشه!
در این دو سناریو آخری، اون آدمهایی که اون تو هستند شاید در بهترین حالت بتونند به این فکر کنند که یه ماتریکسی هست و ما همه هستیم! داخل و خارج معنی نداره!
و دقت داری که سناریوی 3 چقدر شبیه مغز و قدرت تخیل آدمه؟ به راحتی میتونی توی ذهنت یه دنیای این طوری بسازی و توش یه سری آدم طراحی کنی که زندگی کنند و ازدواج کنند و بچه دار بشن و بمیرن و ... 
و سناریو 4 میشه سناریو سومی که توش یه ماتریکسی رو تجسم کنی که این کارها رو داره واسه یه عده توش می کنه و فکر کن ببین آدمهای اون تو چقدر بدبختند و چطوری میخوان بفهمند که آیا تو هستی یا نیستی یا چی!!
من هر چی بیشتر فکر می کنم، سناریوی 2 و 4 از همه بیشتر برام make sense می کنه. یاد حرف خداوردیان می افتم که میگفت ما یه جورایی انگار توی خیال خدا هستیم و یا اون حرف ملاصدرا که اینایی که ما میبینیم همه اش ظاهره و نقابه و پشت این، همه چیز فقط وجوده و این ذهن ماست که به این میگه سنگ و به اون میگه درخت! یعنی انگار ما تو خود ماتریکسه هستیم واقعا و اونهایی که خفن ترند تونستند از ماتریکس بیان بیرون و "حقیقت اشیا" رو ببیند (پیامبر یه دعایی داره که میگه خدا به من "حقیقت" اشیا رو نشون بده). 
حالا اینکه چطور میشه همه ی این خیال بافی ها رو چک کرد و گفت درستند یا غلط رو نمیدونم. بدبختی اینکه اصلا نمیدونم ممکن هست چک کردنشون یا نه؟ یاد کارتون flatland می افتم (اگه ندید حتما ببین). جماعتی توی جهان دو بعدی زندگی می کنند که یه کره از جهان سه بعدی میاد با یکیشون حرف میزنه بعد بقیه بهش می گن زده به سرت و اینها! بدبختیش اینجاست که اگر کره باهاشون حرف نزنه، صد سال هم نمیتونند به وجودش پی ببرند! اگرم حرف بزنه میگن اینها تاثیرات روانی و مغز و ... است! شاید در مورد ما هم صدق کنه همین! شاید اینهای که شیزوفرنی دارند و چیزهای دیگه رو میبینند واقعا اونا هستند و ما نمیبینیم و ما مشکل داریم!
نمیدونم واقعا نمی دونم. 
در آخر یه چیز شاید بی ربط. داشتم یه بخشی از دعای عرفه رو میخوندم، این جمله زیر چشمم رو گرفت:
"چگونه برای اثبات وجود شریفت به چیزی دلیل آورده شود که در هستی خود محتاج توست، آیا برای غیر تو ظهوری است که برای تو نیست تا وجود غیر، آشکار کننده جمال تو باشد؟"
فکر کن! برای اثبات یه چیزی به دلیلی نیاز داری که خود دلیله برای وجودش نیازمند وجود اون چیزه باشه! فکر کن ببین عجب دوری میشه!»

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
comment نظرات ()