حرف‌های بی‌مخاطب

عقل و سردرگمی‏

پیش‏نوشت: این یادداشت را (و احتمالا چند تای بعدی‏ را نیز) به بهانه این مطلب محمد عزیز می‏نویسم. البته مستقیما شاید به مطلب محمد ربطی نداشته باشد و پاسخی برای آن نباشد. صرفا موضوعش تا حدی با آن مشترک است و این مطلب به همراه چند مطلب اخیرش (به خصوص این یکی) باعث شد راجع به خیلی موضوعات فکر کنم و سرم مدتی گرم شود که خلاصه‏اش را در چند یادداشت بعدی خواهم نوشت اگر خدا بخواهد. 

اما بروم سر اصل مطلب. 

چند وقت پیش دوباره داشتم به این فکر می‏کردم اصلا با استدلال‏های عقلانی می‏شود خدا را اثبات کرد یا نه. یعنی مشکلی با خود استدلالش ندارم. مشکل با فرض استدلال دارم که این است که عقل می‏تواند به وسیله اصول عقلانی و منطقی خدا را اثبات کند. یادم هست وقتی کلاس فلسفه هم می‏رفتیم کلی مباحث معرفت‏شناسی هم خواندیم و صحبت کردیم که به کدام گزاره‏های عقلانی می‏توان اعتماد کرد و کدام یک قابل اعتماد نیستند. سپس بر پایه این‏ها و گزاره‏های "بدیهی" نظیر «اجتماع نقیضین محال است»، سعی می‏شد وجود خدا و احیانا صفاتش اثبات شود. ولی یادم هست با همه این احوال و این مباحث همیشه یک نکته آزاردهنده وجود داشت که وقتی با محمد و رضا هم مباحثه می‏کردیم تکرار می‏شد، نکته‏ای که محمد در این مطلب به عنوان اینکه از "کجا معلوم اجتماع نقیضین محال باشد" بیانش کرده است. و واقعا از کجا معلوم؟

به عبارت دیگر، برای من الان این مسئله مطرح است که مگر خدا محدود است به قوانین ما؟ هر قانون عقلی که اسمش را بیاوری قانونی است که با عقل ما سازگار است. حالا خدا برای چه باید "تابع" این قانون باشد که من از این قوانین به وجودش پی ببرم؟ چه برسد به صفاتش! (یعنی پی بردن به وجود را تا حدی می‏توانم درک کنم ولی اینکه با این قوانین صفاتش را هم به دست آوریم برایم دیر هضم‏تر است).

دقت کنید: من اصلا ادعا نمی‏کنم قوانین عقلی نمی‏توانند مثلا به خدا و صفاتش برسند شاید هم می‏توانند چنین کنند. شاید هم همانی که قوانین عقلی می‏گویند درست است. ولی کلی احتمال دیگر هست که از حیطه عقل ناقص من خارج است و وقتی خارج است خوب من با عقلم نمی‏توانم بهش برسم!

بعد آن وقت حس می‏کنم همه این تلاش‏هایی که می‏کنیم که خدا را با عقلمان بشناسیم، وقتی ابزاری که می‏خواهیم با آن خدا را بشناسیم این قدر در مقایسه با چیزی که می‏خواهیم بشناسیمش کوچک است، و از آن طرف آن خدایی که می‏خواهیم با عقل کوجکمان بشناسیمش اصلا لزومی ندارد طبق قوانین عقل ما رفتار کند، راه به جایی ممکن است نبرد و احساس درماندگی بهم دست می‏دهد. 

بعدش فکر می‏کنم راجع به اینکه خوب تنها راهی که می‏ماند این است که راه ایمان را امتحان کنم و این راهی که می‏گویند عرفا رفته‏اند و خدای خود را "دیده‏اند". ولی بلافاصله با خودم می‏گویم من اگر الان خدا را "ببینم" دیگر تمام است؟ از کجا بفهمم اینی که دیدم توهم و ساخته پرداخته ذهن خودم نبود و خود خدا بود؟ چه برسد به اینکه بروم به یک کسی بگویم فلانی من خدا را دیده‏ام. در این صورت می‏برندم بیمارستان روانی بستری‏ام می‏‏کنند!بعد این‏طوری بیشتر درمانده می‏شوم.

روی اینکه علم بخواهد روزی خدا را برایم کشف کند هم که خیلی وقت است حساب باز نمی‏کنم. علتش هم این است که اصلا افقی که علم راجع بهش صحبت می‏کند به شدت محدود است. یادم هست یک بار راجع به یک فیلم کارتونی به اسم flatland نوشتم که زندگی موجوداتی دو بعدی بود که یکی‏شان روزی توسط یک "کره" (یک موجود سه بعدی) که ناظر به جهانشان بود صدا زده می‏شود و آن "آقای مربع" هم می‏رود به بقیه شهروندان سرزمین تخت خبر می‏دهد ولی مسخره‏اش می‏کنند و می‏گویند بعد سوم چیست اصلا؟ (مفصل‏تر قبلا راجع بهش نوشته‏ام ولی هر چه گشتم دنبالکش را پیدا نکردم. شاید هم توهم زده‏ام؟! اگر ندیده‏اید ببینید کارتون جالبی است). حالا حکایت علم و رابطه‏اش با خدا از این جنس است. فرض کنید ما در جهان دوبعدی زندگی کنیم. علممان هم محدود است به همان دو بعد. اصلا محدود است به "بعد" و "فضا". چطور می‏تواند راجع به ابعاد بالاتر (نه لزوما بعد فضایی) صحبت کند؟! 

آخرش به این دلم را خوش می‏کنم که وقتی مردم خیالم راحت می‏شود و همه چیز را می‏فهمم. ولی بعدش یاد این آیه می‏افتم که «من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخره اعمی و اضل سبیل» (هر کس در این دنیا نابینا باشد در آخرت نیز نابینا خواهد بود بلکه هم گمراه‏تر. سوره اسراء آیه 72). 

خلاصه‏اش می‏شود اینکه من مانده‏ام وسط یک دنیایی که نمی‏دانم واقعی است یا نه (به این معنی که همینی است که من می‏بینم یا این صرفا توهمی است که سیگنال‏های الکتریکی مغز من به من القا می‏کند) با یک ابزاری به اسم عقل که قرار است به وسیله‏اش خدایی را بشناسم که مطمئن نیستم از قوانین حاکم بر عقل من پیروی کند یا نه و در بهترین حالت حتی اگر "ببینمش" هم نمی‏توانم مطمئن باشم که توهم خودم بوده یا خود خدا بوده است. بعد برای اینکه همه این‏ها را حل کنم یک عمر محدودی دارم و هر چه بخواهم بکنم باید در این مدت باقی‏مانده انجام دهم و حواسم باشد سرم به درس و کار و ... "گرم" نشود در حالی که شاید تهش هیچی نباشد و اصلا می‏بایست سرم "گرم" می‏شد و ...

وضع جالبی است خلاصه! می‏دونم که چه چیزهایی را نمی‏دانم ولی نمی‏دانم چطوری می‏توانم پاسخشان را بیابم. حتی نمی‏دانم آیا اصلا می‏توانم جوابشان را پیدا کنم یا نه!

 

پی‏نوشت:

1. جالب نیست؟ این بیچاره‏هایی که مثلا اسکیزوفرنی دارند و در بیمارستان بستری‏اند از کجا معلوم آن‏ چیزهایی که آن‏ها می‏بینند واقعی نباشد؟ و این ماییم که "ناقصیم" و نمی‏توانیم ببینیمشان؟ و اصلا "واقعی" یعنی چه؟ در رابطه با این دومی در مطلب بعدی بیشتر می‏نویسم.

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٢
comment نظرات ()