حرف‌های بی‌مخاطب

آدمهای جامعه

راستش خیلی وقت است که این حرفهایی که الان می خواهم بزنم را دلم می خواست بزنم.به نظر من جامعه امروز ما از دو دسته آدم تشکیل شده است(البته سه دسته است اما دسته سوم اینقدر کم هستند که ترجیح دیدم کلی بگویم.واضح است که هرجا می گویم ما،یا جمع می بندم مسلما منظورما دقیقا همه نیست چون همیشه استثنا داریم.منظورم اکثریت قریب به اتفاق است)یک دسته دسته ای هستند که بین افراد به خشکه مقدس متحجر معروفند.دسته دوم هم کسانی هستند که فقط ادای روشنفکرها را در می آورند(یک وقت به خودتون نگیرید!منظورم شما نیستی!)دسته اول به چیزی اعتقاد دارد اما نمی داند چرا!وقتی ازش بپرسی مثلا چرا به فلان چیز اعتقاد داری،اگر خیلی باحال باشد و جوابت را بخواهد صادقانه بدهد می گوید چون مثلا در فلان حدیث است.حالا باز اگر بپرسی چرا در فلان حدیث چنان است،نمی داند!اگر آدم خوبی باشد یک تکانی می خورد و می زود فکر می کند اگر هم نباشد که کار شما با الرحم الراحمین می افتد!از آن طرف دسته دوم به چیزی کافر است که نمی داند!فقط یک سری مبهمات را باور دارد بر حساب آنچه بقیه می گویند و به آنچه آنها می گویند کافر است!لحظه ای هم به این فکر نمی کند شاید آنچه که شنیده واقعیت نداشته باشد یا اینکه او اشتباه می بیند!بعضی حتی درجه شان به این بالایی هم نیست!صرفا به حساب مد و خوش آمد دیگران جزو دسته دومند.(همان طور که زمانی نه چندان دور مد بود جزو دسته اول باشی!)از این جنس آدمها متاسفانه در جامعه ما بسیارند.اینها از آن دسته آدمهایی هستند که فکر می کنند با بلغور کردن چهار تا کلمه خارجی و اصطلاحاتی که ذره ای از معنی اش را هم نمی فهمند،آخر روشنفکر شده اند!هر دو دسته از نظر من در یک چیز مشترکند:به آنچه اعتقاد دارند و به آنچه اعتقاد ندارند اصلا فکر نمی کنند و لحظه ای به این فکر نمی کنند که شاید طرف دیگر هم ممکن است درست بگوید.اما دسته دوم یک مزیتی دارد و آن اینکه حداقل ذره ای به آنچه اعتقاد دارد فکر می کند اما یک عیب بزرگ دارد:شعار می دهد آزادی اندیشه اما عمل نمی کند و همان تفکر جزمی برخورد با فکر مخالف را دارد.طرف اول حداقل شعار نمی دهد و یک راست برخوردش را میکند!حالا جامعه ما تبدیل به صحنه کشمکش این دو دسته شده است و هر دو با هم مخالفند و هر دو به خون هم تشنه.آن یکی فکر می کند این یکی آدم نیست و طرف دیگر هم دقیقا همین نظر را نسبت به آن یکی دارد.منتها در جامعه ما یک چیز باحال تر هم اتفاق می افتد و آن اینکه حداقل در سطح رهبری این گروه ها،سرانشان اظهار می کنند که هر دو معتقد به آزادی اندیشه هستند و هر دو به آزادی بیان و هر دو هم حکم خدا را می خواهند اجرا کنند.دغدغه هایشان یکی است ولی هر دو همدیگر را کافر می دانند.حالا کاری ندارم که ادعاهایشان چقدر درست است،ولی از بالا بگیرید و بیایید پایین. تا به ما برسد!دور و بر من آدم از جنس اول خیلی کم است.(به این معنی نیست که این آدمها را کم دیده ام!)اما از دسته دوم بسیار.آدمهای دور و بر من فقط شعار می دهند!اعتراض می کنند به طرف مقابل که چرا به آنها اجازه بیان عقاید نمی دهد و... اما وقتی نوبت به عمل به شعارشان می شود و شرایط عکس می شود خود مثل آنها عمل می کنند!این است که مرا می آزارد و برایم جالب است.دلم می خواهد بیشتر بنویسم راجع به این موضوع اما می تر سم طولانی شود.پس فعلا همین جا تمامش می کنم.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/٥
comment نظرات ()