حرف‌های بی‌مخاطب

دوران بچگی

صبح داشتم به عکس بچگی هایم نگاه می کردم.نمی دانم چرا وقتی عکس های دوران بچگی ام را می بینم یک جور احساسی بهم دست می دهد که نمی توانم وصف کنم.اصلا نمی توانم.یک جورهایی شاید اندوه یا تاثر بشود اسمش را گذاشت اما این نیست واقعا.تا وقتی بچه ای دوست داری بزرگ شوی.به جای کوچولو یا پسرم بهت بگویند آقا.هی از پدرت می پرسی من کی می تونم مثل شما پشت ماشین بنشینم،کی می تونم برم مدرسه و... ولی وقتی بزرگتر شدی،تو یک سنی، آرزو می کنی که ای کاش بچه می ماندم.هر بچه ای که به دنیا می آید،می تواند دنیایی را تغییر دهد،هر بچه ای که به دنیا می آید می تواند زندگی عده ای را زیر و رو کند،می تواند کارهایی بکند که گذشتگانش نکرده اند.اصلا من فکر می کنم هر بچه ای برای این به دنیا می آید کارهای نکرده را بکند.کارهای نا تمام را تمام کند و سیر زندگی را کامل تر کند.اما از این همه بچه تعداد اندکی موفق به انجام این کار(از نظر من وظیفه) می شوند.چرا!؟
به این فکر می کردم که همه ما آدم ها یک روزی به دنیا می آییم.رشد می کنیم.وارد دبستان و راهنمایی می شویم.دبیرستان را می گذرانیم.یک سری دانشگاه قبول می شویم.یک سری مان قبول نمی شویم.اما این هم باعث توقف زندگی نمی شود.بازهم بزرگتر می شویم.ازدواج می کنیم.بچه دار می شویم.یواش یواش پا به سن می گذاریم.نوه دار می شویم و... اما آخرش یک سرنوشت داریم.هر جوری زندگی کرده باشیم،هر چقدر با بقیه آدم ها متفاوت بوده باشیم،سوای این که چه کارهایی کرده ایم،یک روزی می میریم.سر قبرمان هم نهایتا دو سه تا خانواده می آیند و گریه ای می کنند و مدتی عذادارند و بعد... هیچی!زندگی به گذر خود ادامه می دهد.انگار نه انگار روزی ما بودیم.می میریم بی آنکه هیچ کار مفیدی انجام داده باشیم.می میریم به آنکه به وظیفه خود عمل کرده باشیم.این سیر زندگی اکثر ماست.معدودند کسانی که این عرف را بشکنند.جوری زندگی می کنیم که انگار برای مردن به دنیا آمده ایم...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/٢
comment نظرات ()