حرف‌های بی‌مخاطب

بی ربط ها

(کپی رایت: تیتر این پست رو از وبلاگ حسین دزدیدم. گفتم که حقش ادا شود!).

 

دوم- من عادت دارم زیاد لینک فورواد می کنم برای افرادی که در فرند لیست یاهو مسنجرم هستند. نظر به اینکه این طوری دیگر دوستانی که فرند من نیستند نمی توانند از این لینک ها بهره ببرند، يك موقعي تصميم گرفتم اين لينكها را در اين فهرست لينكهاي بلاگ رولينگم اضافه كنم. اما كاري است بسيار پردردسر و من هم تنبل. تازه اين بلاگ رولينگ هر از گاهي فيلتر مي شود و مشكل عدم بهره گيري دوستان به جاي خود باقي مي ماند. لذا تصميم گرفتم اين لينك ها را در صفحه ي گوگلم اضافه كنم (يكي نبود بگويد آخر آدم عاقل اگر اضافه كردن لينك به بلاگ رولينگ سخت است، به گوگل پيج آسان است؟!!!). طبيعي است كه اين هم جواب نداد. ما هم مدتي اين قضيه ي حظ رساندن به خلق الله را بي خيال شده بوديم و فقط به فرندهاي خودمان حظ مي رسانديم!!! تا اينكه عزيزي يك سايتي معرفي كرد به نام استامبل. كه عضو شدن در آن و نصب يك نوار ابزار (نوار ابزار معادل فارسي تول بار است. نيست كه من اصلا در اين نوشته كلمه ي انگليسي به كار نبردم! خواستم اين هم فارسي باشد) مي توانيد صفحاتي كه خوشتان ميايد را اصطلاحا استامبل نماييد و به اين ترتيب آن را با ديگران به اشتراك بگذاريد. چيز جالبي است كلا. من هم از اين به بعد علاوه بر آف گذاشتن لينك ها، آن ها را استامبل هم مي كنم كه مي توانيد در اينجا آنها را ببينيد. اگر هم عضو استامبل شويد و مرا به عنوان دوست خود اضافه كنيد هم راحت تر مستفيض مي شويد هم مرا به فيض مي رسانيد البته با لينكهايتان.

سوم - يك سايت هست راجع به آشپزي. اگر مي خواهيد آشپزي كنيد، اگر گرسنه ايد و به خصوص اگر مثل من نه آشپزي بلديد نه حوصله آشپزي داريد و ترجيح مي دهيد از گرسنگي بميريد اما آشپزي نكنيد! حتما اين سايت را ببينيد. بعدش بد نيست اگر از iGoogle هم استفاده مي كنيد، گجت هاي آشپزي آن را هم يك نگاهي بياندازيد. جالبند. اگر هم از iGoogle  استفاده نمي كنيد، نصف عمرتان بر فناست.

اول - خدايا، كمك كن از ياد نبرم كه من هم يك روزي رطب مي خوردم. اگر هم دوباره جلويم رطب بگذاري باز هم مي خورم. پس حق ندارم منع رطب كنم.

چهارم- اين يكي را يادم نمي آيد. اما حالا كه مجالي دست داد بايد توضيح بدهم كه ترتيب بندهاي اين نوشته به همين صورتي است كه نوشته ام. منتهي چون اول دومي يادم آمد و بعد سومي، اصلا اولي را يك به خاطر آن بايد مطلب مي نوشتم از ياد بردم. وقتي هم به ياد آوردم حس كپي پيست و جابجايي بندها را نداشتم. به همين دليل اين طوري شد كه مي بينيد. اين بند را هم الكي دارم كشش مي دهم تا يادم بيايد اين چهارمي چه بود اما انگار هر چه بيشتر مي نويسم كمتر يادم مي آيد. پس...

پی نوشت: الان بعد یک ساعت و اندی یادم آمد بند چهارم چی بود! قضیه مربوط است به این تعطیلی کافه کتاب ها. من تا پیش از اینکه خبر تعطیلی شان را بخوانم نمی دانستم که اصلا وجود دارند. الان هم کلی تاسف خوردم که چرا وقتی خبردار می شوم که کارازکار گذشته است. ای کاش همه شان تعطیل نشوند اقلا.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٤
comment نظرات ()