حرف‌های بی‌مخاطب

تکمله

در تکمیل مطلب قبل:

وقتی که به این فکر می کنم که نه تنها من صد سال دیگر وجود نخواهم داشت، بلکه آمهای دور و برم -از مامور حراست دم درب دانشگاه و راننده تاکسی که سوار آن می شوم تا دوستان و بستگان و پدر و مادر و برادرم-  دیوارهایی که در آنها زندگی می کنم و درس می خوانم، خیابانهایی که در آنها حرکت می کنم، شهری که در آن زندگی می کنم و ... نیز صد سال دیگر وجود نخواهند داشت - یا حداقل به این شکل فعلی نخواهند بود - یک جوری می شوم. یک جور احساس شبیه هیچ احساس دیگری که تا به حال تجربه کردم. یک جور احساس ناآشنا و خوشایند...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢
comment نظرات ()