حرف‌های بی‌مخاطب

 

یک - خدا پدر و مادر و هفت نسل از این طرف و هفت نسل از آن طرف افرادی که ویکی پدیا را درست کرده اند و آنها که در آن مطلب می نویسند را بیامرزد. خیلی هم بیامرزد.

دو - فتبارک الله احسن الخالقین نه واقعا فتبارک الله احسن الخالقین.

سه - از آن دسته از دوستانی که مرا به بازی شب یلدا دعوت کرده بودند عذر می خواهم که شرکت نکردم. اولش خواستم شرکت کنم ولی به جای ۵ تا راز  ۵تا جمله از کتاب سقوط آلبر کامو بنویسم که بسیاری از رازهای فاش شده در آن به رازهای زندگی ام شبیه است! بعدش دیدم فاز نمی دهد گفتم بیایم ۵ تا راز سرکاری گنده بگویم یک هفته این حدودا توی خماری و کف بمانید بعدش مثلا بگویم خالی بستم. بعدش دیدم حس این هم نیست. و قضیه مشمول مرور زمان شد و بیخیال شدم. البته به هر حال چیز زیادی از من در نمیامد چون به هر حال رازهایم را نمی آیم آن لاین آن هم در وبلاگی که مخاطب عام دارد بگویم! آن رازهایی هم که بشود اینجا گفت هم که دیگر راز نیستند! مجبور می بودم مثل اکثر کسانی که در این بازی شرکت کرده اند خاطرات دوران کودکی یا راز های بی ضرر دوره ی دبیرستانم را که تاریخشان گذشته باشد فاش کنم (شبیه فاش کردن اسناد دولتی بعد از گذشت n سال!). روی همین حساب بیخیال شدم. عذرخواهی مرا بپذیرید.

چهار- سه مورد بالا هیچ ربطی به هم ندارند. تنها ربطشان این است که به هر مطلب دیگری که می خواستم بنویسم بی ربط بودند لذا همه شان را یکجا گردآوری کردم!

   + امیر حسام صلواتی ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱۳
comment نظرات ()