حرف‌های بی‌مخاطب

عمل به وظیفه

اول

[مکان: درب سمت متروی دانشگاه   زمان: یک روز خدا که در آن امتحان داری]

 - آقا کارت دانشجوییتون لطفا.

- همرام نیست جناب.

- پس نمیشه برید تو!

- آقا من چهار ساله دانشجوی اینجام! همیشه هم از این در میام میرم. این یه بار کارتم همرام نیست. الانم خیلی دیرم شده امتحان دارم. اگه باور نمی کنید دانشجوی انجام اینم کارت غذام. اگه میشه بزارید برم تو

- نمیشه آقا واسه ما مسئولیت داره. اگه می خواد برید تو تشریف ببرید درب پایین.

- آقا من امتحانم تو تالارهاست. تا برم پایین دوباره بیام بالا شب شده! اگه میشه بگذارید برم.

- بنده مامورم و معذور. از دفتر حراست به ما گفتن کسیو بدون کارت راه ندیم. ما هم که کاره ای نیستیم. فقط انجام وظیفه می کنیم...

 

دوم

[مکان: اتوبان رسالت. نرسیده به پل سید خندان. سوار بر ماشینی فرد.  زمان: یک روز زوج]

- خسته نباشید جناب سروان. من می خوام برم خیابون سهروردی شمالی. خیابون ابن یمین.

- دو تا خیابون پایین تر از اینجاست. اگر می خوای بری باید ماشینو یک جایی بیرون طرح پارک کنی بری.

- باشه مشکلی نیست. همین جلو می تونم؟

- نه اینجا تو طرحه.

- بابا این که صد متر جلوترم نیست که!

- باشه تو طرحه!

- قبول. می دونم تو طرحه اما من که نمی خوام برم تو طرح دور بزنم و بگردم. همینجا جلوی چشم خودتون پارک می کنم!

- نمیشه آقا ما ماموریم و معذور. برای ما مسئولیت داره. ما کاره ای نیستیم  فقط انجام وظیفه می کنیم.

 

سوم

[مکان: یک اداره ی یا هر جایی که لنگ یک امضا باشی.   زمان: فرقی نمی کند. فقط یک روز که از صبح دنبال کارهات بوده ای و خسته و داغونی]

- خسته نباشید قربان.

- سلامت باشید. بفرمایید.

- می خواستم اگه ممکنه این نامه رو امضا کنید.

- ببینیم. ممم این که امضای معاونت فلان را ندارد‌ (یک جای بی ربط!)

- کار من چه ربطی به فلان بخش دارد؟!!!

- خودم هم نمی دانم. اما دستور است که تا امضای بخش فلان نباشد امضا نکنیم.

- حالا کجا باید بروم امضای آقای فلان را بگیرم؟

- طبقه چهارم.

[ده دقیقه بعد. همان جا]

- جناب ببخشید آقای فلان تشریف نداشتند. میشه شما کارمو راه بندازید؟

- نه نمی تونم. مسئولیت داره.

- آخه من از راه دور میام. بقیه روزهای هفته رو هم کلاس دارم. سختمه دوباره برم بیام.

- این دیگه مشکل من نیست. من اینجا مامورم و معذور. بنده هیچ کاره ام فقط وضیفه ام رو انجام می دم. شما اگه مشکلی دارید به رییس بخش بگید...

 

چهارم

[مکان: شمال. کنار ساحل     زمان: یک تابستان نه خیلی دور]

- آقا! آقا! آهای آقا با شمام.

- با منید؟

- بله با شمام. اگر میشه یک بلوز تنتون کنید.

- واا! من که تنمه!

- نه این آستین حلقه ای. یه بلوز آستین بلند بپوشید.

- بابا تابستونه نا سلامتی ها! بعدم کی لب ساحل آستین بلند می پوشه؟! تازه این همه آدم! از من مثبت تر گیر نیوردید بهش گیر بدهید؟

- عزیزم شاکی نشو. منم مثل خودتم. اگه به من بود می گفتم همه لب ساحل راحت باشن با مایو بگردن. اما چیکار کنم درسم تموم شده اومدم سربازی. الانم وظیفه ام اینه که تذکر بدم. وگرنه خودم اصلا اهل این گیر و گیر بازی ها نیستم.

...

 

***

خیلی وقتها از خودم می پرسم مرز عمل به وظیفه کجاست؟ تا کجاست که آدم می تواند بگوید مامورم و معذور؟ تا کجا باید به وظیفه اش - ولو اینکه خلاف عقایدش باشد - عمل کند و کجا باید از انجام وظیفه سر پیچی کند؟

فکر می کنم به اینکه اگر همیشه مردم همین قدر عامل به وظیفه بودند و هر کاری را ولو مغایر با سلیقه شان انجام می دادند چقدر اتفاقات خوبی می افتاد و چقدر کارها تسهیل می شد (فکر کنم با من موافق باشید که مشکل خیلی از بخشنامه ها، مصوبات و چیزهای خوب دیگری که اجرایی نمی شوند نه از بالا که از سطوح پایین تر ادارت و موسسات و ... باشد).

به این فکر می کنم اگر وقتی به سربازی دستور می دهند به روی مردم آتش بگشاید و سرباز بگوید مامورم و معذور چه می شود؟ فکر می کنم به اینکه اگر سربازها نگویند ماموریم و معذور و بخواهند همیشه بنا به صلاحدید خود عمل کنند چه می شود؟

فکر می کنم به این مرز...اینکه چقدر باریک است...اینکه چقدر گاهی به نظرم اشتباه می آید...اینکه چقدر برایم مبهم است...

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٤
comment نظرات ()