حرف‌های بی‌مخاطب

کوچ...

دلم از اینجا گرفته است.از این هوای کثیف از این آبی خاکستری.از نفس های بیهوده.از راه رفتن ها و دویدن های بی دلیل.از زندگی بی جهت.از "بودن" اجباری.از همه چیزهایی که مرا از خودم دور می کند.
دلم می خواهد به یک جای دور بروم.یک جای خیلی دور.جایی که دست هیچ تنابنده ای به من نرسد.جایی که بلندترین صدای آن،فریاد سکوت باشد.برای ما آپارتمان نشینان نازپرورده لوکس سکوت از هزاران فریاد بدتر است.سکوت بدترین نوع الودگی صوتی است.گوش ما تحمل شنیدن سکوت را ندارد.شهرنشین اتومبیل سوار که دایم یک گوشش به تلویزیون است یکی به تلفن و یکی به موبایل و دیگری به ضبط و... چه می داند سکوت یعنی چه؟!سکوت برایش از هزاران شکنجه بدتر است.یکی سکوت و دیگری تاریکی.از هر دوی اینها وحشت دارد و چه ترس احمقانه ای!دلشان از سکوت می گیرد و در تاریکی احساس اندوه می کنند!
بگذریم.داشتم می گفتم.دلم می خواهد به جای دوری بروم.وسط طبیعت.کنار مردابی که نی هایی که دور و برش روییده اند سر به فلک می گذارند.بنشینم و از صبح تا شام به صدای آب ،به صدای مرغابیان،به صدای پرنده های کوچ نشینی که بوی سرزمین های دور را می دهند،به صدای آواز باد که در نی ها می پیچد،به صدای غروب خورشید...به صدای خداوند گوش فرا دهم.بنشینم و گوش دهم و گوش دهم و گوش دهم و...
یا به کوه بروم.نه خیلی دور همین نزدیکی.بنشینم اما نه رو به شهر که پشت به آن.به قلل سر به فلک کشیده نگاه کنم. به راهی که در پیش دارم نه به راهی که طی کرده ام.جرعه ای آب بنوشم.دشتم را به زانویم بزنم و همگام با موسیقی خوش باد که ر میان خارها می پیچد به راه بیفتم.بروم و بروم و بروم و ...
یا نه،به دشتی از گل بروم.دشتی از گل های نرگس.تک تک گل ها را بو کنم با بویشان نشئه شوم،مست شوم و با آواز گلها برقصم، بچرخمو بگردم .برگ های تک تک گلها را نوازش کنم، لمس کنم،لذت خوش سبز بودن را به انگشتان خود بچشانم و باز برقصم وبچرخم و بگردم بی آنکه گلی را زیر پای خود له کنم و با عطر گلهای نرگس مست شوم....
یا به کویر بروم.که حس می کنم من و کویر پیوند دیرینه داریم.تصوری که همگان از کویر دارند تصوری است خوفناک از گرما تشنگی و مرگ.اما تصوری که من از کویر دارم،آنچه من از کویر می دانم با هر آنچه بقیه می دانند فرق می کند.که می داند که کویر پر از زندگی است؟!حتی خشم کویر که تجلی آن را ما طوفان شن می بینیم زیباست.که می داند که کویر چیست؟!هان؟!دوست دارم به کویر بروم.دور از همه آبادی ها.دور ازهمه مردم.تنها رفیق همسفرم "هیچ کس" باشد و بس.روزها راه بروم زیر افتاب داغ کویر.زیر تلالو مهربان خورشید و شبها در سرما بدون آنکه حتی آتشی روشن کنم،بر بستر نرم کویر دراز بکشم و به سقف آسمان چشم بدوزم و با گرمای آتش ستارگان درخشانی- که دیگر نشانی از آنها در شهرهای لوکس و به اصطلاح مدرن امروزی نمانده است-خود را گرم کنم.دراز بکشم و بنگرم ودر عین حسرت با خود این کلام را زمزمه کنم که:"اگر مامور نبودم که با مردم بیامیزم و در میان خلق زندگی کنم،دو چشمم را به این آسمان می دوختم و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم تا خداوند جانم را بستاند."
و صبحگاهان همزمان با انعکاس اولین اوازهای روشنایی در دل کویر برخیزم و دوباره،به دور از هر انچه رنگ تعلق پذیرد،در مزرعه کویر پرسه بزنم و باز شباهنگام به آسمان پشم بدوزم و خیره بمانم ...
***
اما افسوس.افسوس و صد افسوس که من نیز به یک شهر نشین لوکس آپارتمان نشین تبدیل شده ام و جز با خیال نمی توانم به سرزمین های دور بروم.سرزمین های دوری که از همه سرزمین ها به ما نزدیک ترند.سرزمین هایی که چون راه آنها را گم کرده ایم فکر می کنیم خیلی دورند.غافل از اینکه خود در یکی از این سرزمین ها سکونت دارم و چقدر اسفبار است کسی جایی باشد و دنبال همانجا بگردد.
افسوس و صد افسوس ...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/۸
comment نظرات ()