حرف‌های بی‌مخاطب

داستان ۱۶

۴ سال پیش، چند دانشجوی جدید الورود دانشکده برق دانشگاه صنعتی شریف تصمیم گرفتند برای اینکه خیلی تحت تاثیر جو درسی دانشکده قرار نگیرند و دور هم باشند و ... شروع به یک فعالیت دسته جمعی کنند و به پیشنهاد یکی از بچه ها مشغول نوشتن یک داستان شدند. به این ترتیب که هر کسی چند پاراگراف می نوشت و فایل مربوطه را در گروه آپلود می کرد. نفر بعدی که می خواست چیزی اضافه کند فایل را دریافت می کرد. مطلب خودش را اضافه می کرد و دوباره فایل را آپلود می کرد. و ماجرا به همین ترتیب ادامه می یافت. البته این روند نیمه کاره ماند و داستان هیچ وقت تمام نشد.

چند وقت پیش یاد این داستان دسته جمعی افتادم و به سرم زد تمامش کنم. اما قبل از آن به ذهنم رسید زبان تایپش را از پینگلیش به فارسی تغییر دهم با حفظ همه نکات متن اصلی حتی لحن و زاویه دید هر فرد (بعضی ها لحن گفتاری به کار برده اند و برخی لحن نوشتاری). آخر سر هم دلم نیامد داستان را تمام کنم و به همان صورت نیمه کاره گذاشتم بماند.

برای کسانی که دوست داشته باشند داستان را بخوانند، به خصوص برای نویسندگانش که تجدید خاطره جالبی خواهد بود، آن را به صورت یک فایل PDF در این آدرس قرار داده ام.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٥
comment نظرات ()