حرف‌های بی‌مخاطب

من، جیم جارموش و کارگردانی

من خیلی وقت ها با خودم فکر می کردم که اگر یک روزی کارگردان شدم فیلمی می سازم با این ایده این مشخصات و چه و چه. و ویژگی همه ی ایده هایی که برای فیلم هایم داشتم از این دست ایده هایی بوده است که تماشاگر در پایان فیلم هر فحش رکیکی بلد است نثارم می کند اما خودم خیلی حال می کنم با ایده ام در عوض! مثلا یکی از ایده هایم این طور بوده است که فیلمی بسازم با حضور رابرت دنیرو و آل پاچینو و دو سه تا بازیگر معروف دیگر. بعد در ۱۰ دقیقه اول فیلم رابرت دنیرو در یک درگیری خونین با آل پاچینو اورا بکشد و خودش هم کشته شود ۱۴۰ دقیقه باقی فیلم بدون هیچ بازیگر معرفی طی شود تا تماشاگری که به عشق بازیگر معروف آمده است حالش گرفته شود! (می دانم. به این می گویند سادیسم!)

اما امروز پشیمان شدم. یک فیلم دیدم از جیم جارموش (Broken Flowers). ایده فیلم از همین ها بود که مخاطب را در خماری بگذارد. منم حسابی درک کردم اگر کارگردان شوم مخاطبانم چه حالی خواهند داشت این است که دیگر بی خیال کارگردانی شده ام! (این تکه ی آخرش ته از خود متشکری بود!)

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٤
comment نظرات ()