حرف‌های بی‌مخاطب

انحصار طلبی

ما همه انحصار طلبیم. من، شما، همه مان. انحصار طلبی مان کم و زیاد دارد اما سوخت و سوز ندارد. برای اینکه منظورم را واضح تر بگویم مثالی می زنم:

«شما در یک بزرگراه ۳ بانده (مثلا یادگار امام) در باند ۲ در حال حرکت هستید. جلوی شما خودرویی است که با سرعت ۶۰ کیلومتر در ساعت در حال رانندگی است و شما می خواهید سبقت بگیرید. راهنما می زنید تا وارد باند سرعت شوید و سبقت بگیرید اما ماشین های باند سرعت به شما راه نمی دهند و ویژ ویژ کنان از کنارتان رد می شوند. در دل بهشان بد و براه می گویید که چرا با اینکه می بینند راهنما زده اید راه نمی دهند.

خلاصه به هر زحمتی هست وارد باند سرعت می شوید و سبقت می گیرید. همین طور که در حال حرکتید می بینید ۵۰۰ متر جلوتر ماشینی در حال راهنما زدن است که وارد باند سبقت شود. گازش را می گیرید که بهش راه ندهید!»

نمونه این رفتار در کارهای روزمره مان کم نیست و این اولین نشانه های انحصار طلبی در پایین تر سطح خودش است.

در گفتار و کلاممان نیز نمونه های انحصار طلبی بسیارند. کافی است به تعداد دفعاتی که کلماتی نظیر فقط، تنها، همین یکی و ... را به کار می برید توجه کنید:

«تنها کسی که میتونه من رو آروم کنه تویی»، «فقط این آهنگ و این گروه رو دوست دارم»، «تنها راه نجات این راه است»، «تیم فقط پرسپولیس»، «گوشی فقط نوکیا» و ...

مثال هایم را مخصوصا از بین ساده ترین و سطحی ترین نمونه های روزمره انتخاب کردم. تا نشان دهم ما چگونه مسائل را منحصر می کنیم به یک یا دو نمونه خاص.

و آدم  هایی که در این سطوح پایین انحصار طلب هستند، وقتی به سطوح بالا برسند تکلیفشان مشخص است...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢
comment نظرات ()