حرف‌های بی‌مخاطب

مرگ ابدی

این روزها حس عجیب و بدی دارم. حسی که بیانش و مهم تر از آن توجیهش سخت است حتی برای خودم. یعنی نمی توانم درک کنم که این حس اصلا چیست و از کجا می آید و چرا می آید و ...

فقط می دانم صبح ها درست بعد از اینکه از خواب بیدار می شوم و هنوز ذهنم فرصت نکرده بفهمد امروز چه روزی است و چه کارهایی باید بکنم و ...

یا عصر ها که دارم به خانه بر می گردم، با آن تابش زرد رنگ خورشید و آن بازتابش گنگش روی آسفالت اتوبان، با آن خاصیت خواب کنندگی اش...

یا هر وقت دیگر که سرگرمی (اعم از کار، درس،...) ندارم...

حس عجیبی تمام وجودم را فرا می گیرد. شبیه یک جور رخوت. یک جور حس رویا. حس انزوا از همه وقایع دور و برم. از اتاقم. از ماشین های اطرافم. از آدمها. از محیط.

 و به دنبال آن این حس که این زندگی خوب (خوب که می گویم منظور از دید این سریال های آبکی است که زندگی خوب یعنی زندگی روزمره: شغلی و سرپناهی و  غذایی و جای خوابی و ...) تا ابد ادامه دارد. تا ابد همین روزمرگی است و رضایت حداقلی و زندگی بدون دغدغه ای. دقیقا تا ابد...

همیشه با خودم مرگ را همین شکلی تصور می کرده ام...زندگی آرام. با آرامش. بدون دغدغه و بدون آنچه من نامش را انقلاب های لحظه ای و ناگهانی می گذارم...درست مثل سطح آب یک مرداب وسط یک جنگل دوردست. آرام و صاف. بدون تلاطم. بدون تغییر. و همان قدر ابدی...

و هنوز هم فکر می کنم مرگ دقیقا همین شکلی است...

 پس نوشت: یکی از مشخصات بد این حس این است که همه چیز را تکرار پذیر می بینم. همه چیز را جبران پذیر. و همه چیز را بازگشت پذیر. این گونه که فکر می کنم اگر امروز تصمیمی گرفتم و اشتباه شد خوب فردا مثل امروز است. تصمیم را عوض می کنم و نتایجش را هم. برای همین می گویم رخوت. چون این چیزهایی که من گفتم یعنی بی خیالی. و بی خیالی یعنی رخوت. یعنی مرگ...

پس نوشت ۲: الان یک چیز جدید کشف کردم. بخش مهمی از این حس ناشی از سرگردانی است. سرگردانی بین احساسات مختلف. مثلا در همان مثال غروب آفتاب: سرگردانی بین این احساس که آیا از دیدن این صحنه لذت بصری ببرم؟ به کارهای قسمت دوم زندگی ام یعنی قسمت خانگی اش فکر کنم؟ غروب زندگی و این طور مسائل بیاندیشم؟ یا نه صرفا وقت را بگذرانم تا به خانه برسم؟

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٧
comment نظرات ()