حرف‌های بی‌مخاطب

 

فرض کنید شما یک زن هستید. مقید به حجاب و این مسائل هم نیستید. اما روی حقوق زنان کار می کنید که یک طرف حساب شما قوه قضائیه است. در کار کردن با قوه قضائیه اگر چادری باشید می توانید مثمر ثمر تر باشید و حرفتان بیشتر خریدار دارد و در نتیجه می توانید نفع زیادی به زنان جامعه برسانید. آیا حاضرید روی عقایدتان پا بگذارید و چادر سر کنید برای اینکه عده دیگری نفع ببرند؟

مثالی دیگر:

فرض کنید شما مردی هستید مذهبی. قرار است در شرکتی کار کنید که در آن می توانید تغییرات بسیار مثبتی ایجاد کنید که نفعش نه تنها به شما و پرسنل شرکت بلکه به تعداد زیادی از افراد جامعه نیز برسد. اما در شرکت بخشنامه ای وجود دارد که زدن کراوات را برای مردان اجباری کرده است. آیا حاضرید روی باورتان مبنی بر نزدن کراوات پا بگذارید و کراوات بزنید تا عده دیگری نفع ببرند؟

***

مثال هایی از این دست بسیارند. از این جنس که کسی باید از چیزی بگذرد تا عده دیگری نفع ببرند (یعنی ایثار و فداکاری). گاهی این چیز یک شی (مثلا پول) یا یک خواسته است (مثلا رفتن به جایی). این طور مواقع تصمیم گیری تقریبا ساده است. اما وقتی پای باور به میان می آید چطور؟ گذشتن از یک باور آیا می ارزد؟ در مواردی از این دست دیگر یک شیء متعلق به من نیست که قربانی می شود. می شود گفت جزئی از خود من (آن موجودیت غیر مادی من) است که باید قربانی شود. اینجاست که قضیه فرق می کند...

   + امیر حسام صلواتی ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱۳
comment نظرات ()