حرف‌های بی‌مخاطب

فارغ التحصيلي

از دیروز که برای گرفتن امضاهای فارغ التحصیلی رفته بودم دانشگاه خاطره خوبی برایم مانده است. از گپ با‌ آقای جباری (که یادم داد چه جوری مخ مامانم را بزنم که برایم زن بگیرد!) گرفته تا دیدن با دکتر شمس اللهی که بعد از ۱ ماه هنوز یادش بود که بهش ای میلی زده ام که جوابش را نداده است چون دلش می خواسته حضورا حرف بزنیم.

و مهم تر از همه اینکه دوندگی اش کمتر از چیزی بود که فکر می کردم.

خوشحالم که هنوز آدمهایی هستند که بتوانم دلم را بهشان خوش کنم. خدا حفظشان کند.

   + امیر حسام صلواتی ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٩
comment نظرات ()