حرف‌های بی‌مخاطب

آينه عبرت

   فکر کنم اکثر کسانی که این وبلاگ را می خوانند حضورا هم مرا می شناسند. اکثرشان هم مرا به عنوان یک آدم منظم می شناسند و خرکار. خرکار به این معنی که چند تا کار خرکی را (کنکور فوق؛ کار قطب؛ apply; درس و ...) همزمان انجام می دهم و به نوبه خودم از عهده شان هم خوب برمی آیم. و شاید این در نظرتان یک حسن بزرگ باشد و به نظرتان بیاید که احسنت! چقدر حسام منظم است و زمانش را خوب پخش می کند و چطور به این همه کار می رسد و هنور هم مثلا وقت دارد که بیاید فوتبال بازی کند(و چند بار هم بعضی ها ازم پرسیده اند چه طوری این کارها را می کنم!).

   اما اگر از من می شنوید هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت حتی سمت چنین زندگی ای نروید. شاید فکر کنید بهم فشار آمده است که این نظرم این طور برگشته است.  اصلا این طور نیست. فشار چیزی نیست که خیلی مرا اذیت کند. بحث عوامل دیگری است مهمتر از همه آنها عوامل انسانی قضیه. نه فقط رابطه با آدمهای دیگر (اعم از دوست خانواده و ...) بلکه رابطه انسانی آدمی با خودش.

به نظرم هر چیز -هر چقدر هم بزرگ- ارزش این را ندارد که آدم چیزهای مهمتر را فدایش کند. و نکته کلیدی هم همین چیزهای مهم است که رفتار و منش شخص را شکل می دهد. و اگر از من می شنوید همه اینهایی که خیلی به نظر مهم هستند هیچ ارزشی ندارند.

مهم نیست که فکر کنید دارم شعار می دهم یا دستم به گوشت نمی رسه می گم پیف پیف بو میده. مهم نیست چی فکر می کنید. هدف من صرفا انتقال تجربه ای بود که بهای گزافی به برایم به دست آمد. باشد که آینه عبرتتان باشم. مطمئن باشید اصلا شعار نمی دهم.

پی نوشت: من صد البته از زندگی سال گذشته ام ناراضی نیستم. تجربه خوبی بود. درست است که زمانم را بد پخش کردم. اما حداقل یاد گرفتم زمانم را چه طور پخش کنم. و نتیجه اش اینکه امسال در این ۵ ماهه زمانم را خیلی بهتر پخش کرده ام. حالا می توان خوشحال باشم که برای چیزهایی واقعا برایم مهم بوده اند هم زمان گذاشته ام. هر چند مثل اسب عصاری گاه و بیگاه متمایل می شوم به سبک قدیمی زندگی اما چیزی به نام افسار هم اختراع شده است!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٥
comment نظرات ()