حرف‌های بی‌مخاطب

 

يه چيز رو خيلی دوست دارم:

اينکه در طول روز به همه ی اون کارهايی که بايد می رسيدی رسيده باشی و آخر شب دو ساعت وقت زياد آورده باشی فقط و فقط مال خودت.

بتونی پاتو بندازی رو اون پات تکيه بدی يه فيلم ببينی يا دراز بکشی و کتب بخونی و يا مهم تر از همه: همه چراغها رو خاموش کنی يه بالشت بگذاری زير سرت و دراز بکشی فوتبال نگاه کنی.

بعدشم دو نصف شب وقتی همه خوابن تازه بيدار باشت شروع شه!

ای که چه حالی ميده!

فکر کنم به اين ميگم نظم!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳۱
comment نظرات ()