حرف‌های بی‌مخاطب

خاک سرخ+خرمشهر+عصبانيت من+باقی قضايا

بسم الله الرحمن الرحیم
نمی دانم چند نفر از شما سریال خاک سرخ را دیده اید.ولی هر کدامتان ندیده اید ضرر بدی کرده است.من به عمرم سریالهای خوب زیادی دیده ام(البته ده برابر آن سریال آشغال(!)هم دیده ام)اما واقعا خاک سرخ سریال عجیبی بود.هر قسمت آن را که دیدم خواستم یک چیزی اینجا بنویسم اما کار مانع می شد تا اینکه قسمت آخر را دیدم و به هم ریختم.الان هم که این یادداشت را می نویسم هم ناراحتم هم عصبانی هم گیج هم ... با دیدن این سریال رفتم عقب.به زمانهایی نه چندان دور و در عین حال زمانهای خیلی دور.درست است که من آن موقع ها نبودم یا اگر بودم چیزی یادم نمی آید،اما با پرواز خیال هر کاری ممکن است.به عقب برگشتم.به عقب.مردمانی را دیدم که تنها ویژگی شان با من امروزی به ظاهر متمدن پیشرفته این بود که آنها هم افتخار این را داشتند که مثل من ایرانی باشند.بله افتخار.با خنده هایشان خندیدم.با گریه هایشان گریه کردم با اندوهشان غمگین شدم.در شادی هایشان شرکت کردم.با حسرتشان حسرت خوردم.با ترسشان ترسیدم.با عظمتشان شکوه یافتم.با افتخارشان افتخار کردم.اما یک چیز بود که نتوانستم درک کنم.یک چیز بود که برایم بیگانه بود.من نتوانستم حس یک آواره را درک کنم.حس فردی را که از دیار خود رانده شدخ باشد.و دیر بازی نمی گذرد که بسیاری از هم وطنان من و تو این حس را داشته اند و ما چقدر با آن بیگانه ایم.بگذریم.
من در زندگی ام خیلی آرزوها داشته ام و دارم اما اکنون آرزو می کنم که ای کاش برای لحظه ای هم که شده 20 سال قبل بودم و با مردم در شادیشان سهیم می شدم.آرزو می کنم که ای کاش جای کارمندی بودم که در راه رفتن به اداره از رادیوی ماشین می شنود که گوینده داد می زند فریاد می کشد که هم وطن خرمشهر آزاد شد.جای جنگ زده آواره ای بودم که دوستش با شاخه ای گل و یک دانه شیرینی می آمد و به او می گفت دوست من مژده آزاد شد شهر تو هم آزاد شد.دلم می خواست جای پسر بچه ای بودم که خبر می شنید که می تواند دوباره در کوچه پس کوچه های شهرش بدود و بازی کند و در صلح و آرامش به مدرسه برود و ...دوست داشتم لحظه ای مزه ای از این شادی را می چشیدم .شادی پیروزی شادی افتخار شادی ...لحظه ای در حس این آدمها شریک می شدم اما افسوس که من خیلی وقت است با این احساسات بیگانه ام.
***
یک تکه از صحنه اخر این سریال هرگز از یادم نخواهد رفت.صحنه هایی را از فیلمهای مربوط به جنگ پخش می کرد.
آهنگ زمینه هم موزیک متن "محمد نبودی ببینی "بود.در آخر صحنه ها یک مسجد نشان داد.یک مسجد ویرانه که گنبد آن تقریبا نصفه تخریب شده بود مسجدی که در راه جنگ...اما مسجدی که یک ویژگی مهم داشت بالای گنبد مسجد در بلندترین نقطه پرچم ایران در حال اهتزاز بود.دوربین روی پرچم زوم کرد و در یک حرکت معنادار لیالی را نشان داد که کنار جاده نشسته جنگ تمام شده ولی لیالی کماکان چشم به راه ایرج...
***
و عصبانی ام از دست خودم و همه آدمهای مثل خودم.از همه خودم های دیگر.ما که قدر ذره ای به قدر دانه ای ارزن نمی فهمیم.نمی دانیم یا خود را به نفهمی می زنیم.داخل سرزمینی زندگی می کنیم که اکنون همه چشم امیدش به ماست.سرزمینی که هزاران سال را طی کرده و با رنج بسیار به دست ما رسیده.و ما آگاهانه یا نا آگاهانه خود را به ندانستن می زنیم.من لبریز از خشم و اندوهم لبریز از فریادم اما درد خود را جز به خدا به که توانم گفتن؟!به که بگویم من منفجر می شوم وقتی از اطرافیانم می شنوم:"ای کاش آمریکا بعد عراق به ایران حمله بکنه یه حالی بکنیم"؟!من که بگویم از این همه پستی خودم حالم به هم می خورد.بار را زمین گذاشته ایم.به که بگویم الان هیچ کس نیست که مثل امیر باشد و حاضر باشد لعیا را ترک کند اما بماند و بجنگد و کشور خود را زیر یوغ بیگانه نبیند!؟به که بگویم ما مرده ایم؟!(من اصلا قصد ندارم بگویم بعد از جنگ دیگر مردی نمانده(لازم به ذکر است که بگویم مرد در اینجا هر دو جنسیت را شامل می شود؟!)و نمی گویم تنها راه اثبات مردانگی تفنگ به دست گرفتن و جنگیدن است.ولی می گویم تنها راه اثبات مردانگی ایستادن و جنگیدن است نه لوزما با سلاح گرم بلکه با قلم با علم با دانش با هنر با خیلی چیزهای دیگر .من قصد اسطوره سازی هم ندارم. من فقط قصد یادآوری دارم.من...)
***
اگر اکنون خرمشهر آزاد است،اگر اکنون ایران آزاد است و هیچ وقت مستعمره نشده است،اگر من الان اینها را می نویسم همه به خاطر این است که در قبال این آزادی ها آزادی خیلی ها به گرو رفته است.خون خیلی ها ریخته شده است و عمرهای بسیاری سپری شده است. انسان های بسیاری بودند که آمدند و رفتند. از خواب خرگوشی بیدار شویم.آدمهای بسیاری بوده اند و دیگر نیستند... آدمهای بسیاری بوده اند و دیگر نیستند... آدمهای بسیاری بوده اند و دیگر نیستند... آدمهای بسیاری بوده اند و دیگر نیستند...

اما ما اکنون هستیم ما باید ثابت کنیم که هستیم...
--------------------------------------------------------------
"ای شکست ای آنکه خوبترین جلوه های اهوراییت را در پس جلوه های رنگین و چشمگیر این جهانی از یاد برده ای!غریقی در طوفان تنها مانده است.آخرین فریادهای خسته اش را که تو را می خواند بشنو بشتاب او را دریاب.آن بارقه های قدسی ات را از انبوه این درخشیدن هایی که هر چه تندتر می درخشند ،آن "تو" خوب و راستین تو را تاریک تر می کنند نجات بخش.ای همه در " نمودن " گرفتار... "

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/٢٦
comment نظرات ()