حرف‌های بی‌مخاطب

 

فرض کنيد در حال راه رفتن در خيابانی هستيد که نيازمندی به شما مراجعه می کند و تقاضای کمک دارد. شما هم اصولا آدم خوبی هستيد و خيلی دلتان می خواهد کمک کنيد. دست می کنيد و يک اسکناس ۱۰۰۰ تومانی در می آوريد که به آن بنده خدا بدهيد. می دانيد که او به اين ۱۰۰۰ تومان احتياج دارد و می تواند کمکی برايش باشد. اما درست در همين لحظه فکری به سراغتان می آيد و آن اينکه آدمهای دور و بر با ديدن اين بخشندگی فکر خواهند کرد که چقدر شما آدم خوبی هستيد. چقدر خوش به حالتان می شود و از اين جور فکرها. جان کلام اينکه عملتان همراه ريا شده است. اما اين فکر لحظه ای است و متوجه ريا می شويد.  دلتان هم نمی خواهد آدم ريا کاری باشيد. نه از اين ترس که بقيه بفهمند آبرويتان برود. واقعا خودتان دلتان نمی خواهد ريا کنيد.

حال چه می کنيد؟

اسکناس را می دهيد؟ تکليف ريا چه می شود؟ با اين کار آيا شما آدم دورويی نيستيد؟

يا نه  چون نمی خواهيد عملتان به ريا آغشته شود بی خيال دادن اسکناس می شويد در حاليکه می دانيد آن فرد به آن نياز دارد؟ گناه آن بنده خدا چيست که بايد جور ريا نکردن شما را بکشد؟

 

 ***

 

رخداد بالا صرفا يک مثال تمثيلی ساده از موقعيت های مشابهی است که ممکن است برای همه ما رخ دهند. نه فقط در مورد کمک به يک فرد به طريق مالی. خيلی جاهای ديگر که می توان به کسی کمک کرد و واقعا هم دلمان می خواهد کمک کنيم اما اين کمک مستلزم اين است که يک قانون را زير پا بگذاريم که ضرر زير پا گذاشتنش فقط برای خود ماست. اما ضرر زير پا نگذاشتن آن قانون متوجه بقيه است. اين جور ماقع برايم انتخاب اين که چه کنم واقعا سخت است. و هنوز هم نمی دانم واقعا کار درست کدام است...

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢۱
comment نظرات ()