حرف‌های بی‌مخاطب

 

چند وقت پيش رفته بودم سلمونی با آرايشگر سر صحبت باز شد و خلاصه بحث به کچلی کشيد. گفت هر کسی که کچل است يا مثلا پشت سرش خالی شده تا ميايم اصلاح کنم هنوز من هيچی نگفته خودشان سريع می گويند: «آره ما کلی مو داشتيم و شونه تو سرمون می شکست و ...». می گفت من هم پيش خودم می گويم «آره آره» (با لحنی که جون خودت تو که راست ميگی!)

***

دو سه روز پيش اتفاقی افتاد که باعث پيش خودم فکر کنم رفتارم در بسياری اوقات چقدر شباهت دارد به رفتارها کچلها (آينده خودم!) در سلمانی. هر دو ناشی از نوعی احساس کمبود در جمعی که آن کمبود را ندارند و هر دو ناشی از اين تصور که الان همه به خاطر اين نقص به چشم ديگری به ما نگاه می کنند پس برای جبران اين نقيصه بايد سريع توضيح بدهيم و اين «نا همگونی با جمع» را با اين توصيف که «ما نيز يک روز مثل شما بوديم» همگون تر کنيم.

و ناگفته پيداست که معمولا واکنش جمع همان «آره آره»ی آرايشگر است. در حقيقت با اين توضيحات صرفا خودمان را مضحکه می کنيم...

 

***

يک خصوصيت انسان مسلط اين است که کمبود هايش را بپذيرد. در صدد رفع آنها برآيد و اگر اين نقيصه ذاتی است با آن کنار بيايد. و گرنه به سرنوش من يا همان کچل قصه ما دچار می شود!

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٩
comment نظرات ()