حرف‌های بی‌مخاطب

 

ساعت چهار بعد از ظهر یک روز سرد زمستانی. هوا برفی به همراه وزش شدید باد. مکان: جاده ای میان یک پارک با درختان سر به فلک کشیده در اطراف و زمین سفید پوش از برف. دوربين رد پای تازه ای را روی برفها نشان می دهد. سپس آرام آرام بالا می آيد و پس از ژند لحظه تصوير مبهم پسری را در فاصله نسبتا دور مشاهده می کنيم. با کيفی روی شانه و قوز کرده از سرمای گزنده.

تصوير آرام آرام محو می شود.

 

                                                       ***

 

نيم ساعت بعد همان فضا همان مکان:

 

دوربين همان صحنه قبلی را نشان می دهد در حالی که پسر ديگر در تصوير حضور ندارد. رد پاها هنوز تازه هستند.

تصوير آرام آرام محو می شود.

 

                                                     ***

نيم ساعت بعد همان فضا همان مکان:

 

دوربين کماکان همان صحنه را نشان می دهد در حالی که ديگر اثری از رد پاها هم ديده نمی شود. برف همه چيز را پوشانده است و همه جا يک دست سفيد است.

اين بار تصوير محو نمی شود اما آفتاب است که با غروب خود تصوير را محو می کند.

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٦
comment نظرات ()