حرف‌های بی‌مخاطب

 

خيلی وقت پيش يک داستان خواندم از ادگار آلن پو.البته اگر اشتباه نکنم در Reading کتاب زبانمان بود. داستان جالبی بود.در يک قسمتی از داستان پليس آمده بود دنبال يک بسته در خانه ای می گشت.همه جا را گشتند.زير مبل لای تشک لای درز ديوارها و ... .اما نتوانستند پيدا کنند. تا اينکه يک پليس زيرک بسته را پيدا کرد آن هم درست جلوی چشم در کتابخانه در دسترس ترين جای ممکن! و نتيجه گيری کرده بود که بهترين چا برای مخفی کردن چيزی جلوی چشم ترين جاست چون کسی به آن توجهی نمی کند.

به نظرم حکايت ما و دنيای اطرافمان نيز  همين طور است.بهترين جا برای مخفی کردن چيزهايی که شايد دليل بودن انسان  گشتن و پيدا کردن آنهاست همان جلوی چشم ترين جاهاست.اين طوری فقط افردا زيرک آن را پيدا می کنند.

حکايت منی که کورم اين وسط چيه؟

دوباره ياد اين شعر سهراب افتادم:

برگی از شاخه ای بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز کنید . آیتی بهتر از این می خواهید ؟
و شنیدم که به هم می گفتند : سحر می داند ، سحر !

.

.

.

دنيای غريبی است.خيلی غريب

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٩
comment نظرات ()