حرف‌های بی‌مخاطب

انسان ماشينی

ماشین لقبی است که شاید امروزه برازنده اکثریت آدمها- یا حداقل اکثر آدمهای دور بر من- باشد.یک انسان ماشینی همه کارش از روی عادت   است.بدون فکر است.بدون هدف بلند مدت است.درست مثل یک ماشین.ماشین یک ابزار است.ابزاری برای انجام هدفی.بدون فکر.همان کاری را می کند که صاحبش می خواهد.و البته برای کردن آن کارها نیاز به بنزین ، تعمیر و چیزهایی از این دست دارد.درست مثل یک انسان ماشینی. این جور آدمها ابزارند.برای انجام کاری که صاحبشان می خواهد.بدون فکر.این صاحب اینجا یا یک آدم است. یا یک باور.یک باور که به صورت ملکه در آمده است و اجازه هر گونه تفکر را راجع به درستی یا غلطی خود می گیرد.آنچه که تعصب می نامند تنها یک صورت اینگونه باورهاست.و شاید شکل خوبش چرا که از یک مبدا تقریبا درست سرچشمه می گیرد.پول کار درس و ... همه اربابانی هستند که این روز ها آدمها نقش ماشینشان را بازی می کنند.

برای یک انسان ماشینی شده ، همه فعالیت های دیگر  نقش همان بنزین وتعمیر را برای ماشین بازی می کند.حتی بهترین کارهایش.چه می دانم از همین کارهای خوب  که می گویند : کمک به فقیر ، نماز ،روزه و ... . نماز می خواند.از روی عادت.نه می فهمد چرا نه می فهمد چه و نه سودی می بردوفقط خاطرش آسوده می شود.در وجدانش بسته می شود.تازه پیش خود فکر می کند چه آدم متعالی هم هست.کارش را که می کند.نمازش را هم می خواند.به فقیری چیزی هم کمک می کند.روزه هم می گیرد و و و .اما دریغ که همه اینها را از روی عادت انجام می دهد.یک انسان ماشینی یک انسان غفلت زده است.سرگرم بازی ای است که همان اربابان برایش تدارک دیده اند.اربابانی که آنها باید نقش ابزار را برای انسان بازی کنند.ابزارهایی که خود برده انسان های آگاه هستند ، برای انسان ماشینی اربابند. چرا که یک انسان ماشینی به چرایی قضیه کار ندارد.فکر نمی کند.کاری را می کند که همه ماشین ها می کنند.کاری را که برایمان ملکه کرده اند.شرکت در یک بازی رقابتی بی انتها.درست مثل مسابقه ماشین ها در جاده ای که انتها ندارد.اساسا برنده ای ندارد.انتهایش مرگ است.و کیست که نداند مرگ به هنگام بازی چقدر ضد حال است!

این انسان تدریجا ماشینی می شود.اولش مثل همه انسان ها دنبال این است که بداند چرا.در دوره ای هم دنبالش می رود.مثلا می رود می فهمد فلان کار خوب است.چرایی اش را هم در می آورد.به انجام آن کار می پردازد.اما تدریجا عادت می کند.به همه چیز.به هر چیز تکرار شدنی و عجیب است که زندگی خود پر است از تکرار در حالی که هیچ وقت تکرار نمی شود. جذابیت زندگی ماشینی را می بیند.همان ابزار ها را که خودش باید اربابشان باشد می شود برده شان.حتی ابزارهای متعالی.ابزارهای خدایی.وسیله هدف می شود و هدف وسیله.خدا که خود شاید بزرگترین هدف باشد می شود وسیله ای برای تمناهای هر روزه آدمی : خانه پول سلامتی ثروت علم ... . و وسیله می شود هدف.علم دیگر وسیله نیست هدف است.دانشگاه از وسیله بودن می شود هدف.پول می شود هدف.و بعد از اینکه به هدف رسید ، عادت می کند.به دانشگاه عادت می کند.به نماز عادت می کند. به روزه عادت می کند.به زنده بودن عادت می کند و چون همه چیز را تکراری می بیند یادش می رود زندگی تکرار نمی شود.بازی می کند.در یک زندگی خوش سرگرم است و در این حالت دیگر چه کار به چرایی زندگی دارد؟خرفت می شود.کرخت و سست می شود.فربه می شود و همانجا در جا می زند.

برای یک انسان ماشینی همه چیز بی معنی است.همانقدر که بنزین برای ماشین بی معنی است. در یک زندگی غفلت بار زندگی می کند و هر چه پیش برود دوز غفلتش هم بالاتر می رود.خود را به هر چه که دستش برسد سرگرم می کند.به هر حال وجدان نیاز به مسکن دارد.باید یک جوری خواباندش  و تنها راه آن ندیده گرفتنش است.

یک انسان ماشینی بعد از مدتی هرگز از خودش نمی پرسد چرا درس؟چرا دروغ نگفتن ؟چرا نیکی کردن  ؟ چرا دزدی نکردن؟ چرا بخشیدن ؟ چرا روزه گرفتن ؟ چرا بودن ؟ چرا ...

یک انسان ماشینی بعد ازمدتی اصلا سوال نمی کند. هر کاری می کند که وجدانش را بخواباند و بعد پدال گاز است و مسابقه ای که بیشتر به یک بازی احمقانه می ماند که ماشین ما –همون انسان ما- هرگز نمی پرسد چرا در آن شرکت می کند.مهم این است که همه در آن شرکت می کنند.و همه سریع دارند می روند.من هم باید بروم زود که عقب نمانم.چرایش مهم نیست.همه دارند سریع می روند این مهم است!

 مسابقه در جاده ای که هیچ انتهایی ندارد...

 

امضا :یک انسان ماشینی که مسکنش یادش رفته بود.

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٩
comment نظرات ()