حرف‌های بی‌مخاطب

 

مثل اين می ماند که يک تور برايت بگذارند ببرندت جنگل های شمال را نشانت بدهند و تو کلی خر کيف بشوی و درست در لحظاتی که به اوج رسيده ای ناگهان بلندت کنند و وسط کوير لوت بگذارندت زمين و  بگويند اين همان است.

درست موقعی که حس می کنی تو را برده اند  و مقصد را نشانت داده اند و تو دلت می خواهد خستگی در کنی و بمانی همانجا  بلندت کنند و ببرندت و در يک کوچه بن بست بگذارندت و بگويند اين اول همان راه است که مقصدش همان است...

پی نوشت :خيلی سعی کردم تا بتوانم حرفم را درست بزنم و چند روز است بر سر ذکر مصداقش با خودم کلنجار می روم.شرمنده که نشد بهتر از اين بگويم...

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱٢
comment نظرات ()