حرف‌های بی‌مخاطب

...

خیلی وقت بود که ننوشته بودم.علتش یکی مشغله کاری بود و دیگری اینرسی بالا.قبلا هم گفته ام که هر چه حمج متن درون ذهن آدمی بیشتر شود ، ایترسی موجود در برابر نگارش آن بیشتر می شود.من هم در ذهنک چندین مطلب انباشته داشتم که خیلی  از آنها را فراموش کرده ام و فقط اینرسی آنها مانده است!به هر جهت به تدریج سعی می کنم آنها را بنویسم.از مطلبی شروع می کنم که مربوط به زمانی است که بسیج از کاندیداهای ریاست جمهوری دعوت می کرد به دانشگاه بیایند.کاری به بحث خود کاندیدا ها ندارم چرا که اصلا نتوانستم بروم به جز نیم ساعت از حرفهای آقای قالیباف را.صحبت من بر سر نحوه برخود افراد بود.چیزی دیدم که نه فقط  در مواجهه با یک نفر مخالف در انتخابات با آن مواجه می شویم ، بلکه اگر خوب دقت کنیم آن را در تمامی زوایای زندگی خودمان می بینیم .

یک رفتار بدی که من دارم (دارم سعی می کنم از این به بعد جمع نبندم!اگر یادم ماند در پی نوشت می گیوم که چه شد که این سعی را می کنم!) این است که رفتار من در موقعیت های مشابه خیلی بستگی به این دارد که طرف مقابل من کیست.به عبارت بهتر من خیلی اوقات به این کاری ندارم که حرفی که زده می شود چیست ، مهم تر از آن برای من کسی است که حرف را می زند. ممکن است مثلا بشنوم که پذیرش دانشجوی پولی بد است .به نظر خودم هم مثلا بد بیاید و تایید کنم.اما بگویند این حرف را فلان کس گفته است که من از آن فرد به دلایلی خوشم نمی آید .سریع شک می کنم و چه بسا نظرم را بر می گردانم.

رفتارهایی از این دست بسیارند.رفتارهایی که در آن برخورد من تغییر می کند به صرف اینکه طرف مقابل من جز دسته هم عقیده من نیست.مثلا فرض کنید دو نفر جلوی من ایستاده اند.برای اینکه مثال ملموس تر شود بگذارید فرض کنیم آقایان معین و رضایی . حالا من می خواهم مثلا یک سوال را از جفت این آدمها بپرسم.لحن پرسش من فرق خواهد کرد و این خیلی بد است.پرسش من از آقای معین حالت سوالی خواهد داشت به انتظار جواب (یعنی فرمت معمول سوال ) اما از آقای رضایی به صورت استفهام انکاری و به قصد ضایع کردن . لحن من در سوال از آقای معین خوب و گرم خواهد بود  و از آقای رضایی با تمسخر و طعنه و یک لبخند به غایت اعصاب خرد کن (این  چیزی است که در جلساتی از این دست خیلی آزارم می دهد :لحن با چهارچوب مودبانه می خواند یعنی حاوی توهین نیست.صدا هم بلند نمی شود اما همراه با تمسخر در لایه های زیرین و این لبخند است.این خیلی مرا بیشتر آزار می دهد تا کسی علنا فحش بدهد یا داد بزند!).

اینها چیزهایی هستند که به زعم من خیلی بد هستند و نشان می دهند هنوز یاد نگرفته ام با کسی که عقیده اش مخالف من است چگونه برخورد کنم.

 

یک چیز دیگر را هم فهمیده ام. آن هم این است که حتی اگر من جنبه شنیدن انتقاد از خودم را داشته باشم جنبه شنیدن انتقاد از کسی که دوستش دارم یا به او احترام می گذارم را ندارم (یعنی کسی بیاید و از او جلوی من انتقاد کند).مثلا کسی بیاید و از آقای خاتمی جلوی من انتقاد کند ناخودآگاه ناراحت می شوم ولو اینکه حرف اورا خودم هم قبول داشته باشم.این یعنی تعصب و این تعصب خیلی جاها مرا اذیت می کند (به جز فوتبال که اصلا بودن تعصب معنی ندارد!).باید یاد بگیرم این عادتها را عوض کنم تا بتوانم بگویم یک انسان متمدن شده ام!

 

راستی!جدیدا خیلی مد شده است که به آقای خاتمی ایراد می گیرند و اورا می کوبند.این سوای انتقاداتی است که وارد است.اشاره ام به صحبتهای کاندیداها و دانشجویان است چه این طرفی ها چه اون طرفی ها.من کاری با جناح مخالفش ندارم.روی صحبتم با دانشجویانی است که دیروز هوادار خاتمی بوده اند و امروز از او بدشان می آید.علت این روی گردانی را این اعلام می کنند که خاتمی مثلا استعفا نداد یا اصلاحات را فلانجور پیش نبرد.مثل مصدق عمل نکرد و ... . همه تقصیر ها را هم گردن آقای خاتمی می اندازند . اما حرف من این است که اگر من و شما در شناخت آقای خاتمی اشتباه کردیم ، اگر انتظاری داشتیم که ناشی از عدم درک صحیح ما بوده است ، اگر مثل همیشه یک قهرمان ساخته ایم ، اشتباه او بوده است یا ما؟! به نظر من اشتباه از ما بوده است که طرفمان را درست نشناخته ایم .

 

ببخشید طولانی شد!هنوز هم هست!باشد برای بعد!

 

پی نوشت : اینکه گفتم نمی خواهم عقایدم را تعمیم بدهم مربوط است به یک روز که با کاتر کار می کردم! برای کار با کاتر شست دست راستم  را روی پشت تیغه می گذاشتم و فشار می دادم برای برش.بعدش خواستم با دست چپم کار کنم و مشابه همان کار را کردم .یعنی ناخودآگاه تعمیم دادم : شست دست چپم را استفاده کردم اما با این فرق که شست دست چپم روی سمت برنده تیغه قرار می گرفت!حدس زدن نتیجه کار سختی نیست...

 

 

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٢/٢٩
comment نظرات ()