حرف‌های بی‌مخاطب

 

چونان سنگ تنها
مدتی است که تنهايم
و چون اين سنگ تنها باشد
با اشتياقی شديد ولی بردبار
در معرض تابش آفتاب
آهسته و آرام
چشم به راه چرخيدن نگاه خدا دارد
***
مردم ميگذرند
و با پاهاشان دست مرا مي فشارند
آنها نميفهمند
که هنوز ريشه دارند در گوشت و استخوان
و من نيز ريشه کرده ام در يک سنگ
***
چه سريع اتفاق افتاد
در يک لحظه
و سپس روان شد اشکهای من
و ميليونها سال است که سنگ سوگوار مردی است
چه سريع اتفاق افتاد
در يک لحظه
ومن فهميدم معنای درد را
سنگ ديد که در دست قابيل است
و هابيل مقتول به دست اوست
***
احساس کردم که شعله ميکشند گلهای اطرافم
و قامتم نمد پوش خشم و آشوب و انتقام است
اکنون ميليونها سال است که سنگ
در جستجوی آرامش است
و فصلها اينگونه ميگذرند
يکبار پرنده ای روی شانه ام نشست
سکون ظاهرم او را فريفت
برای یک لحظه
و سپس به راستی تنها شدم
پرنده و سنگ دوستی؟
اکنون چندی است که از تنهایی در آمده ام
که تکه ای سفال همدمم شده است
***
روزهایم میگذرند
و بیان بغض حل نا شدنی ام
به روز داوری افتاد

   + امیر حسام صلواتی ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٧/۱٧
comment نظرات ()