حرف‌های بی‌مخاطب

بدون عنوان (۱)

هميشه شروع يک مطلب سخت ترين بخش نوشتن آن است.مطلب را از چندين سال قبل آغاز می کنم.وقتی که دبيرستان بودم و هنوز دچار محافظه کاری آدم بزرگ ها نشده بودم.يادم هست آن وقت ها افکار بزرگ و بعضا بلند پروازانه ای داشتم به همراه آرمان هايی که به من قدرت می داد.آرزوی دبير کل سازمان ملل شدن هم ناشی از همين افکار بود.آن موقع به دليل داشتن اين جور عقايد از طرف اکثريت قريب به اتفاق آدمها مسخره می شدم که برايم اصلا اهميتی نداشت.دلم نمی خواست اسير چهارچوب های زندگی افرادی بشوم که از نظر من بی تاثير  هستند.افرادی که من آنها را آدم بزرگ می ناميدم (و نه آدمِ بزرگ).برای آن سبک زندگی که اکثر انسان های روی زمين از آن نا آگاهانه پيروی می کنند ارزشی قائل نبودم.منظرم زندگی است که در آن برنامه خاصی نداری.فقط برای بقا زنده ای و صرفا شرطهايی از زندگی را ارضا می کنی که به نوعی به اين بقا وابسته اند: خوردن خوابيدن تفريح کردن و چيزهايی که لازمه اينها هستند يعنی مثلا پول در آوردن و چيز هايی که لازمه پول درآوردن هستند مثلا در بعضی موارد علم در بعضی موارد فن و ... .طبيعی است در چنين افرادی تنها صفاتی ارزش می شود که اين در راستای پياده سازی اين شروط باشد.حتی اگر اين صفت با سيستم اخلاق درونی آنها سازگاری نداشته باشد.در نتيجه حرص طمع دروغ دورويی و ... صفات ملکه افراد می شود.اين دسته از افراد بدون کمترين اثری  از دنيا می روند و انگار نه انگار که زيسته اند.دقت کنيد بحث من اين نيست که نامی از آنها نمی ماند و نگرانی ام هم از اين نبود که بر فرض بميرم ونامی از من نماند.اين افراد ممکن است نامی هم از خود باقی بگذارند اما لزوما آن تاثيری که مد نظر من بود‌(است) را نگذاشته اند.

خلاصه اين افکار در من ريشه دوانده بود و باعث شده بود دنيای من متفاوت از دنيای کسانی باشد که افکارم برايشان مسخره يا بلند پروازانه بود.اين دنيا درون من و فقط برای من بود و شايد خيلی ها هم از وجود آن خبر نداشتند و به همین دليل  درونی بودن آن دست نخورده باقی مانده بود و من با اينکه قد می کشيدم و سنم بيشتر می شد با داشتن اين دنيا و اين گونه عقايد طبق معيار اکثريت و غالب بزرگ نمی شدم.که صد البته من هم دوست نداشتم آن گونه بزرگ باشم که بقيه دوست دارند يعنی شوم يک آدم بزرگ(اين ترکيب را بدون کسره و پشت سر هم بخوانيد يعنی :آدمبزرگ) مثل آنها.چيزی که دقيقا باعث زجر و آزار من بود و حالم را هم به هم می زد.با قراردادهای بعضا مسخره ای که لازمه ی همين زندگی بود.قراردادهايی که خيلی از اوقات مستلزم تعويض يا تخريب ارزشهايی می شد که از نظر بقيه مسخره به نظر می آمدند.

حالا با همه اين تفاسير مدتی است که حس می کنم آن ارزش ها  و آن آرزوها کم کم دارند کم رنگ می شوند.واضح تر بگويم.به تدريج و آرام آرام دارم شبيه همان هايی می شوم که روزی بدم می آمد مثل آنها بشوم و اين زجرم می دهد از اين رو که هنوزم بدم می آيد آن شکلی بشوم.زندگی کنی که زنده بمانی و دور هم که جمع می شويد بگوييد :«ای ول پسر به اين می گن زندگی »...

اين مطلب ادامه دارد...

   + امیر حسام صلواتی ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٢
comment نظرات ()