حرف‌های بی‌مخاطب

کامنتانه

نبا در مطلب اخير خود به مطلب جالبی اشاره کرده بود.خواتسم برايش کامنت بگذارم منتهی طولانی می شد ترجيح دادم که متن جداگانه ای بنويسم.چون مطلب فرم کامنتی دارد از حالت مخاطب استفاده کرده ام اما خوب مسلما مخاطب من صرفا نبا نيست.

نبا عزيز (چون نمی دانستم آيا دلت می خواهد که بقيه اسمت را بدانند يا نه با اين عنوان خطابت می کنم) حرفت پر بيراه نبود و به مسئله جالبی اشاره کردی.اما فکر می کنم مقايسه ات چندان صحيح نباشد.يعنی مقايسه يک چيز شنيدنی با يک چيز خواندنی مثل مقايسه سيب و پرتقال است که هر چند می توان آنها را مقايسه کرد اما اين مقايسه مبنای دقيقی نخواهد داشت و سليقه ای خواهد بود.آری ممکن است که بتوان ادعا کرد مولوی و حافظ و ... فراموش شده اند و مردم آنها را نمی خواند به جايش مثلا فلان آهنگ مثلا چرند (که البته اين هم سليقه ای است) را گوش می دهند.اما اين بلا صرفا بر سر مولوی و حافظ نيامده است.اصولا بحث سنتی بودن اينها هم نيست.بلا بلايی است فراتر از اينها و بر سر کتاب آمده است.هر کتابی.نرخ مطالعه در کشور ما پايين است و اين شامل آثار قدما هم می شوند همانطور که شامل آثار معاصران هم می شود.اگر کسی می آمد و آثار مولوی را ميخواند می شد مقايسه ای دقيق تر کرد.دراین وادی پارامترهای دیگری هم هستند نظیر صدای خواننده و لحن او و موسیقی اثر و ...  که به آنها نیز باید توجه کرد.مثلا اکثریت مردم وقتی مثلا علیرضا عصار مولوی می خواند گوش می دهند و لذت هم می برند (و حتی اکر در یک اثر کم مولوی بخوند می گویند اه بیخود بود خوشمان نیامد!) اما اگر مثلا علیرضا افتخاری بخواند ممکن است خوششان نیاید(اینها کاملا سلیقه ای است.فصد توهین به سلیقه کسی ندارم.صرفا سلیقه عام را گفتم).برای همین به نظر من بهتر است مقایسه ای دقیق تر انجام بدهی هر چند مسئله ای که روی آن دست گذاشته ای دردناک است و بسیار جای بحث دارد.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۳۱
comment نظرات ()