حرف‌های بی‌مخاطب

محمد نبودی ببينی...

و باز هم سوم خرداد...

داشتم فکر می کردم چه بنویسم و چگونه بنویسم که نسبت به سوم خرداد سال قبل تفاوت داشته باشد.اما دیدم که نمی توانم متفاوت بنویسم چرا که احساس من راجع به این مسئله تفاوت چندانی نکرده است و هنوز این قدر قوی هست که مرا وادار به نوشتن کند.

برای همین اگر انتظار دارید چیز متفاوتی بخوانید بیهوده منتظر نباشید!

حتما این آهنگ یا شاید بهتر باشد بگویم نوحه "محمد نبودی ببینی..."را شنیدید(من هر چه گشتم تا متن کامل آن را پیدا کنم نتوانستم.اگر کسی دارد لطفا برایم بفرستد).تا به حال دقت کردید که این نوحه چقدر تلخ است!؟

در یکی از فیلم هایی که از همان موقع مانده بود دیدم که بعد از فتح (فکرش را بکنید!فتح) تعدادی از سربازها جمع شده اند در مسجد جامع خرمشهر و به سبک جنوبی ها دایره زده اند مثل عزاداری های محرم و مشغول سینه زدن هستند.این آهنگ هم روی تصویر پخش می شد.حساب کنید چند نفر کشته شدند تا یکی از شهرهای خودمان را پس بگیریم و آن باقی نفرات که سینه می زدند چه حالی داشته اند.

حالا به موازات این قضیه بیاییم به تهران...

مثلا صبح است(البته گویا آزاد سازی ظهر انجام شده است)مردم یک عده در حال رفتن به سرکار عده ای در خانه اما همه کوش به رادیو دارند:اخبار ناراحت کننده، بمباران ها کشته شدن ها پناه بگیرید ها وضعیت قرمز ها....حالاباز هم همان مارش نظامی معروف پخش می شود...و بعد صدای گوینده که می گوید:"شنوندگان عزیز توجه فرمایید...شنوندگان عزیز توجه فرمایید..." خوب طبیعتا فکرهاباز می رود به سمت یک حمله هوایی دیگر یا چیزی شبیه این.و لحظه ای بعد : "...خرمشهر شهر خون و قیام آزاد شد..."

انصافا به شما چه حالی دست می داد اگر آنجا بودید!؟من یک بار با شادی ایران استرالیا مقایسه کردم اما واقعا قابل مقایسه نیست.شادی اینکه تیم ملی به جام جهانی برود با اینکه خاک کشورت را پس بگیری اصلا قابل مقایسه نیست...

                           ******

من به تناسب یک از علایقم که عکاسی است عکس های نسبتا زیادی دیده ام.دوستانی که وبلاگ عسکهایم را دیده اند حتما حدس زده اند کع علاقه اصلی من در عکاسی عکاسی نجومی و عکاسی طبیعت است.اما قشنگ ترین عکسی که من دیده ام نه عکس طبیعت است نه عکسی است نجومی.عکس مسجد جامع خرمشهر است.در حالی که گنبد آن گله به گله فرو ریخته است.درب و داغان!اما بالای این مسجد را نشان می دهد که در راس آن پرچم ایران در حال اهتزاز است...

                           *******

خواستم یک سری چیزهای دیگر بنویسم.راجع به نسل پیش و نسل ما.راجع به آرمان هایشان و بی آرمانی خودمان.راجع به آینده کشوری که متاسفانه دست ماست.راجع به پوچی.اما پشیمان شدم.سرتان را درد نیم آورم.

محمد نبودی ببینی

                     شهر آزاد گشته

                                  خون یارانت پر ثمر گشته

                                         آه و واویلا   کو جهان آرا؟!...

کو جهان آرا؟!کجایند مردان بی ادعایی که بر سر آرمان خود جان خود را می نهادند؟!کجایند "فرزندان و نوادگان" آنان؟!...

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٤
comment نظرات ()