حرف‌های بی‌مخاطب

و اينک وقت لعنت فرستادن است

نمی دانم  چطور می توانیم به این راحتی به یزید لعنت بفرستیم.چطور اینقدر ابوبکر و عمر را تکفیر می کنیم با چرا کسانی  که وقتی پیامبر اظهار رسالت الخی کرد مخالفت کردند را یک مشت ابله فرض می کنیم که گوشهای خود را بسته بودند.من هرگز نمی توانم به این راحتی این کار را بکنم.می دانید چرا؟!

ممکن است مسخره یا خنده دار به نظر برسد.اما از بچگی تا الان، هر وقت صحبت از ماشین زمان می شد و اینکه اگر چنین چیزی وجود داشت دوست داشتید به کجای زمان سفر کنید،علی رغم اینکه به شدت دوست دارم به آینده سفر کنم یا به زمان دایناسورهایا لحظه تولد جهان یا هزار ویک لحظه دیگر،اما بیشتر از همه اینها دوست داشتم به 1400 سال پیش بر می گشتم.نه فقط به این دلیل که دوست داشتم کسانی که عمری است به عنوان الگو در گوشه ذهن خود پذیرفته ایم(که صرفا یک قرارداد است برای ما.که اگر وجدان خود راقاضی کنیم که ببینیم واقعا چنین چیزی را قبول داریم یا نه...بگذریم.باشد با وجدان آنهایی که گوشه ذهن خود چنین قراردادی دارند) ببینم بلکه بیشتر به دلیل اینکه خودم را محک بزنم.خیلی دوست داشتم بدانم اگر من در مکه زندگی می کردم زمانی که محمد اعلام پیامبری کرد من مثل حمزه عمل می کردم یا ابولهب.خیلی دوست داشتم بدانم وقتی ابوبکر خلافت را در دست گرفت من مثل سلمان عمل می کردم یا مثل طلحه.خیلی دوست داشتم بدانم وقتی می شنوم حسین بن علی قیام کرده است به ندای هل من ناصر ینصرنی او جواب می دادم یا مثل شمر عمل می کردم.

برای مایی که در بلادی متولدشده ایم که از بچگی همه اینها را بدون فکر می پذیریم و ادعای عشق می کنیم به حسین و فرزندانش یا به علی و محمد و فاطمه و حسن لعنت فرستادن آسان می شود.چون فکر می کنیم وقتی الان ما می گوییم یا حسین،1400 سال پیش هم اگر بودیم بدون لحظه ای فکر و تامل به جمع ناصران حسین می پیوستیم.بدون اینکه اینقدر فکر کنیم که رها کردن خانه و کاشانه،زن و بچه و خانواده و اقوام و دوستان و روانه سفری شدن به سفری که نهایتش را همگان دانند که مرگ است کار هر کسی نیست.فقط روانه شدن هم کافی نیست.اینکه رفیق نیمه راه هم نبود خیلی کار است خیلی.اصلا نمی دانم اگر من بودم جزو کدام دسته می بودم.از دلبستگی ها دل کندن کار سختی است.اما می دانید کار سخت تر چیست!؟کار سخت تر شناسایی حق و حقیقت است.حتی این را هم نمی توانم بگویم که اگر زمان حسین،علی یا محمد بودم می گفتم درجا حق با اینهاست و من صرفا به دلیل دلبستگی ها و وظایفم در قبال بقیه است که همراهی نمی کنم.سپاه یزید اینگونه نبود که فحش بدهند به خدا و پیغمبر یا بت پرست باشند یا چه و چه.قبلا هم گفتم باز هم می گویم.شمر با زبان روزه سر حسین را برید.می فهمید این یعنی چه!؟می فهمید وقتی می گویم شناسایی حقیقت کار همگان نیست یعنی چه؟!

و اینک که  حق را به جانب خودمی دهیم و میگیوییم -آن هم با افتخار- که من شیعه هستم.در نتیجه به راحتی می توانیم نه فقط یزید را،نه فقط معاویه را که عمر را ابوبکر را،که هر چه سنی است،که هرچه مسلمان غیر شیعه است،که هر چه انسان غیر مسلمان است لعنت کنیم.که بگوییم یهودی صهیونیست است،مسیحی کافر است و زرتشتی آتش پرست است.این است اسلام نابی که از محمد برای خود به ارث برداشته ایم.این است آنچه فکر می کنیم حسین می خواست برای ما بماند.

پس راحت لعنت کنیمبا غیظ و نفرت هم لعنت کنیم.فقط لختی بیندیشیم ببینیم خود مصداق این لعنت هستیم یا نه.وای به آن وقت که بفهمیم خود را لعنت می کرده ایم.آن هم با نهایت نفرت!

               

                                                                        پایان اپیزود دوم

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۱۱
comment نظرات ()