حرف‌های بی‌مخاطب

 

خوب تصميم گرفتمی يه چيز جديد بنويسم.البته شايد خيلی هم جديد هم نباشه و هزار بار شنيده باشيد.نميدونم به هر حال من ميگم!ميخواستم يه ذره راجع به اوضاع دور و برم بنويسم.
اوضاع خيلی باحاليه!جدی ميگم الان ممکنه بگيد خوشی زده زير دلش!مست کرده!اما يه نگاه بندازيد:همه با هم جنگ و دعوا دارند.همه دارند به همديگه و صد البته به نظام مملکتشون فحش ميدهند.تو تاکسی که نشسته باشيد می فهميد چی ميگم.تو دانشگاه هم که بهتر از اين نيست!همه با هم درگيرند اما وقتی ميشينی حرف جفتشون رو گوش ميکنی دو تاشون يکی ميگن:هر دو ميگن اسلام هر دو ميگن علی و حکومت علی هردو ميگن جمهوری هر دو ميگن آزادی انديشه و ...!ولی در آخر يکی پرچم آمريکا ميکشه زير پای ملت اون يکی اعتراض ميکنه!يکی تجمع ميذاره اون يکی مياد شاکی ميشه هر جفتشون هم به اسم دين ميزنن تو سر کله هم!يه عده هم نشستند و دارند از اين اوضاع بلبشو نهايت استفاده رو ميکنند و هر چی ميتونند می چاپند!اونايی که دلشون بسوزه و چيزی بگويند يا از طرف اين دستی ها يا از طرف اون دستی ها کله پا ميشوند!اونايی هم که چيزی نگويند و فقط دلشون بسوزه که به درد عمشون ميخوره.اونايی هم که دلشون به حال وطنشون و مردم وطنشون نميسوزه يا ميشوند آتيش بيار معرکه يا ميگذارند می روند!پر واضحه خيلی از دلسوزها هم بعد از مدتی ضدحال خوردن نا اميد ميشوند و اونها هم ميروند!حالا کی ميمونه!؟هيچ کس !
***
يه سری که قدرت دارند هر کی حرف زيادی بزنه ميگيرند(معلومه که زيادی رو کی تعيين ميکنه!)يه سری هم فقط بلدند حرف بزنند و شايعه درست کنند و فحش بدهند و شاکی باشند اما وقتی پای عمل بياد يا تماشاچی هستند يا جيم ميشوند.يه مثال:
اون روز داشتم تو بلوار کشاورز راه ميرفتم.چهارشنبه بهد از تحصن دانشگاه خودمون بود.گويا قبل از اينکه ما برسيم يکی رو داشتند ميزدند چون وقتی ما رسيديم يکيو داشتند ميبردند.دوروبر ۵۰ نفر هم داشتند نگاه ميکردند!يکی نميرفت بگه واسه چی بد بخت رو زدی يا کجا ميبريش(به جز يه زنه!)اما همين آدمها ميشينند جای ديگه فقط فحش ميدهند به اوضاع!
يکی نيست بگه آقا تقصير خودمون نيست؟!از بی عرضگی خودمون نيست؟!فقط حرف ميزنيم فقط حرف!درست مثل کسی که آشغالش رو از شيشه ماشين پرت ميکنه و ۱۰۰ متر جلوتر از خيابانهای کثيف ميناله!
***
ميخوام بدونم ما مسلمونيم؟!اين کشوری است که ميگن ۹۸ درصد مردمش مسلمونند؟!يکی پيدا شه يه مورد اسلام نشون بده به من!مگه حديث نيست که هرکس ندای کمک خواهی مسلمانی را بشنود و کمکی از دستش ساخته باشد و نکند مسلمان نيست!؟چرا همه طرفدار حق هستند اما تو حرف!وقتی پای عمل پيش بياد همه مصلحت انديش ميشوند؟!آيا سزای چنين آدمهايی چنين اوضاعی نيست؟!جهل همه جا ریشه کرده.ماییم اون مردمی که پیامبر خدا در موردشون فرمود:اگر علم در ستاره ثریا هم باشد مردانی از سرزمین فارس آنجا به تحصیل علم مشغولند؟!
***
اينهايی که گفتم شايد به نظر خيلی چرت بياد قبول دارم.چون از ذهن نپخته و خام يه جوون ۱۸ ساله بيرون اومده.اما درد دل های من بود از آدمهای دور و برم و از وطنی که ديگه خيلی وقت اون ايران نيست.خيلی دلم ميخواست ايرانی بوديم اما نيستيم!
***
اما هنوز يه چيز منو اميدوار ميکنه که از اين وضع به خوبی و خوشی بگذريم و اون درس تاريخه که بعد از هر انقلابی يه همچين دوره ای هست.يه دوره گذر و اين منو اميدوار ميکنه به روزهای آينده فقط از يه چيز ميترسم که اين دوره گذر طولانی بشه و مردم دستخوش هيجان بشوند و يه وقت از روی احساس کاری بکنند که جبرانش سخت باشه!

   + امیر حسام صلواتی ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱۸
comment نظرات ()