حرف‌های بی‌مخاطب

يک شعر زيبا

این شعر یه نظرم خیلی قشنگ اومد حیفم اومد که ننویسمش.
البته این هیچ ربطی به اون مطالبی که میخواستم بنویسم نداره.

آنگاه مرد تورنگری گفت با ما از دهش سخن بگو.
و او پاسخ داد:
هنگامی که از مال خود چیزی میدهید،چندان چیزی نمیدهید.
هنگامی که از جان خود چیزی بدهید آنگاه به راستی می دهید.
زیرا مال مگر چیست ،به جز آنچه از برای فردای مبادا نگاه میدارید؟
و مگر فردا را چه ارمغانی است از برای سگ دور اندیشی که استخوان را در زیر ریگ بی نشان بیابان دفن میکند و خود به دنبال قافله زائران شهر مقدس روانه میشود؟
و مگر ترس از نیاز همان نیاز نیست؟
آیا ترس از تشنگی در حالی که چاه ÷ر از آب است ،چیزی جز تشنگی سیراب ناشدنی است؟

هستند کسانی که از بسیاری که دارند اندکی میدهند،آنهم برای نام،و این خواهش پنهان بخشش آنهارا آلوده میکند.
وهستند کسانی که اندکی دارند و همه را می دهند.
این کسان به زندگی و برکت زندگی باور دارند و دستشان هرگز تهی نمی شود.
هستند کسانی که با شادی میدهند و پاداش آنها همان شادیست.
و هستند کسانی که با درد می دهند و آن درد تعمید انهاست.
و هستند کسانی که می دهند و از دهش دردی نمی کشند،حتی شادی هم نمی خواهند و نظری به ثواب هم ندارند.
اینان چنان می دهند که در آن دره دوردست بته موردی عطر خود را در فضا می پراکند.
با دست این کسان است که خداوند سخن می گوید و از چشم این کسان است که او به زمین لبخند میزند.

دهش در برابر خواهش نیکوست اما دهش بی خواهش و از روزی دانش از آن نیکوتر است.
و برای گشاده دستان،شادی جست و جوی کسی که بستاند از شادی دهش بیشتر است.
و آیا چیزی هست که بتوانی دادنش را دریغ کنی؟
هر آنچه داری روزی داده خواهد شد.
پس امروز هم بده،تا فصل دهش از آن تو باشد نه از آن میراث خوارانت.

تو بارها میگویی :"خواهم داد، اما به آنکه سزاوار باشد."
درختان باغ تو چنین نمی گویند،و گله های چراگاه تو نیز.
این ها می دهند تا زندگی کنند،زیرا ندادن همان است و مردن همان.
بی گمان آن کس سزاوار دریافت روزها و شب های خود باشد سزااوار دریافت دهش تو نیز هست.
و آن کس که سزاوار نوشیدن از دریای زندگی بوده باشد،سزاوار است که جام خود را از جوی باریک تو پر کند.
و کدام سزایی است بزرگتر از آن سزایی که در شهامت و اطمینان گرفتن-یا نه،در بخشش گرفتن-هست؟
مگر تو کیستی که مردمان باید گریبان خود را باز و غرور خود را بی پرده کنند تا تو ارزش آنها را برهنه و غرورشان را بی شرم بینی؟
نخست کاری کن که خود سزاوار دادن و دارای دست دهش باشی.
زیرا که به راستی زندگی ست که به زندگی می دهد،و تو که خود را دهنده می پنداری شاهدی بیش نیستی.

و شما ای گیرندگان-و ای شما که همه گیرنده اید-منت مکشید،مبادا باری بر گردن خود و بر گردن دهنده بگذارید.
همراه دهنده بر بالهای دهش او پرواز کنید.
زیرا که نگران دین خود شدن نیست مگر شک کردن در گشاده دستی دهنده،که اورا از زمین دریا دل،مادر است و خدای بزرگ پدر.
جبران خليل جبران

   + امیر حسام صلواتی ; ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱٧
comment نظرات ()