حرف‌های بی‌مخاطب

 

بعدش ديگه درگيری به اون صورت نبود.دم در هم يه تجمعی بود که زود گذشت!
دم در هم نيروی انتظامی ايستاده بود به تعداد کافی و از متحصنين(!)تقاضا ميکرد که سريعتر متفرق شوند و انصافا تا اونجايی که من ديدم برخوردشون با دانشجوها محترمانه بود.
ماجرا تقريبا تموم شد يا حداقل من ديگه از بيرون دانشگاه خبر ندارم که بعدش چی شد.
تا يه چيزی حدود يک ساعت بعد تو دانشگاه بودم و سرم پر از چزا بود:چرا و چه جوری لباس شخصيها اومدند تو؟!چرا يه سری بايد يه سری ديگه رو بزنند؟!چرا يه سری احمقند؟!چرا هيچی مغلوم نيست؟!چرا... و هزاران چرای ديگه!
چراهايی که برای اکثرش هنوز جوابی پيدا نکردم...
------------------------------------------------------------------------------------------------------
ماجراهای دانشگاه شريف همينجا تموم شد .ميخواستم بعدش ماجراهايی که برام تو بلوار کشاورز و جاهای ديگه اتفاق افتاد بنويسم اما منصرف شدم.چون اصلا حسش رو ندارم و الان تو ذهنم مطالب بهتری برای نوشتن دارم.اميدوارم اونا رو هم بخونيد و روش نظر بديد .حتی روی اونها ميشه بحث هم کرد.
ارادتمنديم:صلوت

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱٧
comment نظرات ()