حرف‌های بی‌مخاطب

 

خوب بعد از اين ماجرا دانشجويان و البته غير دانشجويان به سمت درب جنوبی دانشگاه حرکت کردند.دم در دانشجويان طرفدار انجمن اسلامی تجمع کردند و شروع به دادن شعارهايی کردند که البته بعضيهاش هم تند بود يا به قول يکی از روزنامه های عصر توهين به مسئولين نظام بود!
ما هم اين بار نرفتيم داخل جمعيت رفتيم بالای پشت بام يکی از ساختمانهای نزديک در(ساختمانی که دفتر روزنامه و اتاق رسانا اونجاست!)يکی هم اومد فيلم بگيره که يهو جمعيت ديدنش و شروع کردند به هو کردن طرف يارو هم شرمنده شد رفت پايين.يه بابايی هم قايم شده پشت ماشينی که اونجا پارک شده بود و داشت با بيسيم حرف ميزد جوری که هيچکش از بچه های جمعيت نميديدش ما هم نامردی نکرديم داد زديم هوی آقا چيکار ميکنی؟!يه نگاهی کرد که وای چه نگاهی حالا يا واشه اينکه قيافه ماها يادش بمونه يا اينکه ما کرک و پرمون بريزه!(البته چند دقيقه بعد يه اتفاقی افتاد که شايد نتيجه اين کار ما بود!)بگذريم! يارو که اعتنا نکرد و بازم به کارش ادامه داد!ما هم در به در دنبال يه عکاس که از اين منظره عکس بگيره!
تا اينکه يه چند نفر آدم اومدند رو پشت بوم!گفتند آقايون لطفا تشريف ببريد پايين(و واقعا برخوردشون محترمانه بود هر چند دليلی برای کارشون ارائه ندادند اما واقعا مودب بودند)
من هم سرمو عين بچه آدم انداختم پايين که برم يهو ديدم طه داره بهم ميگه آخه بايد برای چی بريم!
منم يهو به کلم زد راست ميگه برای چی؟!ايستادم و به يکی از اون آقا ها گفتم ميشه بفرماييد چرا؟!گفت آخه سوء استفاده ميشه .گفتم يعنی چی !؟نگفت يعنی چی گفت بيخيال شم!
بعئ من پرسيدم حالا شما اصلا کی هستيد!؟يه کارتی چيزی اسمی آدرسی بديد حداقل !باز گفت بابا چقدر گيری بيخيال شو ديگه!منم گفتم قربان من که اسائه ادب نکردم سوال کردم کی هستيد که يکيشون گفت (به من) جناب مگه ما جسارتی کرديم گفتم نه قربان(تریپ ادب و لاو رو داری که!؟)اما بايد بدونم چرا دارم اينکارو ميکنم يا نه؟! گفت حالا نميشه !
بالاخره اين ماجرا با کنار کشيدن من توسط يکی از بچه ها(فکر کنم عليرضا)تموم شد !
حالا تو اين بين دانشجوهای بسيجی هم سر رسيدند البته توی خيابان(خيابانی که ميگم منظورم از اين خيابون های وسط دانشگاهه ها!)کنار رسانا و نشستند اونها هم سرود خوندن :کجاييد ای شهيدان خدايي و يه شعری که ريتمش يار دبستاني من بود اما متنش فرق داشت!
تا اينجاش رو بخون نظر هم بده تا من دوباره بيام ادامه اش رو بنويسم!
(ادامه دارد...)

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱٤
comment نظرات ()