حرف‌های بی‌مخاطب

 

خوب بعدش درگيريهای پراکنده زياد شد.زياد و زيادتر!اما با کمک بروبچه ها زود قائله ها تمام ميشد و نکته مهم اين زدوخوردها اين بود که محلی بودند.يعنی در يک قسمت کوچيکی از سالن رخ ميدادند و در بقيه سالن آرامش نسبی برقرار بود.
تا اينکه مراسم به پايان خودش رسيد.ساعت هم حدود ۳ بود.از بچه ها خواسته شد که سالن را به آرامی ترک کنند.بچه ها هم همراه با خواندن سرودهای ای ايران و يار دبستانی من در حال ترک سالن بودند و در اين هنگام بچه های بسيجی در وسط سالن دورهم جمع شدند و با دادن شعار و سردادن الله اکبر سعی داشتند مراسم خود را به شيوه خودشون تمام کنند.ما هم از سالن رفتيم بيرون.اما چند لحظه بعد دوباره به سالن برگشتيم.با کمال تاثر ديدم اون آدمهايی که قيافشون داد ميزنه کی هستند دارند از روی سن آدمها رو ميکشن پايين و ميزنن.حتی گويا به تعدادی از خانم ها هم رحم نکرده بودند.برای نزديک تر شدن يه صحنه تصميم گرفتيم بريم و از درب تالارها بيايم.وقتی به اونجا رسيديم ديديم دارند دو نفر رو دراز ميبردند گويا دوتاشون يه ذره گيج ميزدند.به درب تالارها که رسيديم ديديم انتظامات ها دارند خواهش ميکنند که نريم تو سالن چون خبری نيست و همه چيز تموم شده.که خوب گويا ما دير رسيده بوديم چون وقتی دوباره برگشتيم به درب اصلی سالن اون آدمها بيرون بودند و زهرشون رو ريخته بودند.
تو حال خودم بودم که مسئول حراست دانشگاه اومد گفت متفرق شيد.يکی گفت اين حرف رو چرا به فقط ما ميزنيد به اونا هم بگيد.حراستی هم گفت که به اونا هم گفتم که يهو من برگشتم بهش گفتم اصلا کی اين افراد غير دانشجو رو تو دانشگاه راه داده؟!گفت همه دانشجو بودند همه رو من با کارت دانشجويی راه دادم.بهش گفتم نوکرتم آقای ... بغل دست خودم وايستاده بود(اون ... رو ميشناسيد نخواستم اسمشو بيارم که تابلو شه!) يه خنده ای کرد و گفت از درب من نيومده بودند.منم تو دلم گفتم آره جونه خودت!
بقيش هم باشه واسه بعد!
(ادامه دارد...)

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/٦
comment نظرات ()