حرف‌های بی‌مخاطب

 

تا اينکه حضور يه سری آدم حس شد در دور سالن.شايد برای اينکه اوضاع رو بهتر بفهميد بهتر باشه شکل سالن تربيت بدنی دانشگاه رو بکشم تا ببينيد.شکل اينه:

خوب اين آدمهايی که گفتم از در اصلی اومدند تو و از در تا تشک کشتی رو به اشغال خودشون درآوردند.بچه ها هم متوجه حضور اين عده معلوم الحال شده بودند.اينا دقيقا پشت سر من و دوستم(رضا) موضع گرفته بودند.کارها از اينجا خراب شد.بچه های انجمنی و بسيجی(چيه تعجب کرديد؟!بله بسيجی!اما دقت کنيد دارم در مورد بسيج دانشجويی حرف ميزنم نه بسيج شهری!ادامش رو بخونيد تا بهتر بفهميد!) يه زنجير انسانی دور آدمايی که وسط نشسته بودند تشکيل دادند.منم برای اينکه به ماجراها نزديک باشم رفتم داخل زنجير(بماند که به خاطر اينکارم به چه چيزايی متهم شدم:کله خر بی مغز جو گرفته!بعضيها هم احتمالا فکر کردند ميخوام خودنمايی کنم!)باز تا اينجاش هم بد نبود.اما اون آدمها برای شروع کارشون منتظر بهانه بودند.اما چون حال و حوصله صبر کردن نداشتند منتظر نشدند بهانه خودش بياد!خودشون بهانه رو جور کردند.چه جوری؟!با تحريک کردن دو طرف!اول سعی کردند از زنجير بگذرند وقتی ديدند بچه ها نميگذارند اونجا يه تریپ دعوا راه انداختند که چه وضعشه و بايد ما رد شيم و خلاصه با ميانجگری و کوتاه اومدن زود تموم شد.خوب مسلمه که اين براشون کافی نبود!پس دنبال راه ديگری گشتند.رفتند يه جوری تحريک کردند که بعضی از اعضای بسيج بلند بشن و شعار بدهند و به سخنران اعتراض کنند.وقتی اينا اعتراض کردند بقيه بچه ها هم جواب اعتراض اينا رو دادند و اون آدمها هم که منتظر همچين لحظه ای بودند سه سوته ريختند وسط جمعيت که دعوا راه بندازند.اين وسط هم سخنران و مسئولين انجمن و بسيج دارند خودشون را ميکشند که بابا کوتاه بيان و از اين حرفا.خوب تموم هم شد اما اين دفعه طولانی تر از دفعه قبل اما باز هم نسبتا زود تموم شد.کار به همينجا پايان نگرفت.بعد چی شد؟! ادامه اش رو تو قسمت بعدی بخونيد! (ادامه دارد...)

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/٤
comment نظرات ()