حرف‌های بی‌مخاطب

نوزده سالگی

الان يک روز از سالروز تولد من گذشته.ديشب حس خيلی بدی پيدا کردم قتی بهم گفتند نوزده سالم تمام شده است.شبيه حسی که يک پيرمرد نود ساله رو به مرگ دارد و درست عين پيرمردها که خاطرات زندگی خود را در آلبوم ها ورق می زنند من هم مثل هر سال زندگی خودم را تا الان مرور کردم و با نهايت تاسف پی بردم که تا حالا زندگی ام هیچ ارزش و بار مثبتی نداشته است.
نا شکری نمی کنم.در مقایسه با خیلی ها زندگی خوب و راحتی داشته ام.خانواده خوب دوستان مهربان شرايط عالی... اما آنچه که اذيتم می کند عدم بهره گيری از همه اين چيزهای خوب است و حتی خيلی اوقات نه تنها بهره نگرفته ام که زايل هم کرده ام.
و دوباره مثل پارسال مثل هر سال قول دادم که امسال دیگر جبران می کنم اما...
دلهره عجيبی داشتم.درست عين دلهره ای که ابتدای سال داشتم.موقع سال تحويل...

   + امیر حسام صلواتی ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۱٩
comment نظرات ()