حرف‌های بی‌مخاطب

بی‌ربط‌ها

بی‌ربط ١: توصیه می‌کنم این مطلب مصطفی ملکیان را حتما بخوانید به خصوص اگر دغدغه دین دارید:

تاثیرات اجتماعی بهم نادرست از دین

به نکات زیبا و مهمی اشاره کرده است. من جمله یک فهم نادرست خیلی رایج از دین و آن مترادف دانستن دین‌داری با مالک حقیقت بودن است و نه طالب حقیقت بودن. این باور غلط به شدت در جامعه ما رواج دارد و  باعث می‌شود که من اسما مسلما خودم را سعادت‌مند و عاقبت‌به‌خیر بدانم و هر آنکه مسلمان نیست، ولو خیلی هم آدم خوبی باشد را بیچاره و بدبخت فرض کنم.

طولانی است اما تضمین می‌کنم که به خواندنش بیارزد.

 

بی‌ربط ٢: این قضیه شرکت کردن افراد در مراسم تنفیذ رییس جمهور و کاهش محبوبیت‌شان برای من محل سوال است. مثلا آقای محمدرضا شریفی‌نیا را در نظر بگیرید که چون رفته است تنفیذ یک دفعه از اوج محبوبیت به حضیض منفوریت افتاده است! یا مثلا افشین قطبی یا بقیه. مگر محمدرضا شریفی‌نیا یا افشین قطبی به خاطر گرایش‌های سیاسی‌شان محبوب بوده‌اند که حالا منفور شده باشند؟ تا جایی که من می‌دانم اولی به خاطر هنر بازیگری‌اش معروف شده بود و دومی به خاطر شیوه مربی‌گری‌اش. این دو تا هم هیچ دخلی به گرایش‌های سیاسی آدم‌ها ندارند. حالا با شرکت در مراسم تنفیذ کدام‌یک از این دو تحت تاثیر قرار می‌گیرد که باعث افت محبوبیت شوند؟ شاید این دو واقعا از صمیم قلب رییس جمهور را دوست داشته و به همین دلیل در مراسم شرکت کرده‌ باشند. بله اگر به علت پاچه‌خواری این‌کار را کرده باشند محل ایراد است و کاهش محبوبیت. ولی از کجا معلوم است این؟ نیت قلبی یک نفر را چطوری تعیین می‌کنند که از رویش قضاوت هم بکنند؟ خلاصه مطلب اینکه از نظر من دوست‌داشتن و نداشتن یک نفر فقط و فقط به ‌خاطر گرایشات سیاسی‌اش بسیار ناپسند است.

   + امیر حسام صلواتی ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٤
comment نظرات ()

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٤
comment نظرات ()

 

این تابستان که تمام شود می‌توان رسما گفت گروه دوستان دانشگاهی‌مان متلاشی می‌شود، حداقل از نظر مکانی. این ته مانده‌هایشان که ما باشیم هم تا انتهای تابستان هر کداممان یک سر دنیا خواهیم بود. فکر کردن بهش گاهی خیلی آزارم می‌دهد همان‌طور که فکر کردن به اینکه برای مدت طولانی هر آنچه از دلبستگی و آشنایی در ایران دارم نخواهم دید.

این‌طور وقت‌ها تنها چیزی که باعث می‌شود خیلی غصه نخورم این امید، شاید واهی  است که به خودم می‌دهم: بعدا دوباره همدیگر را خواهیم دید، ۴ سال بعد یا ۴٠ سال بعد دوباره جمعمان جمع خواهد بود و مثل الان لذت دنیا را می‌بریم. این امید به خصوص در مورد خانواده‌ام خیلی به‌درد‌بخور است و روزگار را برایم قابل تحمل می‌سازد.

 

پی‌نوشت: دقیقا به همین دلیل است که از مرگ نزدیکان و عزیزانم می‌ترسم، چون بعدش هیچ امیدی برای دیدار دوباره نیست که با آن دلت را خوش کنی و از اندوهت بکاهی. شاید اصلا "آن دنیا" از همینجا شکل گرفته باشد، دنیایی که حتی پس از مرگ نیز امیدهایمان را زنده نگه دارد و دلمان را خوش کند که عزیزانمان جایشان راحت است و در آینده‌ای نه چندان دور دوباره همه دور هم جمع خواهیم شد و کیف خواهیم کرد.

   + امیر حسام صلواتی ; ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢۱
comment نظرات ()

شهر من تهران

یادم است در فیس‌بوک فن تهران شده‌ بودم که دوستی برایم پیغام گذاشت عجیب است که از این شهر شلوغ با این همه دود و دمش خوشت می‌آید. این نوشته را می‌خواستم آن موقع در جواب بنویسم که چرا تهران را دوست دارم ولی فرصت نشد تا امروز.

بر خلاف خیلی از آدم‌ها تهران برای من نه با خیابان‌هایش، که با کوه‌هایش معنا می‌شود و برای همین خیلی تهران را دوست دارم. اشتباه نکنید. منظورم از کوه توچال و دربند و درکه و ... نیست. این‌ کوه‌ها برای من تنبل اصلا مناسب نیستند. منظورم از کوه، کوه‌های سمت سعادت‌آباد، اوین و پونک  هستند. جنبه خوب همه این کوه‌ها این استکه اکثرا راه‌هایی دارند که ماشین‌خور هستند و می‌توان با ماشین کار سخت صعود را انجام داد!

هر وقت حوصله‌ام سر می‌رود و دلم از شلوغی‌های تهران می‌گیرد، یکی‌شان را انتخاب می‌کنم و می‌زنم به کوه. کمی بعدتر که بالا کوهم، می‌نشینم رو به شهر و از بالا تهران را نظاره می‌کنم. به هیچ وجه نمی‌توانم احساس خوبی که از این کار بهم دست می‌دهد را توصیف کنم. ولی به شدت آرامش‌بخش است. می‌نشینم رو به شهر و شهر را با همان وضعیت شلوغش "حس" می‌کنم: اینکه الان در میدان آزادی کلی مسافر توی گرما زیر آفتاب و دود شدید اتوبوس‌ها منتظر تاکسی ایستاده‌اند. چه حالی باید داشته باشند! آن طرف‌ترش میدان انقلاب است، پر از تضاد و بی‌نظمی. چقدر کنکوری‌هایی که الان دارند برای آماده شدن کتاب می‌خرند. خیلی بالاترش میدان ونک است و آدمهایی که پاساژهای خریدش را متر می‌کنند...

همین‌طوری ادامه می‌دهم و جای افراد مختلف در جای‌جای شهر قرار می‌گیرم و از دید آن‌ها تهران را نگاه می‌کنم. خسته که شدم کمی نگاهم را بالاتر می‌آورم و حاشیه تهران و مرزش با کویر را می‌نگرم و ...کمی بالاتر... و بازهم بالاتر... از اینجا به بعدش منم و آبی بی‌کرانی که پر از سکوت است و مرا از شهر و همه شلوغی‌ها، سر و صداها و دل‌مردگی‌هایش رها می‌کند و می‌برد به آن بالا بالاها...

پس از چنددقیقه‌ای که این‌طوری نشستم شارژ می‌شوم و برمی‌گردم سر زندگی معمولی تهرانی خودم ولی با این تفاوت که دیگر می‌دانم دست در همین لحظه بالای سرم همان آسمانی است که از این شلوغی و در هم ریختگی خالی است واحتمالا به من و دغدغه‌های مسخره‌ام و ذهن کوچکم می‌خندد. حتی تصورش هم برایم آرامش‌بخش است. هر وقت هم یادم رفت که چطوری می‌شود آسمان را حس کرد دوباره روز از نو روزی از نو. بساطم را جمع می‌کنم می‌روم خودم را شارژ می‌کنم و برمی‌گردم.

تهران را برای همینش خیلی دوست دارم. برای اینکه از میدان آزادی‌اش که نماد شلوغی و آشفتگی تهران است تا این آرامش بی‌نهایت کوه‌هایش فقط ٢٠ دقیقه راه است!

 

 

پی‌نوشت: امشب که داشتم برمی‌گشتم خانه یه یک نکته دیگر پی بردم و آن اینکه تهران ویژگی مهم دیگری هم دارد که مطمئنم در خارج دلم براش خیلی تنگ خواهد شد و آن احساسی است که هنگام رانندگی در خیابان‌هایش به من دست می‌دهد: احساس صاحب‌خانه بودن! انگار که شهر ارث پدری من و بقیه تهرانی هاست! می‌دانم احساس مسخره‌ای است ولی خیلی شیرین است. شاید بعدتر راجع به این نوشتم چون همین احساس مسخره یکی از دلایل اصلی من برای بازگشت به ایران است.

   + امیر حسام صلواتی ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٦
comment نظرات ()

اعتراض مدنی

 دو مثال تحریم اس ام اس و روشن کردن وسایل برقی در ساعت ٩ شب را در نظر بگیرید. من با اولی موافقم و با دومی مخالف. شاید اشتباه کنم اما از نظر من نحوه نشان دادن اعتراض باید طوری باشد که آدمی خودش بیش‌تر از کسی که می‌خواهد به او اعتراض کند متضرر نشود مگر اینکه راه دیگری موجود نباشد. به همین دلیل اس ام اس نزدن یا تحریم‌هایی از این دست از نظر من راه خیلی خوبی برای نشان دادن اعتراض است. اما فشار آوردن به شبکه برق برای قطع برق یا آسیب زدن به شبکه موجه جلوه نمی‌کند چون دودش بیشتر توی چشم من مصرف‌کننده می‌رود و ضرر چندانی متوجه شرکت توانیر نمی‌شود (از قطعی برق البته. ضرر به شبکه بحثش جداست که باز هم تهش من مصرف‌کننده بیش‌تر ضرر می‌کنم). از نظر من اگر این روش اعتراض پذیرفتنی باشد، باید راه‌هایی نظیر: سم ریختن در سیستم تصفیه آب شهر تهران و نابود کردن سیستم آب‌رسانی، ایجاد اختلال در سیستم سوخت‌رسانی و ... هم پذیرفته شود.

در ثانی، گناه آن‌هایی که هم‌نظر با من نیستند چیست؟ وقتی من اس ام اس نمی‌زنم فقط زندگی خودم را سخت‌تر کرده‌ام که آن هم اختیارش را دارم. ولی وقتی باعث رفتن برق می‌شوم، برق همسایه من که با من هم‌نظر نیست هم می‌رود. برق آن بنده خدا برای چی باید برود؟ بله من منکر این نیستم که برخی اوقات هزینه برخی اعتراضات را دیگرانی هم که موافق نیستند ناچارا باید بپردازند ولی وقتی راه‌های دیگری هست که هزینه‌های کمتری از این نظرات دارند من ترجیح می‌دهم آن‌ها را انتخاب کنم و از آن روش‌ها اعتراضم را بیان کنم.

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳٠
comment نظرات ()

حق الناس

اخیرا مشغول خواندن کتابی هستم به اسم "حق الناس" از محسن کدیور. در یک کلام باید بگویم کتاب فوق‏العاده‏ای است به خصوص برای منی که اطلاعاتم در زمینه تضادهای اسلام سنتی و حقوق بشر بسیار اندک است. خواندنش را به همه توصیه می‏کنم چون به شدت در گسترده‏تر کردن زاویه دید فرد موثر است. هر چند هنوز تمامش نکرده‏ام، اما به شدت برایم جالب و آموزنده بوده است.

یک نکته‏ای که در این کتاب خیلی برایم ستودنی بود بی‏طرفی نویسنده به هنگام گزارش آرا و عقاید موجود در بین فقهای اسلام و تضادهای آن با اندیشه حقوق بشر است. چرا که اکثر افرادی که از زاویه دینی به مسئله حقوق بشر نگاه می‏کنند با تعصب به مسئله وارد می‏شوند و این برای خواننده خوشایند نیست.

اسم کتاب هم برایم جالب است. حق‏الناس مرکب از دو واژه حق و ناس است  معنای ناس مردم است و معنای حق هم که مشخص است. این ترکیب بارها در قرآن تکرار شده است و در کتب فقهی هم کاربرد بسیاری دارد. اما این‏گونه که نویسنده توضیح می‏دهد: «...این قلم حق‏الناس را به معنای مصطلح معنای فقهیش به کار نبرده است. معنای لغوی و عرفیش را اراده کرده است: حق انسان. اسم جنسی که معادل جمع است، و حاصلش حقوق بشر. عنوان حق‏الناس را برای این کتاب برگزیدم- به‏کارگیری واژه سنتی در معنای مدرن- تا بگویم این سنت استعداد قرائت مدرن را دارد. حق‏الناس همان حقوق بشر است، بی کم و کاست».

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٤
comment نظرات ()

بازگشت

بعد از یک مدت غیبت طولانی دوباره برگشتم. این مدت دسترسیم به اینترنت خیلی محدود بود و نتوانستم آپدیت کنم که از این بابت عذر می‌خواهم.

در این مدت اتفاقات خیلی زیادی افتاد، هم برای خودم هم در سطح جامعه، مهم‌ترینش هم هم انتخابات و اتفاقات پس از آن. خیلی مطلب داشتم در مورد انتخابات که بنویسم ولی الان تاریخ مصرفشان گذشته است.

علی‌رغم ناراحتی زیاد، این انتخابات فایده بزرگی برای من داشت و آن اینکه به شدت مرا به فکر فرو برد، به خصوص در مورد وقایع مربوط به پس از انتخابات. مسائلی از این دست که آیا اینکه مردم در اعتراض به نتیجه انتخابات به خیابان بریزند کار درستی است؟ اگر مثلا میر حسین موسوی برنده انتخابات شده بود من به عنوان یک هوادار او برمی‌تابیدم که هواداران دکتر احمدی‌نژاد به خیابان بیایند؟ آیا از آنها انتظار نمی‌داشتم که اگر هم اعتراضی دارند از مسیر قانونی‌اش آن را پیگیری کنند؟

از آن طرف اگر طرف معترض به خود مرجع نظارت و قضاوت معترض باشد چاره‌اش چیست؟ به عبارت دیگر وقتی می‌گویند اعتراض را از مسیر قانونی پیگیری کن، اگر من از خود قاضی شاکی باشم و بی‌طرفی‌اش را زیر سوال ببرم چه کار باید بکنم؟ اینجاست که به اعتراض خیابانی به نظرم معقول جلوه می‌کند. ولی حدش کجاست؟ به عبارت دیگر هر کسی می‌تواند به نتیجه معترض باشد و بی‌طرفی قاضی را قبول نداشته باشد. آیا در همه شرایط این فرد مجاز است به خیابان بیاید؟ اگر شرایط برعکس بود و معترضین طرفداران دکتر احمدی‌نژاد بودند آیا من نمی‌گفتم این‌ها جنبه ندارند و واقعا در اقلیت هستند اما نمی‌خواهند قبول کنند و شهر را شلوغ کرده‌اند؟ اصلا وقتی نتیجه زیر سوال است از کجا می‌شود فهمید کی اکثریت است کی اقلیت؟ بعد هم مگر به اکثریت بودن است؟ بر فرض اگر ۵١ درصد به یک کاندیدا رای داده بودند و ۴٩ درصد به آن یکی، هواداران نامزد بازنده حق اعتراض ندارند چون اقلیتند؟ اگر اقلیت حق اعتراض و تظاهرات خیابانی دارند مرزش کجاست؟ یعنی اگر ٩٠ درصد به ١٠ درصد بود آن ١٠ درصد اجازه دارند به خیابان‌ها بریزند و اعتراض کنند و برای آن ٩٠ درصد ایجاد دردسر کنند؟ (فرض کنید بعد از انتخاب سید محمد خاتمی این اتفاق می‌افتاد).

این وسط وظیفه پلیس چیست؟ آیا نباید جلوی تظاهرات را بگیرد به این دلیل که برای اکثریت ایجاد مزاحمت می‌شود؟ (کمترین مزاحمتش ترافیک است و مشکل عبور و مرور به خصوص برای بیماران).اگر هر کسی باخت بخواهد در خیابان تظاهرات کند که نمی‌شود. مگر مردم آسایش نمی‌خواهند؟ آمدیم و یک نامزدی صدهزار تا هوادار داشت و انتخابات را باخته بود. حالا هر روز این صدهزار نفر بخواهند تظاهرات کنند آن ٧٠ میلیون بقیه چه گناهی کرده‌اند؟ ولی از آن طرف اگر پلیس جلوی تظاهرات را بگیرد مردم چطور اعتراض خود را نشان دهند؟ مگر معترضین مردم نیستند؟ درثانی تعدادشان صدهزار نفر که نبود. چندین میلیون نفر بود. این‌ها آدم نیستند؟ خوب پس تعداد معترضین چقدر باید باشد که اعتراض و تظاهراتشان معقول جلوه کند و پلیس با آن‌ها برخورد نکند؟ اصلا مگر قبل از اینکه تظاهراتی انجام شود می‌توان تعداد تظاهرکنندگان را شمرد؟ و ...

این‏ها و سوالات بسیاری از این دست در هفته اول پس از انتخابات به شدت فکر مرا مشغول کرده بودند و خیلی‏هاشان هنوز برایم بی‏پاسخ مانده‏اند. اما از هفته دوم به بعد که برخوردها شدت گرفت و به دستگیری‏های گسترده و کشت و کشتار انجامید دیگر این سوال‏ها اهمیت خود را از دست دادند. چرا که حتی با فرض خطا بودن اعتراض معترضین به نتیجه انتخابات و ممنوعیت تظاهرات، هیچ کس از نظر من حق ندارد دست به کشت و کشتار برای سرکوب اعتراضات بزند. ایضا دستگیری بی‏دلیل و شکنجه و اعتراف‏سازی و دیگر سناریو‏هایی از این دست.

اینکه آیا در انتخابات تقلب شده است یا نه را من هنوز هم نمی‏دانم. ولی به نظرم این گناه من و امثال من نیست که به نتیجه ظنین هستیم. حکایت ما مثل آن کسی است که یکی از نزدیکانش مرده است و پلیس می‏گوید به مرگ طبیعی مرده است و خانواده‏اش معتقدند توسط پلیس کشته شده است. راه حلش این است که جسد کالبدشکافی شود و صحت ادعای شاکی بررسی شود. اما پلیس جسد را تحویل نمی‏دهد و برای اثبات ادعا دلیل مطالبه می‏کند.

در قضیه انتخابات هم می‏گویند اگر اعتراضی دارید از مجرای قانونی‏اش اقدام کنید و پیش قاضی بروید در حالی که قاضی خود کسی است که نسبت به عملکردش اعتراض وجود دارد. من نمی‏دانم از نظر سیاسی چه‏طور مسائلی از این دست را حل و فصل می‏کنند اما در موقعیت‏های روزمره معمولا یک حکم تعیین می‏کنند که مورد قبول طرفین (و نه فقط یکی از شکات) باشد و بعد هر چه او حکم داد قبول می‏کنند. این‏طوری فتنه می‏خوابد و مشخص می‏شود حق با کیست و کسی هم بعد از آن حق اعتراض نخواهد داشت. تعمیم این راه به عالم سیاست به نظرم خیلی کار دشواری نیست. می‏شود چیزی شبیه همان کمیته حقیقت‏یاب که میرحسین موسوی ترکیبش را هم پیشنهاد داده‏ بود و این‏جا خیلی خوب در موردش نوشته است.

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٧
comment نظرات ()

سیاست و اخلاق

از نظر من اخلاق بر سیاست ارجحیت دارد (در اینجا قصد ندارم تعریفی از "اخلاق" یا "سیاست" ارائه دهم و بهتر بگویم نمی‌توانم این دو را تعریف کنم. برای همین منظورم از این دو واژه همانی است که در ادبیات روزمره به کار می‌بریم). به این معنی که در تقابل این دو، من طرف اخلاق را می‌گیرم. بنابراین از نظر من اگر در موقعیتی فرد بتواند با انجام یک عمل غیر اخلاقی، مثلا مغلطه کردن، نفعی سیاسی به دست آورد،‌ مثلا به قدرت برسد،  و اگر آن کار را نکند به مقصود سیاسی خود نائل نمی‌شود، من حکم به عدم انجام کار غیراخلاقی می‌دهم و به تبع آن از منافع به قدرت رسیدن هم چشم‌پوشی می‌کنم ولو اینکه خود این موضوع به قدرت رسیدن هم به قصد "خیر" باشد، مثلا به قصد انجام کلی کار اخلاقی و پسندیده و برقراری عدالت و ... .

نکته مهم در مورد این حکم من این است که تابع شرایط هم نیست. مثلا اگر در یک رقابت فرد مقابل رقیبی قرار گیرد که برای برنده شدن دست به هر کاری حتی غیر اخلاقی می‌زند این مجوزی نیست برای اینکه فرد مذکور نیز از اصولش عدول کند ولو اینکه این پایبندی به اصولش باعث به اصطلاح "باختن" رقابت شود.

نکته مهم از نظر من این است که در این موارد، تعریف باختن نیز اصولا فرق می‌کند. از نظر من باختن برای فرد یعنی به اهداف از پیش تعیین‌شده‌اش نرسیدن. با این تعریف فرد اخلاقی برنده یک رقابت است اگر به اصولش پایبند بماند و به هر قیمتی "پیروزی" را نخواهد. و به عکس آن بازنده است اگر "پیروزی" را با زیرپا گذاشتن اصول اخلاقی‌اش به دست آورد. درست مثل این است که در یک مسابقه فوتبال تیمی از اول با هدف تصاحب کاپ اخلاق به میدان بیاید و در وهله دوم به فکر پیروزی باشد. این تیم اگر کاپ را ببرد، حتی اگر ده هیچ هم ببازد از نظر من، و البته خود تیم، برنده بوده است.

همین حکایت در مورد مناظره آقایان موسوی و احمدی‌نژاد صادق است به این معنی که برد و باخت در مناظره را اهداف طرفین مشخص می‌کند. اگر از منظر رای جمع کردن نگاه کنیم، احتمالا آقای احمدی‌نژاد برنده مناظره بوده است. اما اگر از منظر پایبندی به اصول اخلاقی نگاه کنیم، من آقای موسوی را برنده می‌دانم. و از آنجایی که این دومی،‌یعنی اخلاقیات، برای من مهم‌تر است، ترجیح من بین این دو به سمت آقای موسوی خواهد بود و رایم را به او خواهم داد. با این تفاسیر از نظر من برنده مناظره چند شب پیش آقای موسوی بود (با معیار من از برنده بودن) حتی اگر رییس جمهور نشود.

 

 

پی‌نوشت ١: اینکه چرا از نظر من اخلاق مقدم بر سیاست است بماند برای بعد. خلاصه‌اش این است که از نظر من در جامعه‌ای که اخلاقیات حاکم است، نفع کلی جامعه بیشتر از حالتی است که سیاست حاکم باشد. منتها این شبیه تعادل نش است که یک طرفش برای همه خیلی خوب است اما به علت خصوصیات افراد شرکت‌کننده در بازی، نقطه تعادل لزوما نقطه بهینه نیست (دوستان متخصص می‌بخشند اگر پایم را از گلیمم بیشتر دراز و راجع به چیزی صحبت کردم که خیلی بهش وارد نیستم). به همین دلیل ، به نظر من وظیفه سیاستمدار این است که هر چه بیشتر به این آرمان نزدیک‌تر شود و سعی در بنیان‌گذاری چنین جامعه‌ای داشته باشد.از همین منظر هم حکومت کسانی چون علی‌بی‌ابی‌طالب را تفسیر می‌کنم. به این معنی که عده‌ای عقیده دارند علی زمامدار خوبی نبود چرا که اولا خیلی حکومت نکرد ثانیا اینکه به معاویه باخت. اما از نگاه من حفظ حکومت یا بردن امثال معاویه در وهله دوم اهمیت بود و در اولویت اول چیزی از جنس همین اخلاقیات قرار داشت. به همین دلیل من آنجا هم عقیده دارم که برد و باخت را باید با توجه به معیارهای فرد سنجید و از این حیث امیرالمومنین برنده بود نه بازنده. به این معنی که در این دنیای سیاست‌زده، من نوعی اقلا یک مثال دارم از حکومتی که خودش و حاکمش با باقی حکومت‌هایی که می‌شناسم فرق عمده‌ای دارند و نظامی آرمانی را برایم تداعی می‌کنند ولو اینکه عمر حکومتش کم باشد.

 

پی‌نوشت ٢: من همینجا حرف قبلی‌ام مبنی بر اینکه کروبی هر کاری می‌کند که رییس‌جمهور شود را پس می‌گیرم و بابت آن حرفم عذرخواهی می‌کنم. چرا که برای تصاحب کرسی ریاست ‌جمهوری در ایران نامزد مربوطه باید رای توده‌های مردم را جذب کند و بعید می‌دانم کروبی یا اطرافیانش این را ندانند. اما کاری که دارند می‌کنند (با توجه به مناظره‌ها، فیلم‌ها و سخنرانی‌ها) درست عکس این است و آن جلب را طبقه‌های تحصیل‌کرده و طیف تحریمی است که این بزرگترین کمک به اصلاح‌طلبان و به خصوص شخص میرحسین موسوی است. از این روست که به نظرم باید به شدت از مهدی کروبی ممنون بود و او را ستود.

 

پی‌نوشت ٣: به نظرم بد نیست آن دسته از هواداران کروبی که بین او و موسوی دودل مانده‌اند یا ترجیحشان خیلی شدید نیست این پست حامد قدوسی را بخوانند و اگر دلشان خواست به نفع موسوی رای بدهند.

 

پی نوشت آخر: من با اینکه امیدوار به نتایج انتخابات هستم اما هنوز هم احتمال زیاد می‏دهم که آقای احمدی‏نژاد رییس‏جمهور می‏شود. دلیل اولش این است که با دادن این احتمال دلم را زیادی خوش نمی‏کنم. این طوری اگر کس دیگری رییس‏جمهور شد کلی خوشحال می‏شوم ولی اگر این‏گونه نشد خیلی زیاد دپرس نمی‏شوم! دلیل دومش هم این است که به نظرم این ترفند افشاگری در جامعه خیلی تاثیرگذار بود. ولی هنوز ته دلم به این نکته که انتخابات در ایران قابل پیش‏بینی نیست امیدوارم :)

   + امیر حسام صلواتی ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٩
comment نظرات ()

انتخابات

ترجیح من بین دو نامزد اصلاح‌طلب معرفی شده در انتخابات پیش رو اینقدر زیاد نیست که بخواهم برای یکی گریبان چاک کنم و علیه دیگری سخن بگویم. هر کدامشان هم رییس جمهور شوند به نظرم خیلی خوب است. ولی تصمیم گرفتم به موسوی رای دهم. برای انتخاب بین این دو گزینه هم دو دلیل دارم.

دلیل اولم این است که به نظرم کروبی زیاد وعده می‌دهد. البته درست است که برنامه‌هایی که پیشنهاد می‌کند بسیار خوب و متفکرانه هستند، اما خیلی از این قول‌ها در حیطه اختیاراتش نیستند و باید از فیلتر مجلس و شورای نگهبان هم بگذرند. و از نظر من قول انجام کاری را دادن و توان (یا اجازه) انجامش را نداشتن کار درستی نیست ولو اینکه فرد بسیار هم مصمم باشد همه وعده‌هایش را عملی کند. از این جهت موسوی برای من گزینه بهتری است چون قول‌های آنچنانی به مردم نمی‌دهد.

دلیل دومم این است که احساس می‌کنم کروبی هر کاری انجام می‌دهد تا رییس جمهور شود. این به نظرم نه تنها نکته مثبتی نیست که خیلی هم خطرناک است.

 

یک دلیل نصفه نیمه دیگر هم دارم و آن این است که به نظرم می‌رسد که موسوی فردی است که تا حد زیادی پایبند به اصول اخلاقی است و این برای منی که اخلاق برایم اولویت اول است و سیاست در درجه دوم طبقه‌بندی می‌شود نکته مهمی محسوب می‌شود. مضاف بر اینکه دو فرد اخلاقی دیگر که من قبولشان دارم (خاتمی و ملکیان) از موسوی حمایت کرده‌اند.

 

پی‌نوشت ١: من علی‌رغم اینکه حامی موسوی‌ام اما با برخی از روش‌هایی که برای جلب حمایت مرد توسط ستاد انتخاباتی‌اش انجام می‌شود موافق نیستم. مثل همین قضیه که موسوی سید است پس ای مردم به فردی از خاندان نبی رای دهید و چیزهایی از این دست. از نظر من این هم پوپولیسم است و استفاده از جهل مردم. اگر سوار شدن بر جهل مردم برای احمدی‌نژاد بد است برای دیگر کاندیداها بد است. در ضمن هدف وسیله را توجیه نمی‌کند. این مهم نیست که مثلا یکی قصد اصلاح دارد و دیگری قصد افساد مثلا پس پوپولیسم برای اولی خوب است و برای دومی بد.

هر چند که معتقدم باید حمایت توده‌های مردم را جلب کرد و رایشان را به دست آورد چرا که در نهایت همین‌ها هستند که سرنوشت کشور و انتخابات را رقم می‌زنند. به همین دلیل با نفس ایده رنگی کردن انتخابات موافقم چرا که روش خیلی ساده و موثری برای ایجاد شور و هیجان و این امر در آن دسته‌ای که نسبتا بی‌تفاوت هستند ایجاد هیجان می‌کند و باعث می‌شود آن‌ها هم برای رای دادن سر صندوق‌های رای بیایند.

پی‌نوشت ٢: من نمی‌دانم این قضیه که دو تا کاندیدای اصلاح‌طلب (و شاید با نوعی اغماض حتی محسن رضایی) سعی در جلب رای طیف متفاوتی از رای‌دهندگان را دارند هماهنگ‌شده و عمدی است یا تصادفا این‌طوری شده است. ولی اگر از قبل هماهنگ شده باشد واقعا باید دست مریزاد گفت به برنامه‌ریزهای پشت این قضیه.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٢
comment نظرات ()

من و دین

جدیدا احساس می‌کنم دین مثل رهنمودهایی است که پدرها و مادرها به فرزندان نوجوان خود می‌دهند و دستوراتش مثل باید و نبایدهایی است که وضع می‌کنند. در هر دو مورد اگر فرد به راهنمایی‌ها و بایدها و نبایدها عمل نکند ضرری متوجه وضع‌کننده آن‌ها نمی‌شود و احتمالا آینده خود فرد است که خراب می‌شود.

به همین صورت فکر می‌کنم بهشت و جهنم به آن صورتی که تصور می‌شود نیست. یعنی این‌طوری نیست که پس از مرگ یک دادگاه برپا کنند و اعمال هر فرد را سبک سنگین کنند بعد تصمیم بگیرند که بفرستندش جهنم یا بهشت. کما اینکه وقتی مثلا یک پدری به پسرش می‌گوید پسرم سراغ مواد نرو که بدبخت می‌شوی، پسر اگر معتاد شد خود به خود آینده‌اش تباه می‌شود و این‌طوری نیست که مثلا پدرش دادگاهی برگزار کند و بگوید خوب چون تو معتاد شدی پس باید بدبخت شوی. به عبارت دیگر این وسط پدر نقش میرغضب را ندارد که بخواهد پسرش را بدبخت کند. هشدارش را می‌دهد، آینده‌ را برای فرزندش ترسیم می‌کند، حالا فرزند دلش خواست گوش می‌کند نخواست هم گوش نمی‌کند. ولی مسئولیت سرنوشتش با خودش خواهد بود. به این ترتیب در این دنیای مثالی، این سوال از خدا معنا ندارد که برای چی من را خلق کردی بعد فرستادی‌ام جهنم؟

تازه با این تشبیه، به نظرم حکایت انسان در ادوار مختلف تاریخ مشابه وضعیت انسان در دوره‌های مختلف رشدش است. به عبارت دیگر وقتی آدم یک کودک است، والدینش به شیوه امر و نهی با او برخورد می‌کنند: این کار را بکن، آن را نکن و اگر خلاف کردی تنبیه می‌شوی. به همین صورت در آن اوایل بشر باید یک سری کارها را می‌کرد، یک سری را نمی‌کرد. اگر هم خلافش را انجام می‌داد عذاب نازل می‌شد و نسل متخلفان را از روی زمین برمی‌داشت. بعدها که بشر رشد کرد و تا اینکه در نهایت نبوت ختم شد، آن روندی که یک پیامبری بیاید و قومش را از نزول عذاب بیم دهد به پایان رسید. این هم درست مثل ورود انسان در سنین نوجوانی و جوانی است. رهنمودها و هشدارها مشخص هستند و این فرد است که خود انتخاب می‌کند. دیگر امر و نهی به آن صورت قدیمش جواب نمی‌دهد. به این مورد اضافه کنید این نکته را که در دوران جوانی فرد معمولا عصیانگر هم هست و با رهنمودهای والدینش مخالفت و از اطاعت آنان تمرد می‌کند. این از جنبه‌ای شبیه حکایت بشر در قرون اخیر هم هست.

با این اوصاف خیلی دلم می‌خواست دوران میانسالی و پیری بشر را هم درک می‌کردم ببینم در آن زمان بشر "عاقل" شده است و به این نتیجه رسیده است که "پدر و مادرم راست می‌گفتندها! ای کاش حرفشان را گوش داده بودم. هر چه بود از من با تجربه‌تر بودند و چند تا پیرهن بیش از من پاره کرده بودند".

 


پی‌نوشت: همان‌طور که واضح این نوشته صرفا یک تشبیه است و شاید همه‌اش غلط باشد و هیچ پشتوانه عقلی نداشته باشد. هرچند حداقل برای من یکی تشبیه خوبی به نظر می‌رسد، اما دلیلی ندارم که لزوما تشبیه درستی باشد. لذا از دلیل خواستن برای اثباتش در کامنت‌ها بپرهیزید! همچنین این نوشته با این پیش‌فرض نوشته شده است که خدایی وجود دارد، مهربان است و اینکه آخرتی هست. هر یک از این پیش‌فرض‌ها هم نیاز به اثبات دارند که از حوصله این مطلب خارج است.

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٥
comment نظرات ()

سقط جنین

در این مطلب قصد دارم راجع به سقط جنین بنویسم بدون اینکه در مورد درستی یا نادرستی آن قضاوتی داشته باشم چرا که معتقدم هر گونه قضاوت، بستگی به پارامترهای و مقدمات زیادی دارد (که به تعدادی از آن‌ها اشاره خواهم کرد). برای نشان دادن صحت قضاوت باید ابتدا هر یک از این مقدمات اثبات شوند که خیلی‌هایش از عهده من خارج است بقیه‌شان هم از حوصله‌ام! لذا در این نوشته صرفا قصد دارم به ذکر برخی از آن مقدماتی بپردازم که به روشن‌تر شدن موضوع برای من کمک کرد.

اما اصل مطلب:

به نظر من پس از شکل‌گیری نطفه، زمانی وجود دارد که جنین هر موجود جزء افراد آن گونه طبقه‌بندی می‌شود. مثلا در مورد انسان، مقطعی از رشد وجود دارد که پس از آن جنین انسان رسما جزء انسان‌ها طبقه‌بندی می‌شود. اینکه این زمان دقیق کی است را من نمی‌دانم. می‌تواند درست پس از شکل‌گیری نطفه باشد، می‌تواند چند ماهگی جنین باشد، می‌تواند از بدو تولد باشد و می‌تواند چند سالگی کودک باشد. هر موقع که هست، پس از این زمان حکم انسان شامل این کودک/نوزاد/جنین می‌شود.

بنابراین اگر فردی عقیده دارد کشتن انسان‌ها غلط است، به همان ترتیب کشتن کودک/نوزاد/جنین هم درست نیست (بسته به اینکه چه زمانی او را انسان حساب کنیم).یعنی اگر فردی معتقد باشد جنین انسان هم انسان است، این فرد تحت هیچ شرایطی نباید با سقط جنین موافق باشد (مگر یک حالت که در ادامه خواهم گفت).

حال یک نفر ممکن است بگوید باشد من از همان چندماهگی جنین را هم انسان حساب می‌کنیم اما اگر بعد از آن زمان و قبل از تولد فهمیدم مشکلی دارد، مثلا اگر به دنیا بیاید فلج می‌شود، در این صورت سقط را مجازمی‌شمارم چرا که آن کودک اگر به دنیا بیاید زندگی‌ بسیار سختی خواهد داشت. اما به نظرم در صورت پذیرفتن انسان بودن جنین، این کار صحیح نیست مگر فرد به اتانازی (مرگ از روی ترحم) هم معتقد باشد. چرا که این کار درست مثل کشتن یک کودک یک ساله فلج است یا یک جوان ٢٠ ساله که قطع نخاع شده است. زیرا حکم یکسانی در مورد همه این انسان‌ها صادق است.

حالا با این حساب به نظر من (یا حداقل برای من) دعوای اصلی سر این می‌شود که جنین را از کی انسان حساب کنیم؟ درست پس از شکل‌گیری نطفه؟ یک زمانی در دوره حاملگی؟ و یا پس از تولد؟ که همان‌طور هم که بالاتر گفتم، این زمان را من نمی‌دانم و  اهل فن و متخصصان باید معین کنند.

شاید این مطلبی که نوشتم خیلی بدیهی به نظر برسد اما این‌گونه فکر کردن به خود من خیلی کمک کرد که بفهمم آیا با سقط جنین مخالفم یا موافق و چرا این موضع را دارم.

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٩
comment نظرات ()

 

امام چهارم (ع):

«کسی که عقلش کاملترین اعضاء وجودش نباشد، با کوچکترین اعضایش (زبان) هلاک می‏شود. اگر دیدی که مسلمانان تو را احترام می‏کنند و بزرگ می‏شمارند، بگو آنها بزرگوارند که با من چنین رفتار می‏کنند و اگر از مردم نسبت‏ به خود بی‏توجهی مشاهده کردی، بگو از من خطایی سر زده که مستوجب چنین بی‏احترامی شده‏ام.
هرگاه چنین اندیشیده باشی و طبق این اندیشه عمل کنی، خداوند متعال زندگی را بر تو آسان کرده، دوستانت زیاد و دشمنانت‏ به حداقل خواهند رسید. در این صورت نیکی‌های دیگران تو را خوشحال می‏کند و از بدی و اذیتهای آنان آزرده نخواهی شد».

 

                                                                                بحار الانوار، ج 71، ص 156

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٦
comment نظرات ()

مسئله حق

یک موضوعی است که مدتی است ذهن مرا به خودش به شدت مشغول کرده‌ است. اجازه بدهید با یک مثال مسئله را توضیح دهم:

فرض کنید شما و چند تن دیگر می‌خواهید یک اجتماع کوچک را شکل دهید. از آنجایی که زندگی جمعی نیازمند رعایت یک سری مقررات و حقوق افراد جمع است، تصمیم می‌گیرید که قبل از تشکیل اجتماع خود، حقوق و قوانینی که افراد ملزم به رعایت آن‌ها هستند را فهرست کنید. فهرست را درست می‌کنید و قرارتان را بر این می‌گذارید در صورتی که مورد جدیدی پیش آمد یا گزینه تازه‌ای را خواستید به فهرست اضافه کنید، اساس بر دموکراسی باشد یعنی در صورتی که در مواردی اختلاف داشتید، اکثریت افراد تعیین می‌کنند که آیا قانونی در لیست گنجانده شود یا خیر.تا این‌جای کار ایرادی ندارد و شاید بدیهی‌ترین روش ممکن برای تعیین اساسنامه یک جامعه باشد. اما سوالی که برای من مطرح است این است که دامنه این تعیین حقوق تا کجاست؟

مثلا فرض کنید امروز اعضای کمیته تعیین حقوق دور هم جمع می‌شوند و مقرر می‌کنند قتل و دزدی در جامعه ممنوع است چون اکثریت این طور می‌خواهند. هر کس هم که مخالف است جامعه را ترک کند. این از نظر من ایرادی ندارد اما اگر فردا همین کمیته دور هم جمع شدند و گفتند از فردا پوشیدن لباس قرمز ممنوع است چون اکثریت این‌طور دوست دارند چه؟ و پس فردا تصویب کردند که همه باید موهای خود را از ته بتراشند چون خواست اکثریت این‌است چطور؟ یا اینکه اکثریت به این نتیجه برسند که امروز باید سر آقای ایکس بریده شود چون همه این‌طور می‌خواهند! آقای ایکس هم حتما باید تن در دهد چون با زندگی در آن جامعه به نحوی قبول کرده است که خواست اکثریت ملاک است!

به این ترتیب اکثریت قادر خواهد بود در مورد نوع پوشش، زندگی، حقوق و همه چیز اقلیت تصمیم‌گیری کند تازه کار خلاف قانونی هم انجام نشده چرا که از اول قرار بود گزینه‌های مورد مناقشه با توجه به رای اکثریت انتخاب شوند.

یک راه حل برای رفع چنین مشکلی این است که دامنه اختیارات این کمیته تعیین حقوق و قوانین را محدود کنیم. خیلی هم خوب اما سوال این است که چه چیزهایی باید در این دامنه گنجانده شوند و در چه مواردی این کمیته حق تعیین و تکلیف ندارد. این موارد را چگونه انتخاب کنیم؟ بدیهی‌ترین راه این است که رای‌گیری کنیم. یعنی افراد دور هم جمع شوند و معین کنند که در چه مواردی کمیته حقوق اجازه دخالت دارد و در کدام موارد ندارد. اشکال این راه این است که دارای دور است: رای‌گیری برای مشخص کردن اینکه در چه مواردی به کمیته تعیین حقوق اجازه دهیم تا با رای‌گیری قوانین و حقوق را معین کند!

راه حل دیگری که ممکن است پیشنهاد شود این است که از همان اول طی می‌کنیم فهرست حقوق و قوانین چه باشند. یعنی حقوق را با یکدیگر قرارداد می‌کنید. در این صورت هر کس نخواست از همان اول تکلیف خود را می‌داند و اگر نخواست می‌رود عضو یک جامعه دیگر می‌شود. این روش دور ندارد اما عیبش این است که در گذر زمان موارد جدیدی پیش می‌آید که لازم می‌دارد فهرست قوانین اصلاح شود. به علاوه اعتقادات و سلایق افراد در طول زمان تغییر می‌کند و همین امر نیز باعث می‌شود حقوق و قوانین اصلاح شوند. در این موارد چه باید کرد؟

 

و این است آن مسئله‌ای است که خیلی مرا درگیر کرده. به عبارت دیگر، حقوق افراد نسبت به یکدیگر در یک جامعه چگونه باید مشخص شود؟ و اینکه آیا دموکراسی در این موارد خوب است؟

 

 

پی‌نوشت: از این لحاظ جوامعی که خدا را محور حقوق قرار می‌دهند مشکلی ندارند (دقت کنید که می‌گویم از این لحاظ مشکلی ندارند و گرنه آنجا هم مسائل خاص خود را دارد. به علاوه فعلا کاری به درستی یا نادرستی این‌ کار ندارم). چرا که مبنا بر این است که حقوق افراد به یکدیگر همانی است که خدا مشخص کرده است. این‌طوری دعوا هم نمی‌شود به شرطی که از همان اول همه قبول کرده باشند که مبنا حرف خداست. البته هر مرجع ثالثی هم غیر از خدا محور قرار گیرد دعوا از ریشه حل میَ‌شود مادامی که همه آن مرجع را قبول داشته باشند. تنها اشکال در نحوه انتخاب مرجع است. مثلا اگر قرار باشد یک فرد مرجع باشد سوال این است که چرا آقا یا خانم ایکس باشد و من نباشم؟ معیار تعیین صلاحیت این فرد چیست؟ رای‌گیری مسلما جواب مناسبی نیست. این است که آن اول فقط خدا را نام بردم.

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٢
comment نظرات ()

اتحادیه به زودی اسلامی اروپا!

امروز یک تا ویدیوی جالب دیدم که بچه‌ها روی فیسبوک به اشتراک گذاشته بودند. راجع به تغییر ساختار اروپا در دهه‌های آینده از یک قاره مسیحی به یک قاره مسلمان است (ببینید) که ناشی از بیشتر بودن نرخ زاد و ولد مسلمانان مهاجر در مقایسه با اهالی بومی آن‌جاست )این ویدیو را گویا برای بیداری ملل مسیحی و تلاش برای مقابله با این روند درست کرد‌ه‌اند).

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٦
comment نظرات ()

چرا سیاست‏مدار نشدم؟

فرض کنید در محله‌ای که زندگی می‌کنید یک آدم گردن‌کلفت قوی‌هیکل وجود دارد که به روش‌های مختلف باعث آزار شما می‌شود. گاهی بی‌دلیل کتکتان می‌زند، گاهی ازتان زورگیری می‌کند و گاهی باعث برهم‌خوردن آرامش خانواده‌تان می‌شود. طبیعی است که این آدم تعدادی نوچه هم دارد که دورش را گرفته‌اند و کمکش می‌کنند.

اگرچه تعداد شما و هم‌محله‌ای‌هایتان که از دست این آدم و نوچه‌هایش آسایش ندارند بیشتر است ولی به خاطر ترس خیلی از همسایه‌هایتان، هرگز نتوانسته‌اید متحد شوید و علیه زورگویی‌ها قد علم کنید. اما یک روز که کاسه صبرتان لبریز شده است، تصمیم می‌گیرید کاری صورت دهید و جلوی ظلم بالم بیکار ننشنید. چه می‌کنید؟‌ (فرض می‌کنیم پلیس هم وجود ندارد یا اگر دارد از همین آدم خراج می‌گیرد و کاری به کارش ندارد).

اولین راه و ساده‌ترینش این است که بروید داد و بیداد راه بیاندازنید و اعتراض کنید که این چه وضعش است و تو حق نداری ما را اذیت کنی و مطالبی از این دست. این روش به خصوص وقتی جواب می‌دهد که مثلا از طرف خانواده هم تحت فشار باشید که آخر چرا دست روی دست گذاشته‌ای و کاری نمی‌کنی. درست است که در نتیجه این داد و بیداد، خانواده و هم‌محله‌ای ها شما را فوق‌العاده شجاع تلقی می‌کنند که جلوی ظلم "سکوت نکرده‌اید" و "شجاعت" به خرج داده‌اید اما این روش چند عیب عمده دارد: اول اینکه معمولا اعتراض شما تاثیری نخواهد داشت. دوم اینکه باعث می‌شود دو تا تو دهنی هم بخورید و با تیپ پا پرت شوید همانجا که آمده‌اید. در این مواقع کسی هم به کمک شما نخواهد آمد چرا که همسایه‌ها فقط از دور شما را می‌ستایند و بحث تقابل از نزدیک که مطرح شود همه به شماره ٣ کنج خانه‌هایشان قایم شده‌اند. یعنی شما نه تنها برای رفع ظلم کار موثری نکرده‌اید، بلکه هم کتک خورده‌اید هم ظالم را جری‌تر کرده‌اید! به علاوه ممکن است این‏قدر بد کتک بخورید که نتوانید هرگز کمر راست کنید چه رسد به اینکه بتوانید مقابل ظلم و ظالم قد علم کنید و در برابرش اقدام موثری انجام دهید!

اما راه دومی وجود دارد که اگر چه در کوتاه‌مدت ممکن است باعث شود مورد ملامت اطرافیانتان قرار گیرید و به بی‌غیرتی و ترسو بودن متهم شوید، اما در دراز مدت جواب می‌دهد و آن این است که بروید خودتان را بسازید و روی زور بازو و هیکلتان کار کنید تا هم‌هیکل و هم‌زور همان فرد شوید بلکه‌ هم قوی‌تر و هیکلی‌تر. از آن طرف هم از بین همسایه‌ها چند تا متحد جور کنید و اگر هم شد چند تا از نوچه‌های طرف مقابل را جذب کنید. بعد بروید و جلویش درآیید که یا بساطت را جمع می‌کنی یا از این به بعد به صورت مناسب با تو برخورد می‌کنیم.

پر واضح است که راه دوم اصولی‏تر و دارای نتایج موثرتر است. تنها ایراد عمده آن این است که به مدت طولانی باید نگاه سنگین دیگران مبنی بر بی‏تفاوت بودن، ترسو بودن، محافظه‏کاری و ... را تحمل کنید ولی از نظر من به زحمتش می‏ارزد.

***

مشابه همین سناریو از نظر من در مورد هر موقعیتی که یک طرف آن یک فرد ظالم و پرزور است و در طرف دیگر کسی که می‏خواهد مقابل ظلم بایستد، صادق است. حالا می‏خواهد در مورد ایران و آمریکا باشد، مردم و دولت باشد یا هر موردی از این دست. من بالشخصه در همه این موارد راه دوم را می‏پسندم که به نظرم ویژگی مهم آن به کارگیری تدبیر است در موقعیتی که بدون استفاده از آن، نتیجه مطلوبی حاصل نمی‏شود.

 

 

پی‏نوشت یک: البته این راه دوم یک خطر هم دارد و آن این است که در طول مدتی که مشغول "بدن‏سازی" هستید یادتان برود که اساسا یادتان برود برای چه این‏کار را می‏کنید و این ساختن "بدن" از یک وسیله به هدف تغییر کند. نتیجه این خواهد شد که پس از اینکه هیکلی شدید، به جای اینکه جلو زورگو باستید بروید در مسابقات زیبای اندام شرکت کنید یا بدتر! خودتان هم بروید سر کوچه بایستید زورگیری کنید!

پی‏نوشت دو: دلیل اینکه در دوران دانشگاه علی‏رغم علاقه زیاد به صورت جدی درگیر فعالیت‏های سیاسی نشدم همین است. ترجیحم این بود که به جای اینکه به تاثیرات اندک اکتفا کنم، ابتدا وزن و زور اجتماعی‏ام را زیاد کنم تا بعد بتوانم تاثیرات بیش‏تری در جامعه اطرافم داشته باشم. البته این انتخاب همان خطری که در پی‏نوشت قبل ذکر کردم را دارد و آن این است که به مرور زمان، این درس‏خواندن و تمرکز روی فعالیت‏های علمی از حالت وسیله خارج شده و به صورت یک هدف درآید. به شدت امیدوارم این چنین نشود اگر تا به حال نشده باشد البته!

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٥
comment نظرات ()

اجلاس دوربان2

جناب آقای احمدی‌نژاد چندی قبل سفری به سوییس داشتند تا در اجلاس ضد نژادپرستی سازمان ملل شرکت کنند. حضوری که سر و صدای زیادی به پا کرد، چه از جانب موافقان چه مخالفان با نظراتی ١٨٠ درجه مخالف یکدیگر. مخالفان این اجلاس را یک افتضاح برای ایران می‌دانستند و موافقان یک حماسه. در این نوشته قصد دارم نظر خودم را در مورد این موضوع بنویسم.

اجازه بدهید از ریشه دعوای سر موضوع شروع کنم: موافقین برای چه موافق حضور دکتر احمدی‌نژاد در اجلاس دوربان٢ بودند و مخالفان چرا مخالف؟ عمده موافقین دلایلی که برای حمایت خود داشتند از سنخ این نکته بودند که جناب آقای احمدی نژاد حرف حق را زده و تابوی رسانه‌ای حمایت از رژیم صهیونیستی را شکسته است. به عبارت بهتر، با این کار خود شجاعانه حرف مظلوم را زده و جلوی ظالم ایستادگی نموده است.

از آن طرف مخالفین چند دلیل برای مخالفت خود ذکر می‌کنند از جمله اینکه حضور رییس جمهور اصلا در این اجلاس نیازی نبود چرا که در این اجلاس فردی در این رده حکومتی حضور نداشت و اکثریت قریب به اتفاق حضار را وزرای خارجه و مسئولین NGOها یا وزارت خارجه کشورها تشکیل می‏دادند. به علاوه، به عقیده برخی مخالفان هم معتقدند در نشستی که می‏دانیم در آن به ایران توهین می‏شود نباید شرکت کنیم (مانند اجلاس دوربان٢ یا دانشگاه کلمبیای آمریکا). بعضی دیگر هم، از جمله خود من، معتقدند از نظر رابطه هزینه-فایده، حضور در این اجلاس نه تنها به نفع ایران نبود بلکه به نفع آن دسته از افرادی هم که قرار بود اجلاس به سودشان باشد (از جمله فلسطینی‏ها یا دیگر افرادی که قربانی نژادپرستی هستند) تمام نشد.

اما چرا من با این حضور مخالف هستم؟ دلایلم را در چند بند خلاصه می‌کنم:

١) حرف حق را باید زد. این موضوعی است که خیلی به آن استناد می‌شود و معیار قضاوت برای میزان شجاعت افراد نیز شده است: هر کس حرف حق را زد آدم شجاعی است و آن‌که نزد ترسوست. اما آیا باید همواره حرف حق را زد؟ این موضوعی است که من با آن مشکل دارم. لطفا قبل از اینکه ادامه دهم به دو نکته دقت داشته باشید. اول اینکه من نمی‌گویم باید در صورت لزوم حرف ناحق زد. برعکس من به شدت معتقدم باید همواره حرف حق را زد ولو به ضرر آدمی باشد. ولی گزینه سومی هم هست که خیلی اوقات بسیار مفید است و آن سکوت است. جز راست نباید گفت اما هر راست هم نشاید گفت. به این مورد در ادامه برخواهم گشت.

نکته دومی که از نظر من مهم است تمایز بین مفهوم و مصداق است. من بعید می‌دانم کسی با این حرف که «باید از حق دفاع کرد» مشکلی داشته باشد. همه مشکلات از تعیین مصادیق حق و تعیین مصادیق دفاع ناشی می‌شود. به عبارت دیگر طرفین یک دعوا هریک خود را بر حق می‌پندارد. این ناشی از تفاوت در تعیین مصداق حق است. به همین ترتیب در جریان مبارزه علیه یک ناحق، افراد شیوه‌های متفاوتی را به کار می‌بندند که هر یک مصداق بهترین راه دفاع از حق می‌دانند. برخی روی به مبارزه فرهنگی می‌آورند، برخی سیاسی و برخی هم مسلحانه. نکته مهم این است که شجاعانه‌ترین این گزینه‌ها (مثلا مبارزه مسلحانه) لزوما همیشه بهترین راه مبارزه نیست. مثال بارزش در مورد امامان معصوم بعد از امام حسین است.

با توجه به این دو نکته، من باید بگویم که از نظر تعیین مصداق حق، من احتمالا در همان گروه همه آن موافقان قرار می‌گیرم چرا که من هم در دعوای اسرائیل و فلسطینی‌ها، حق را به فلسطینی‌ها می‌دهم و نمی‌توانم هضم کنم که چرا درحالی که این آلمانی‌ها بودند که یهودیان را طی جنگ جهانی دوم قتل عام کردند، فلسطینیان باید تاوانش را پس بدهند. اما از این نظر که به نظر من سکوت در این مورد بهتر بود با صحبت‌ها و حضو دکتر احمدی‌نژاد در اجلاس ژنو مخالفم.

٢) اما چرا فکر می‌کنم سکوت بهتر بود؟ تا اینجا من صرفا یک ضرب‌المثل برای نشان دادن منظورم بیان کردم که فکر می‌کنم خود موافقان صحبت‌های رییس جمهور هم با این مثل موافق باشند. این بار نیز مسئله مهم تعیین مصداق برای ضرب‌المثل فوق است و اینکه آیا اجلاس دوربان٢ جزء این مصادیق هست یا خیر. این موردی است که باعث تقسیم افراد به موافق و مخالف می‌شود.

از نظر من این اجلاس جز‌ء مواردی بود که به جای پرداختن به موضوعاتی نظیر هولوکاست، که حساسیت روی آن وجود دارد، می‌شد سکوت کرد تا اجلاس کار خود را انجام دهد یا اینکه راجع به موضوعات صحبت کرد که حساسیت کمتری روی آن هست و توافق عمومی روی آن بیشتر. توضیح آنکه در اجلاس قبلی، مسئله اسرائیل و فلسطین در بیانیه پایانی اجلاس مطرح شده بود و این بار هم آمریکا و اسرائیل این نگرانی را داشتند که اتفاق مشابهی روی دهد. اما به علت اتفاقاتی که در نتیجه سخنرانی ریاست محترم جمهوری روی داد، مسئله فلسطین از قطع‏نامه پایانی حذف شد.

 این از جمله مواردی است که سکنگبین صفرا فزود و به عقیده من ناشی از عدم تدبیر و ظاهربینی است. همان نگرشی که باعث می‏شود اقداماتی از این دست یا آن مبارزه مسلحانه، بدون در نظر گرفتن شرایط و دوراندیشی، شجاعانه تلقی شوند و مورد ستایش قرار گیرند منجر به این می‏شود که بدون توجه به عواقب سخنانی بگوییم که اگر هم راست باشند دردی را از کسی دوا نمی‏کنند که هیچ، وضع را بدتر هم می‏کنند.

٣) این نکته آخری از نظر من موضوعی است که بسیار مهم است: کاری که دردی را دوا نکند کاری عبث و بیهوده است. چه رسد به اینکه شرایط را بدتر نیز بکند. دقت کنید اینجا شرایط برای این خیلی بد نمی‏شود (چون بد بوده احتمالا). ولی برای آن فلسطینی جلب توجه و حمایت جامعه جهانی احتمالا خیلی مهم و تاثیرگذار است. البته بماند که برخی مخالفان بر این عقیده‏اند که قطع‏نامه‏هایی از این دست تاثیر مهمی ندارند و لذا بی‏اهمیت هستند. اینکه این ادعا چقدر صحیح است را نمی‏دانم. ولی این را خوب می‏دانم اینکه یک عده یک واقعه‏ای را محکوم کنند ولو اینکه هیچ کار دیگری هم انجام ندهند خیلی بهتر از این است که حتی محکوم هم نکنند.

 

با توجه به این موارد، به نظر من حضور آقای احمدی‏نژاد در اجلاس دوربان2 اشتباه بود و حرف‏هایی که ایشان زدند تنها فایده‏ی مهمی که داشت برای خودشان بود از این منظر که عده‏ای از طرفدارانشان در داخل ایران و کشورهای عربی را به وجد بیاورد و احتمالا به عنوان سمبل مقابله با ظلم تعدادی طرفدار جدید هم پیدا کنند غافل از اینکه سرجمع که نگاه کنیم بیشترین بهره را از این صحبت‏ها همان جبهه ظالم بردند.

 

قبل از خاتمه بد نیست دو تا نکته مرتبط را هم بگویم:

1) از نظر من رفتار آن کشورهایی که سالن را ترک کردند اصلا صحیح نبود. اگر آزادی بیان است برای همه باید باشد نه فقط آن‏ها که موافق دیدگاه عده‏ای خاص هستند.از نظر من رفتار صحیح نشستن و گوش کردن است. اگر هم با دیدگاه سخنران وجود دارد در موقع مناسب از همان تریبون می‏توان مخالفت را بیان کرد.

2) سوای همه‏ی انتقادات، از نظر من صحبت‏های دکتر احمدی‏نژاد یک ویژگی خیلی مثبت داشت و آن استفاده از فرصت برای شکستن تابوی رسانه‏ای اسرائیل و محدودیت رسانه‏ای ایران بود. چرا که صحبت‏ها را بسیاری از شبکه‏های تلویزیونی زنده پخش می‏کردند و فرصت‏های از این دست برای رساندن حرف‏ها به گوش مخاطبان بسیار مغتنم هستند. کاری به این ندارم که از این فرصت به درستی استفاده شد یا خیر (که به نظرم نشد) ولی نفس استفاده از این فرصت ویژگی بسیار مثبتی است.

 

در پایان: ببخشید که طولانی شد و  بی‏نظم. سعی می‏کنم به نظم و ترتیب را در نوشته‏ام بیشتر اهمیت دهم.

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۸
comment نظرات ()

وبلاگ عکس جدید

من یک فوتوبلاگ جدید درست کرده‌ام که آن‌جا را نیز مثل اینجا هفته‌ای یک بار به روز می‌کنم: فوتوبلاگ جدید من

البته هنوز کار دارد و باید دستی به سر و شکلش بکشم. ولی خوبی‌اش نسبت به فوتوبلاگ قبلی که روی پرشین بلاگ بود این است که می‌توان از طریق پیکاسا آن را به روز کرد و این نعمت بسیار بزرگی است.

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢
comment نظرات ()

یکصد سال بعد از این...

من بالاخره برگشتم و این بار تصمیم دارم به طور منظم (اقلا) هفته‏ای یک بار این‏جا را به روز کنم، احتمالا هر سه‏شنبه یک‏بار.

برای شروع هم می‏خواهم راجع به موضوعی بنویسم که وسط این بحث انتخابات، تیم ملی فوتبال و سخرانی رییس جمهور در سوییس شاید چندان با اهمیت به نظر نرسد. اما این موضوع مدت‏هاست فکر مرا به خود مشغول کرده و آن این است: صد سال بعد چگونه خواهد بود؟

***

از دوران نوجوانی و حتی شاید کودکی من همیشه به داستان‏های علمی تخیلی علاقه زیادی داشتم. آن وقت‏ها کتاب‏های ژول ورن و بعدترها کتاب‏های آسیموف و یا جان کریستوفر، جزء کتاب‏های محبوب من بودند. درست به همین دلیل همواره تصور من از آینده یک چیزی شبیه به این بود: ربات‏ها در همه ابعاد نقش مهمی ایفا خواهند کرد، انسان‏های زیادی روی کرات دیگر و ایستگاه‏های فضایی زندگی می‏کنند و جای ماشین را سفینه‏های کوچک می‏گیرند، یعنی یک مخلوطی از همین فیلم‏های علمی-تخیلی که امروزه می‏بینیم.

اما مدتی است که تصور من از آینده دستخوش تغییر شده است، به خصوص بعد از آشنایی با پیشرفت سریع تکنولوژی در حوزه تعاملات بین ذهن انسان و رایانه (همون Brain-Computer Interaction و این‏ها!).

***

هر چه به عقب نگاه می‏کنم می‏بینم اکثر اختراعات انسان در این سمت و سو بوده‏اند که بشر هر چه کمتر از اعضای بدن خود استفاده کند و یا کمترین حرکت ممکن را داشته باشد. از زمان‏های دور بگیر که آدمیزاد اسب را رام کرد تا به جایش بدود و حرکت کند تا امروز که یک وسیله ساده به نام کنترل از راه دور جزء لاینفک زندگی ما شده است به نحوی که زندگی بدون آن حتی قابل تصور نیست!

امروزه بشر بدون پا باز هم می‏تواند به کمک ماشین حرکت کند. مشکل دست هم با پیشرفت‏های اخیر در اندام‏های مصنوعی به زودی قابل حل است. گوش و چشم و باقی اعضا هم به همین ترتیب. در مواردی که یک طرف قضیه رایانه باشد وضع از این هم بهتر است. برای همین زمان زیادی طول نخواهد کشید که رایانه شما بتواند فرمان‏های ساده (مثلا خاموش روشن شدن) را مستقیم با پردازش‏های سیگنالی، از مغز شما دریافت کند.

***

این نکته‏ای است که به نظر من آینده را متفاوت خواهد ساخت. مثلا شاید 50 سال دیگر اصلا نیازی به کنترل از راه دور نباشد. کافی است در ذهن خود شماره کانال را در نظر آورید و تلویزیون کانال را به دلخواه شما عوض خواهد کرد. به همین ترتیب به صفحه کلید و ماوس نیازی نخواهد بود. رایانه شما موضوعات را از ذهن شما خواهد گرفت و روی مانیتور نمایش خواهد داد. یا شاید ماشین شما نیاز به فرمان نداشته باشد! کافی است در ذهن خود تصور کنید که الان ماشین باید بپیچد و ماشین می‏پیچد!

صحبت از مانیتور شد. اصلا چرا باید به مانیتور نیازی باشد؟ مگر نه اینکه رایانه شما یک سری سیگنال‏های الکتریکی را به صورت تصویر برایتان نمایش می‏دهد تا چشمتان دوباره آن‏ها را به سیگنال الکتریکی تبدیل کرده تا مغزتان آن‏ها را پردازش کند و شما "ببینید"؟ خوب چرا رایانه مستقیما آن سیگنال‏ها را به عصب بینایی‏تان نفرستد؟ در این صورت دیگر نیازی به مانیتور که نخواهد بود هیچ، بلکه شما قادر خواهید بود تصاویر را در هر لحظه که دوست داشتید هر جایی که دوست داشتید ببینید!

به ترتیب مشابه شما برای گوش دادن به آهنگ‏هایتان نیازی به هدفون و بلندگو نیز نخواهید داشت. کافی است دستگاه مربوطه سیگنال‏ها را به عصب شنوایی‏تان بفرستد و تمام! تازه به این ترتیب مشکل افراد نابینا و ناشنوا هم حل می‏شود.

حتی می‏شود کمی دورتر را نیز تصور کرد: همه حواس پنجگانه. حس لامسه را به عنوان یکی از مهم‏ترین آن‏ها در نظر بگیرید. وقتی شما یک چیزی را لمس می‏کنید غیر از این است که عصب‏های حسی، سیگنال‏هایی به مغز می‏‏فرستند و مغز شما آن چیز را "حس" می‏کند؟ خوب چرا دوباره مستقیما با مغز کار نکنیم؟ مثلا شما دوست دارید فرش نرمی زیر پای خود داشته باشید. کافی است به رایانه‏ای که درون شما کار گذاشته شده است بگویید سیگنال‏های "فرش نرم" را از سمت اعصاب حسی پا به مغز بفرستد و مغز شما حس می‏کند که روی فرش نرمی ایستاده است ولو اینکه زیر پای شما هیچ فرشی نباشد!

به همین ترتیب اگر دوست دارید در خانه‏تان یک مبل صورتی بزرگ داشته باشید کافی است برنامه مربوط توسط رایانه درونی شما اجرا شود! خانه بزرگتر می‏خواهید؟ کافی است بگویید برنامه آن مرزهایی را که به عنوان "دیوار" برایتان تعریف کرده که اگر شما به آن مرزها برسید در شما احساس درد ایجاد می‏شود گویی که واقعا به دیوار برخورد کرده‏اید، گسترش دهد. می‏خواهید کتابی را از کتابخانه‏تان برداشته و بخوانید؟ مشکلی نیست! کافی به سمت همان کتابخانه‏ای که "می‏بینید" (و البته ممکن است واقعا وجود نداشته باشد!) بروید، کتابی که "می‏بینید" را بردارید، "حس‏اش کنید" و صفحاتش را ورق بزنید و بخوانیدش همه و همه در حالی که این‏ها سیگنال‏هایی است که رایانه درونی‏تان ایجاد می‏کند و نه کتابی چاپ شده است نه کتابخانه‏ای هست و نه حتی راه رفتنی! آن هم یک سری سیگنال است که در شما "توهم" راه‏رفتن را ایجاد می‏کند!

با این حساب همه این‏ها، یعنی خانه بزرگ، فرش جدید، کتب روز و ... می‏شوند یک سری برنامه جدید که باید خریداری کنید یا برنامه‏های قدیمی‏ای که باید به‏روز‏رسانی نمایید.

و یا حتی جلوتر. وقتی اشیا می‏توانند به صورت برنامه باشند، چرا آدم‏ها نباشند؟ مثلا پدر مرحوم شما چرا نتواند "برای شما" دوباره زنده شود و کنار شما "زندگی کند؟". یا چرا نباید "همسر" یک برنامه باشد که فردی از جنس مخالف را برای شما بسازد؟ همین‏طور فرزند، دوست، برادر و ... .

با این تفاسیر به نظر من آینده این طوری خواهد بود: انسان نیاز به هیچ یک از اندام‏هایش نخواهد داشت. نه دست، نه پا، نه حتی قلب. فقط یک مغز نیاز است  شناور درون یک محیطی که آن را زنده نگه می‏دارد و باقی کارها را یک رایانه برای مغز می‏سازد.

 

 

پی نوشت: بعد از این‏ها، من حتی جلوتر می‏روم و فکر می‏کنم خیلی از قسمت‏‏های مغز را هم می‏توان حذف کرد و وظایف آن را به عهده این رایانه گذاشت. همه این‏ها من را در نهایت به این دو سوال سوق می‏دهند که:

1) از کجا معلوم الان این گونه نباشد؟ (که البته سوال تازه‏ای نیست. خیلی هم قدیمی است).

2) این "من" کجای من است؟ (که این هم سوالی خیلی قدیمی است).

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱
comment نظرات ()

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا؟

من تازه الان فهمیدم که عبارت بالا اصلا سند و مدرکی به عنوان حدیث یا روایت بودن ندارد!

ایضا عبارت معروف «هل من ناصر ینصرنی» هم گویا از امام حسین نیست.

پاره ای از این عبارات معروف اما بی سند و احتمالا جعلی مربوط به قیام اما حسین را می توانید اینجا ببینید.

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

شکرگزاری: در راستای مطلب قبلی

علی عزیز در پاسخ به پاراگراف آخر نوشته پیشین مطلبی را نوشته است که میتوانید اینجا بخوانیدش. میخواستم در وبلاگ خودش کامنتی بگذارم دیدم اینجا بنویسم بهتر است. (این متن هم مرتبط است و بسیاری از بخش‏هایش درددل من نیز هست).

راستش به نظرم آنچه علی در نقد آن بخش از نوشته من نگاشته است بیشتر ناشی از یک سوءتفاهم است. چرا که مطالبی که به آنها ایراد وارد کرده است در نوشته من نیست. البته قبول دارم که شاید در به صورت کلی بتوان مطالبی از آن دست را برون‏یابی کرد و به آنچه علی گفت رسید و کوتاهی از من بود که توضیح بیشتری راجع به منظورم ندادم. کاری که الان قصد انجامش را دارم.

من وقتی شکر می کنم از اینکه "در کشوری زندگی می‏کنم که بزرگترین دغدغه‏ام این است زندگی بهتری داشته باشم نه اینکه صبح که از خانه می‏روم بیرون شب زنده به خانه برگردم"، از برای این نیست که کشورم بهشت روی زمین و گل و بلبل است. صرفا از این روست که امن است. ایضا در مورد دیگر مواردی که شکر کردم و بسیار مواردی که شکرش را نگفتم. من شکر "دارایی"هایم را می‏کنم و گرنه چه بسیار نعماتی که دیگر کشورها دارند و ما نداریم. همان مالزی یا امارات مثال‏های خوبی هستند. ولی اینکه آن‏ها خیلی چیز‏ها دارند که من ندارم دلیل نمی‏شود چشمانم را به روی آنچه دارم ببندم و شکر نکنم، هر چند متاسفانه این کاری است که اکثرا می‏کنم. به نظرم این کاری است که همه باید بکنند. از همان زیمباوه‏ای‏ها بگیر تا آمریکایی‏هایش، هر که برای هر آنچه دارد. و مسلما میزان شکری که آن آمریکایی باید بکند به مراتب بیش از آن زیمباوه‏ای است. و این شکر نه فقط در مورد آرامش و امنیت، که در برابر هر داشته دیگری هم هست.


توجه کنید که شکر من بابت داشته‏هایم باعث نمی‏شود که از وضعیت موجود راضی باشم، که نیستم. آن بخش ناراضی وجودم مربوط به "نداشته‏ها"یم است. آن بخش شکرگذار وجودم هم بابت "داشته‏‏ها"یم شکر می‏کند. از نظر من این دو نه تنها تنافری با یکدیگر ندارند، که اگر یکی بود و دیگری نبود حتما یک جای کار می‏لنگد: چه اینکه همه چیز را گل و بلبل بپندارم و خودم را گول بزنم و چه اینکه همه چیز را بد بدانم و چون کشورم بهشت برین نیست چشمم را بر خوبی‏هایش ببندم. من سعی دارم چشمانم را تا جایی که می‏توانم باز نگه دارم و شکر کنم که اگر فردا روزی همین داشته‏هایم هم از دستم رفت حداقل افسوس نخورم که قدرشان را ندانستم.

 

(در پرانتز: تا دلتان بخواهد می‏توانم مثال برایتان بیاورم که قدر نعمات دور و برمان رانمی‏دانیم و وقتی از دست رفتند تازه حسرت می‏خوریم که ایکاش قدر می‏دانستیم. راه دور نرویم. اواخر دوره خاتمی را که یادتان هست؟ برخوردهایی که شد و "ناشکری‏"هایی که صورت گرفت. سه سال بعد خیلی‏ها افسوس می‏خورند که ایکاش قدر خاتمی را می‏دانستیم. لطفا دقت کنید که من به هیچ وجه نمی‏گویم خاتمی فرشته بود و بهترین رییس جمهور دنیا. همه حرف من این است که اگر آن اوایل خیلی‏های ایرادات خاتمی را نمی‏دیدند، آن اواخر هم خیلی‏ها خوبی‏هایش و دستاوردهایش را ندیدند یا بهتر بگویم چون برایشان "بدیهی" بودند فراموش کرده‏ بودند. دولت که عوض شد یادشان آمد که نه مثل این‏که آن داشته‏هایمان چندان هم بدیهی نبودند. حالاست که قدر می‏دانند. ترس من این است که همه آنچه امروز "بدیهی" می‏پنداریم، من جمله امنیت و آرامش، فردا روزی خدای ناکرده از دست برود و آن موقع انگشت حسرت به دهان بگزیم که یاد روزگاران خوش به خیر! که اگرچه آزادی بیان نبود ولی حداقل امنیت جان داشتیم. من برای این‏ها است که امروز شکرگذارم و راستش را بخواهید خیلی هم شکرگزارم.)

 

و در انتها: آنچه در پایان متنت گفتی نظر لطفت است. امیدوارم آن‏گونه که گفتی باشم. من هم تو را، و همه آن‏هایی که را که همه رنجشان از این است که چرا کشورشان سر جای خودش نیست، به شدت دوست می‏دارم و امیدوارم همان‏طور که آرزو کردی روزی برسد که زیر یک سقف کنار هم زندگی کنیم و برای پیشرفت کشورمان تلاش کنیم و همه خوشحالی به ثمر رسیدن تلاشهایمان را بچشیم. باشد که چنین روزی زود برسد...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٤
comment نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →