حرف‌های بی‌مخاطب

 

این تابستان که تمام شود می‌توان رسما گفت گروه دوستان دانشگاهی‌مان متلاشی می‌شود، حداقل از نظر مکانی. این ته مانده‌هایشان که ما باشیم هم تا انتهای تابستان هر کداممان یک سر دنیا خواهیم بود. فکر کردن بهش گاهی خیلی آزارم می‌دهد همان‌طور که فکر کردن به اینکه برای مدت طولانی هر آنچه از دلبستگی و آشنایی در ایران دارم نخواهم دید.

این‌طور وقت‌ها تنها چیزی که باعث می‌شود خیلی غصه نخورم این امید، شاید واهی  است که به خودم می‌دهم: بعدا دوباره همدیگر را خواهیم دید، ۴ سال بعد یا ۴٠ سال بعد دوباره جمعمان جمع خواهد بود و مثل الان لذت دنیا را می‌بریم. این امید به خصوص در مورد خانواده‌ام خیلی به‌درد‌بخور است و روزگار را برایم قابل تحمل می‌سازد.

 

پی‌نوشت: دقیقا به همین دلیل است که از مرگ نزدیکان و عزیزانم می‌ترسم، چون بعدش هیچ امیدی برای دیدار دوباره نیست که با آن دلت را خوش کنی و از اندوهت بکاهی. شاید اصلا "آن دنیا" از همینجا شکل گرفته باشد، دنیایی که حتی پس از مرگ نیز امیدهایمان را زنده نگه دارد و دلمان را خوش کند که عزیزانمان جایشان راحت است و در آینده‌ای نه چندان دور دوباره همه دور هم جمع خواهیم شد و کیف خواهیم کرد.

   + امیر حسام صلواتی ; ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢۱
comment نظرات ()